خانه ام آتش گرفته است...همه ی وجودم داره تو آتیش می سوزه...صحنه هایی از یه ویرانه رو که پر از دود و آتشه تو سی. ان. ان می بینم، با اینکه از صبح تا حالا هیچ خبری به جز ایران پخش نکرده و الآن هم داره راجع به ایران حرف می زنه...باز هم باورم نمی شه که این صحنه ها صحنه های شهر من باشه...بیشتر شبیه فلسطین و لبنانه...شبیه عراقه...از آقای همسر می پرسم اینجا تهرانه؟؟؟؟ اینجا تهرانه...اینجا شهر منه...اینها همون خیابون هایی هستن که من خوش ترین دوران زندگیم رو توشون قدم زدم. چرا هیچ کاری ازم برنمی یاد؟؟؟
چرا اینقدر دورم؟؟؟ چرا نمی تونم برم نفرتم و تو خیابون داد بزنم؟؟؟
اونا که جون دادن دوستام بودم...پدر و مادرهاشون که دارن خون گریه می کنن جای پدر و مادرم بودن.
نفرین بر شما باد که خونمو ویرونه کردین...نفرین بر شما باد که حتی ذره ای ارزش ریخته شدن خون همسالانم رو ندارین.
امروز ما راهپیمایی داریم.
بعدا نوشت: من منظورم از سبز پوشیدن نماد بوده...الزاما که سبز نمی پوشم...بعدش هم جایی که من رای می دم همین شهر کوچیک خودمونه و دوستام مسوول صندوق هستن...رای مونو اقلا اونایی که پای صندوق هستن باطل نمی کنن.
خدایا رحم کن...خدایا به آینده ی هممون رحم کن...خدایا به سرنوشت مملکتمون رحم کن...خدایا به آبروهای رفتمون رحم کن...خدایا به اون خاک مظلوم رحم کن...شعور و اراده و درایت عطا کن به همه ی مردم اون سرزمین روز جمعه 22 خرداد فقط و فقط برای اینکه سرنوشت 4 سال آینده مان یا 4 سال گذشته متفاوت رقم بخورد. شعور رو عطا کن به آنها که با افتخار سرهایشان بالا می گیرند و می گویند به این حکومت رای نمی دهند...اراده رو عطا کن به آنها که اراده ی تا سر کوچه رفتن و رای دادن رو ندارن و درایت رو عطا کن به اونها که می خوان دوباره مثل 4 سال پیش رای بدن.
همین که وارد اتوبان 294 می شوی و ۱Sears Tower رو می بینی که اونهمه با عظمته حس خوب رسیدن به downtown۲ تو وجودت شکل می گیره. ترافیک همیشگی این اتوبان که آدم و یاد ترافیک همت می ندازه...همین که وارد دان تاون می شی شلوغی شهر تورو یاد شلوغی تهران می ندازه...یه چیزی تو مایه های شلوغی پل تجریش...عاشق این حس آشنا یی...اقلا نیم ساعتی تو دان تاون دنبال جای پارک می گردی و آخر هم چون حتی توی خیابون واشنگتن هم جای پارک پیدا نمی کنی می ری ماشین و پارک می کنی تو پارکینگ و بعد توی دلت می گی آخیش...15 دلارش فدای سرم...بالاخره ماشین و پارک کردم. همش عجله داریم که زودی از ماشین پیاده بشیم و تو دان تاون قدم بزنیم. قدم ها رو تند تند برمی داریم تا برسیم به خیابون میشیگان۳. اینجاست که بلافاصله تفاوت رو توی آدم ها حس می کنی. توی لباس پوشیدنشون...توی رفتارشون...همه خوش تیپن...همه با کلاسن. هر چقدر هم که قبلا رفته باشی واتر تاور ۴ باز هم حتما باید بری یه چرخی بزنی. خیابون میشیگان مثل صفحات یه مجله می مونه...همه ی مارک های دنیا اونجا پیدا می شن. بعد راهتو کج می کنی و خیابون میشیگان رو می ری به سمت پایین تا برسی به میلنیوم پارک۵. یه چرخی توی پارک می زنی...همیشه جلوی کلاود گیت۶(لوبیای شیکاگو) یه عکسی می گیری. دیپ دیش پیتزا۷ می خوری و توی راه برگشت هم همیشه تو ماشین خوابی.
شیکاگو گردی از بزرگترین و بهترین تفریحات ما حساب می شه. این شهر و بیشتر از حد دو سال و نیمی که دور و برش زندگی کردم دوست دارم...نمی دونم دقیقا چرا...شاید به خاطر همون حس های آشناش...شاید به خاطر اینکه می شه توش خرید کرد...نمی دونم چرا.
۱. Sears Tower بلندترین برج امریکا و چهارمین برج بلند دنیاست.
۲. downtown هر شهر در واقع هسته ی شهر و مرکز اصلی بیزینس اون شهر هست. دان تان شیکاگو بهترین جای شهر هست. اینجا می تونین نمایی از دان تاون شیکاگو رو ببینین.
۳. خیابون میشیگان از خیابون های اصلی دان تاون هست که به Magnifinent Mile معروفه.
۴. Water Tower در واقع از ساختمون های خیلی قدیمی شیکاگو بوده که الآن نزدیکش یه مرکز خریدی به همین نام درست کردن.
۵. Millenium Park پارکی توی دان تاون.
۶. Cloud Gate نمایی هست شبیه لوبیا که عکس همه ی برج های شیکاگو توش معلومه.
۷. Deep Dish Pizza غذای سنتی شیکاگو و نوعی پیترا با خمیر خیلی کلفت هست.
شنیدم برنامه ی عمو پورنگ دیگه پخش نمی شه چون یه بچه ای توی برنامه ی زنده گفته بابام اسم میمونم رو گذاشته ا.ن. دیشب توی برنامه ی Most Popular Videos که از همون برنامه هایی هست که مردم صحنه های خنده داری رو که ازش فیلم گرفتن می فرستن و بعد به خنده دارترین جایزه می دن، به بچه ای رو نشون داد که خیلی کوچولو بود...شاید حدود 1 یا 2 سال، بعد بهش یه لغت هایی رو می گفتن و بچه به اون لغت یا با خنده و یا با اخم واکنش نشون می داد. مثلا می گفتن شکلات و بجه می خندید یا می گفتن مامی و باز می خندید. یه عالم لغت شاد بهش گفتن و خندید و بعد گفتن ج.و.ر.ج ب.و.ش و پسره یه اخم گنده کرد. این یه برنامه ی غیر زنده بود. نمی گم اینجا دقیقا سرزمین آزادی هست ولی این نوع آزادی شو خیلی دوست دارم.
بازم حول و حوش روزهای انتخاباته و من حالم از همه ی اتفاقاتی که دور و برم می افته داره به هم می خوره. حالم بده از اینکه می شنوم هنوز هم کسانی پیدا می شن که می خوان به ا.ن رای بدن. نمی فهمم که چرا بین اون ها تعداد نه چندان کمی دانشجوی دکتری می بینم. در عجبم که از دوستام می شنوم چه فرقی می کنه که کی رای بیاره...حالم به هم می خوره فقط از تصور اینکه ممکنه 4 سال دیگه هم شرایط همینطوری باشه. نمی دونم چی بگم به اونایی که هنوز هم رای نمی دن. این پست نوید رو از دست ندین...حرف دل من و زده.
دو روزی از روز معلم گذشته. خیلی وقت بود می خواستم به بهانه ی یه همچین روزی از معلم هام بنویسم. از مربی های آمادگی و کودکستان گرفته تا معلم های دبستان و کلاس زبان و راهنمایی و دبیرستان و بعد هم استادهای دانشگاه...از هر کسی که چیزی یادم داده....اسم ها و چهره های همشون تو خاطرمه...از شیما جون مهد کودک گل سرخ گرفته تا نیره جون معلم نقاشیم...تا خانم مخبری کلاس اول...بعضی ها ماندگار ترن. بین معلم های دبستانم از خانم کریمی کلاس پنجم که بگذریم که خیلی دوستش داشتم خانم فخرایی کلاس سوم دبستان برای من معنای واقعی یه معلم رو تداعی می کنه. این دو سال اینجا آرزو کردم کاش هنوز شماره ی خونه اش رو حفظ بودم و بهش زنگ می زدم و روزش رو تبریک می گفتم. معلمی که به من اعتماد به نفس داد...معلمی که به من مدیریت یاد داد...معلمی که من و روزها برد خونش و برام غذاهای رنگارنگ درست کرد و معلمی که با هم می رفتیم استخر. معلمی که تا حالا چهره ی بداخلاقش رو ندیدم. از معلم های دوره ی راهنمایی...خانم ملک زاده معلم ریاضی سوم راهنمایی...خانم رفیعی معلم علوم که با همه ی شیطنطت هام کنار اومد و هیچ وقت طغیان های دوره ی نوجوونیم رو به روم نیاورد و خانم اصغر نژاد معلم ادبیات که هر انشایی نوشتم ازم خواست تو کلاس بلند بخونم و نوشته هام رو باور کرد. معلم های دبیرستانم تفریبا همشون ماندگارن...به همشون به شدت مدیونم...به خانم فرزامفر که هرچی ریاضی بلدم از اون یاد گرفتم...به خانم شباب گل...به خانم ناصری که بهم درس زندگی داد...به خانم سپانلو جدی...به خانم معصومی مهربون...به خیلی های دیگه...به خانم آقایی مدیر دبیرستانمون...کاش روزی برگردم ایران و برم تک تکشون و پیدا کنم . بهشون بگم که چقدر قدردان زحماتشونم...کاش اونام اینجا رو می خوندن.
از معلم های ایرانم اسم بردم دلم نیومد از دو تا استادهای فوقم و رئیس دانشکدمون تو دوره ی فوق یادی نکنم...
امروز که با عجله داشتم آماده می شدم برم دانشگاه و حالمم خوب نبود و هم کلاس داشتم و هم میتینگ و با موهام هرکاری می کردم بازم اونجوری که می خواستم نمی شدن و منم که وسواس دارم که باید حتما خیلی خوب باشم وقتی می رم بیرون به این نتیجه رسیدم که مقنعه چیز خیلی بدی هم نبود... سرت می کردی راحت می رفتی دانشگاه.
امروز هوا خیلی خوبه. بعدازظهر داشتم تنها از دانشگاه برمی گشتم خونه. پشت چراغ قرمز بودم و زل زده بودم به چراغ که سبز بشه راه بیفتم. اصلا هم ناراحت نبودم...فقط همینطوری تو خودم بودم و خیره شده بودم به جلو. از تو آینه دیدم که یه ماشین خیلی اسپرت داره از لاین بغل می یاد. صدای آهنگش زیاد بود و دو تا پسر توش نشسته بودن و بلند بلند می خندیدن. شنیدم که یکیشون می گه "Hey... Hey" حدس زدم که شاید با منه ولی مخصوصا روم و برنگردوندم گفتم شاید مثل پسرهایی که تو ایران عادت داشتن در اینجور موارد یه چیزی واسه خودشون بگن باشه. دیگه زیادی هی هی می کرد. برگشتم نگاه کردم. گفت:
"Cheer up a little...it is a nice day". خندم گرفت ناخودآگاه. اصلا قصد بدی نداشت. فقط معلوم بود که خیلی داره از این هوای خوب لذت می بره. اینجا مردم حالشون به شدت به وضعیت هوا بستگی داره. همش همه دارن راجع به هوا چه جوب چه بد خرف می زنن. نمی دونم چرا؟ شاید چون مشکلات دیگشون کمتره اینقدر به هوا توجه دارن...شاید مثلا همونقدر که تو ایران همه راجع به گرونی حرف می زدن. نمی دونم شعر هادی خرسندی به اسم "جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد" رو شنیدین...اونم تو یه قسمتی از شعرش می گه :
گر هوا خوبست يا اين كه بد استاین چند روزه ما همه ی وعده های غذایی مون رو توی ایوان خوردیم. آدم اصلا دلش نمی یاد توی خونه بمونه. الآن که این عکس و از تو ایون گرفتم هوا خیلی ابریه ولی هنوز هم حس بهار رو به آدم می ده.
من نمی دونم چرا بعضی ها نتونستن عکس و باز کنن. Tinypic که اونطوری شده. این دفعه تو Snapfish آپ لود کردم. پیشنهادی دارین که تو کجا می تونم راحت آپ لود کنم که تو ایران دیده بشه.
از خودم ناراضیم. احساس می کنم این روزها تعداد اشتباهاتم که فکرمو مشغول می کنه و اعصابم و خورد زیاد شده. اعتقاد همیشه چیز خوبیه، آدم و از یه چیزهایی باز می داره. خدایا کمکم کن حضورت رو توی زندگیم فراموش نکنم.
اول های ترم حدودا یک ماهی دنبال ادوایزر می گشتم. با 4-5 تا استاد صحبت کردم. خیلی برام مهم بود کسی که انتخاب می کنم هم زمینه کاریش رو دوست داشته باشم و هم آدمی باشه که کار کردن باهاش راحت باشه. به نظر من یه جورایی ادوایزر دوره ی پی اچ دی مثل شریک زندگی آدم می مونه، خیلی مهمه که خوب باشه. توی انتخاب این آدمی که الان باهاش کار می کنم یه کم شک داشتم چون زمینه کاریش خیلی ریاضی ای بود و من مطمئن نبودم که آیا می خوام اینقدر کار ریاضی ای بکنم. توی این دو ماهی که کار کردن باهاش رو شروع کردم، هر روز از روز قبل راضی ترم. فوق العاده آدم ناز و مهریون و کول و گوگولی ایه. خیلی جوونه و تازه دو ساله که از جورجیا تک فارغ التحصیل شده. رفتارش و همیشه در دسترس بودنش برای جواب دادن به سوال هام باعث شده که کار ریسرچم رو با عشق انجام بدم. چقدر اخلاق مهمه. اصلا نمی تونم تصور کنم که آیا منم می تونم یه روزی اینقدر با آدم هایی که باهاشون کار می کنم نایس باشم یا نه.
تعطیلات بهاره و مقارن بودن اون با عید و سفر من به شهر کوچیک قبلیمون...هنوز که هنوزه اونجا رو خیلی بیشتر دوست دارم. به اونجا یه حس مثل وطن دوم دارم. یه روز رفتم دانشکدمون و وای هیچ فکر نمی کردم اینقدر همه تحویلم بگیرن. رییس دانشکده ی گوگولیمون دعوتم کرد ناهار باهاشون برم بیرون. چقدر یاد حس روزهای اولمون تو اون شهر افتادم. چقدر خاطره برام زنده شد. با همه ی اینکه دلم نمی خواست روز آخر برگردم اینجا ولی وقتی برگشتم و بلافاصله رفتیم تولد یکی از بچه ها دیدم که این دوستی ها رو هم حاضر نیستم با هیچی عوض کنم. تعطیلات رو دوست داشتم. حس عیدم امسال خیلی زیاد بود. از دو سال گذشته بیشتر.
عاشق کلاه قرمزی و پسر خاله و این گیگیلی و پسر عمه زا هستم. لذتی رو که اینبار از دیدن کلاه قرمزی می برم دفعه ی پیش که بچه بودم نبردم.
