تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من

گاه نامه ی زندگی من

چه بدبختیم...
ما ملت بدبختی هستیم...خیلی بدبخت به خدا. اونهمه تلاش کردیم، بعد رای دادیم، بعد کتک خوردیم، بعد کشته شدیم...حالا هم باید با تنفر تمام کسانی که آینده هامون و رقم می زنن رو تحمل کنیم.

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت16:46توسط بنفشه |
نفرین بر شما...

خانه ام آتش گرفته است...همه ی وجودم داره تو آتیش می سوزه...صحنه هایی از یه ویرانه رو که پر از دود و آتشه تو سی. ان. ان می بینم، با اینکه از صبح تا حالا هیچ خبری به جز ایران پخش نکرده و الآن هم داره راجع به ایران حرف می زنه...باز هم باورم نمی شه که این صحنه ها صحنه های شهر من باشه...بیشتر شبیه فلسطین و لبنانه...شبیه عراقه...از آقای همسر می پرسم اینجا تهرانه؟؟؟؟ اینجا تهرانه...اینجا شهر منه...اینها همون خیابون هایی هستن که من خوش ترین دوران زندگیم رو توشون قدم زدم. چرا هیچ کاری ازم برنمی یاد؟؟؟

چرا اینقدر دورم؟؟؟ چرا نمی تونم برم نفرتم و تو خیابون داد بزنم؟؟؟

اونا که جون دادن دوستام بودم...پدر و مادرهاشون که دارن خون گریه می کنن جای پدر و مادرم بودن.

نفرین بر شما باد که خونمو ویرونه کردین...نفرین بر شما باد که حتی ذره ای ارزش ریخته شدن خون همسالانم رو ندارین.

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت21:55توسط بنفشه |
این روزها...
بالاخره سایت بلاگفا باز شد. این چند روز یه عالمه حرف ته گلوم گیر کرده بود که جایی برای نوشتنشون پیدا نمی کردم درست مثل بغضی که ته گلوم مونده و هر چقدر هم که گاه و بی گاه با دیدن هر فیلم و تصویری از ایران اشک می ریزم برطرف نمی شه. داغونم...داغون...درست مثل همه ی شما. از شروع انتخابات تا اعلام نتایج دقیقا 25 ساعت نخوابیدم. ساعت 4 صبح جمعه بیدار شدم و رفتم پای صندوق؛ فرار بود از ساعت 6 صبح تا 11 صبح من پای صندوق شهرمون باشم. اولین نفری بودم که تو شهر رای دادم. عصری هنوز خونه نرسیده با شنیدن نتایج وا رفتم. همش تو فکر اون پسری بودم که 4 ساعت از یکی از ایالت های اطراف رانندگی کرده بود و اومده بود شهر ما که رای بده. از 125 رای ی که به صندوق اینجا ریخته شده بود 100 رای مال موسوی، 22 رای مال کروبی، 1 رای رضایی و 2 رای هم ا.ن. وقتی گفتن ا.ن برنده اس...وقتی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شد به حکومت دیکتاتوری ایران ...وقتی احساس کردم بی وطن شدم، می خواستم برای همیشه رای دادن و فراموش کنم...می خواستم کنده بشم از اونجا...ولی مگه می شه...مگه می تونی...فرداش تا بچه ها زنگ زدن که دور هم جمع شیم برای برنامه ریزی راه پیمایی در شهرمون اولین نفری بودم که حاضر شدم. این اتفاقات من و مریض کرد...دیروز که تب داشتم و از شدت بدن درد نمی تونستم بلند شم همش به دوستانم فکر می کردم که تو ایران به خاطر گرفتن حقشون کتک می خورن. من فقط از خدا می خوام نذاره باطل به حق پیروز بشه...من از خدا می خوام نگهدار دوستانم توی ایران باشه.

امروز ما راهپیمایی داریم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت12:15توسط بنفشه |
با همه ی وجودم...
دیدن این مناظره ها اونم دسته جمعی با بچه های دانشگاه توی دپارتمان کامپیوتر ساینس داره یواش یواش تبدیل می شه به لحظه های شیرین و به یاد موندنی. دیروز بعد از مناظره ی ا.ن و کروبی حال هممون گرفته بود. من از همون وسط های مناظره سردرد گرفتم. امروز ولی وقتی میر حسین اینقدر محکم و رسا حرف زد با هر یه جملش هممون با هم ذوق کردیم و ناخودآگاه دست زدیم. ما ایران نیستیم که بریم از تجریش تا راه آهن حلقه ی سبز تشکیل بدیم...ما ایران نیستیم که به جمع شریفی های سبز تو فاصله ی میدون ولی عصر تا چهاراه ولی عصر بپیوندیم...ما ایران نیستیم که بعد مناظره ها جمع شیم تو خیابون...ما ولی اینجا دلمون داره به شدت واسه حال و هوای این روزهای تهران می تپه. جمعه ساعت 7 صبح دم صندوقی که قراره تو شهرمون باشه خواهم بود...گرچه شاتلی هم قراره بچه ها رو از کمپس تا محل رای گیری به فاصله ی هر یک ساعت ببره ولی منم هی به همه می گم من حاضرم کل جمعه رو سرویس بشم و 4 نفر 4 نفر بچه ها رو ببرم دم صندوق. قراره که تو محل رای گیری کوکی و خوراکی هم بذارن...من هی فکر می کنم که منم یه چیزی درست کنم و ببرم اونجا. من جمعه سرتاپا سبز خواهم پوشید. این روزها یاد شور و شوقی می افتم که برای انتخاب اوباما داشتم و یاد حسرتی که اون روزها می خوردم که کاش ما هم یک رئیس جمهور فهیم داشتیم...یاد دعایی که شب انتخاب اوباما توی همین وبلاگ نوشتم که کاش ما هم یه روزی از خونه هامون بیایم بیرون و داد بزنیم که دموکراسی اومد. من اگه هفته ی دیگه این روزها خبرهای خوشی بشنوم از خانه بیرون خواهم رفت و فریاد شوق سر خواهم داد.

بعدا نوشت: من منظورم از سبز پوشیدن نماد بوده...الزاما که سبز نمی پوشم...بعدش هم جایی که من رای می دم همین شهر کوچیک خودمونه و دوستام مسوول صندوق هستن...رای مونو اقلا اونایی که پای صندوق هستن باطل نمی کنن.
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت19:2توسط بنفشه |
شعور و اراده و درایت

خدایا رحم کن...خدایا به آینده ی هممون رحم کن...خدایا به سرنوشت مملکتمون رحم کن...خدایا به آبروهای رفتمون رحم کن...خدایا به اون خاک مظلوم رحم کن...شعور و اراده و درایت عطا کن به همه ی مردم اون سرزمین روز جمعه 22 خرداد فقط و فقط برای اینکه سرنوشت 4 سال آینده مان یا 4 سال گذشته متفاوت رقم بخورد. شعور رو عطا کن به آنها که با افتخار سرهایشان بالا می گیرند و می گویند به این حکومت رای نمی دهند...اراده رو عطا کن به آنها که اراده ی تا سر کوچه رفتن و رای دادن رو ندارن و درایت رو عطا کن به اونها که می خوان دوباره مثل 4 سال پیش رای بدن.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت12:46توسط بنفشه |
شیکاگو

همین که وارد اتوبان 294 می شوی و ۱Sears Tower رو می بینی که اونهمه با عظمته حس خوب رسیدن به downtown۲ تو وجودت شکل می گیره. ترافیک همیشگی این اتوبان که آدم و یاد ترافیک همت می ندازه...همین که وارد دان تاون می شی شلوغی شهر تورو یاد شلوغی تهران می ندازه...یه چیزی تو مایه های شلوغی پل تجریش...عاشق این حس آشنا یی...اقلا نیم ساعتی تو دان تاون دنبال جای پارک می گردی  و آخر هم چون حتی توی خیابون واشنگتن هم جای پارک پیدا نمی کنی می ری ماشین و پارک می کنی تو پارکینگ و بعد توی دلت می گی آخیش...15 دلارش فدای سرم...بالاخره ماشین و پارک کردم. همش عجله داریم که زودی از ماشین پیاده بشیم و تو دان تاون قدم بزنیم. قدم ها رو تند تند برمی داریم تا برسیم به خیابون میشیگان۳. اینجاست که بلافاصله تفاوت رو توی آدم ها حس می کنی. توی لباس پوشیدنشون...توی رفتارشون...همه خوش تیپن...همه با کلاسن. هر چقدر هم که قبلا رفته باشی واتر تاور ۴ باز هم حتما باید بری یه چرخی بزنی. خیابون میشیگان مثل صفحات یه مجله می مونه...همه ی مارک های دنیا اونجا پیدا می شن. بعد راهتو کج می کنی و خیابون میشیگان رو می ری به سمت پایین تا برسی به میلنیوم پارک۵. یه چرخی توی پارک می زنی...همیشه جلوی کلاود گیت۶(لوبیای شیکاگو) یه عکسی می گیری. دیپ دیش پیتزا۷ می خوری و توی راه برگشت هم همیشه تو ماشین خوابی.

شیکاگو گردی از بزرگترین و بهترین تفریحات ما حساب می شه. این شهر و بیشتر از حد دو سال و نیمی که دور و برش زندگی کردم دوست دارم...نمی دونم دقیقا چرا...شاید به خاطر همون حس های آشناش...شاید به خاطر اینکه می شه توش خرید کرد...نمی دونم چرا. 

۱. Sears Tower بلندترین برج امریکا و چهارمین برج بلند دنیاست.

۲. downtown  هر شهر در واقع هسته ی شهر و مرکز اصلی بیزینس اون شهر هست. دان تان شیکاگو بهترین جای شهر هست. اینجا می تونین نمایی از دان تاون شیکاگو رو ببینین.

۳. خیابون میشیگان از خیابون های اصلی دان تاون هست که به Magnifinent Mile معروفه.

۴.  Water Tower در واقع از ساختمون های خیلی قدیمی شیکاگو بوده که الآن نزدیکش یه مرکز خریدی به همین نام درست کردن.

۵. Millenium Park پارکی توی دان تاون.

۶. Cloud Gate نمایی هست شبیه لوبیا که عکس همه ی برج های شیکاگو توش معلومه.

۷. Deep Dish Pizza غذای سنتی شیکاگو و نوعی پیترا با خمیر خیلی کلفت هست.

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت10:40توسط بنفشه |
؟؟؟؟؟؟؟؟
اعصاب برایمان نمانده...هیچی نمی شه تو این وبلاگ نوشت...یک کلمه از انتخابات می نویسیم مامانمون می گویند تورو خدا سیاسی ننویسیم. یک کلمه از زندگیمان می نویسیم این و اونی که نمی خواهیم در جریان قرار بگیرند در موردش نظر می دهند...عشقولانه نوشتن هم دیگر حد و حدودی دارد...تعریف هم که نمی تونیم از خودمون بکنیم. دوستم نداریم هی بنویسیم رفتیم این ور رفتیم اون ور چون نکنه کسی بگه پز می دهیم. غر هم که بزنیم دیگه وای به حالمون...پس دیگه چی بنویسیم آخه؟؟
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت12:18توسط بنفشه |
آزادی

شنیدم برنامه ی عمو پورنگ دیگه پخش نمی شه چون یه بچه ای توی برنامه ی زنده گفته بابام اسم میمونم رو گذاشته ا.ن. دیشب توی برنامه ی Most Popular Videos که از همون برنامه هایی هست که مردم صحنه های خنده داری رو که ازش فیلم گرفتن می فرستن و بعد به خنده دارترین جایزه می دن، به بچه ای رو نشون داد که خیلی کوچولو بود...شاید حدود 1 یا 2 سال، بعد بهش یه لغت هایی رو می گفتن و بچه به اون لغت یا با خنده و یا با اخم واکنش نشون می داد. مثلا می گفتن شکلات و بجه می خندید یا می گفتن مامی و باز می خندید. یه عالم لغت شاد بهش گفتن و خندید و بعد گفتن ج.و.ر.ج ب.و.ش و پسره یه اخم گنده کرد. این یه برنامه ی غیر زنده بود. نمی گم اینجا دقیقا سرزمین آزادی هست ولی این نوع آزادی شو خیلی دوست دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت11:35توسط بنفشه |
...
امتحانام تموم شده. حسی برای نوشتن نداشتم...دوستی بهم گفت انگار وبلاگ و بوسیدم و گذاشتم کنار. نمره ی یکی از درسام رو گرفتم که خدا رو شکر خوب بوده. منتظر نمره ی درس دوم هستم.

بازم حول و حوش روزهای انتخاباته و من حالم از همه ی اتفاقاتی که دور و برم می افته داره به هم می خوره. حالم بده از اینکه می شنوم هنوز هم کسانی پیدا می شن که می خوان به ا.ن رای بدن. نمی فهمم که  چرا  بین اون ها تعداد نه چندان کمی دانشجوی دکتری می بینم. در عجبم که از دوستام می شنوم چه فرقی می کنه که کی رای بیاره...حالم به هم می خوره فقط از تصور اینکه ممکنه 4 سال دیگه هم شرایط همینطوری باشه. نمی دونم چی بگم به اونایی که هنوز هم رای نمی دن. این پست نوید رو از دست ندین...حرف دل من و زده.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت22:15توسط بنفشه |
معلم

دو روزی از روز معلم گذشته. خیلی وقت بود می خواستم به بهانه ی یه همچین روزی از معلم هام بنویسم. از مربی های آمادگی و کودکستان گرفته تا معلم های دبستان و کلاس زبان و راهنمایی و دبیرستان و بعد هم استادهای دانشگاه...از هر کسی که چیزی یادم داده....اسم ها و چهره های همشون تو خاطرمه...از شیما جون مهد کودک گل سرخ گرفته تا نیره جون معلم نقاشیم...تا خانم مخبری کلاس اول...بعضی ها ماندگار ترن. بین معلم های دبستانم از خانم کریمی کلاس پنجم که بگذریم که خیلی دوستش داشتم خانم فخرایی کلاس سوم دبستان برای من معنای واقعی یه معلم رو تداعی می کنه. این دو سال اینجا آرزو کردم کاش هنوز شماره ی خونه اش رو حفظ بودم و بهش زنگ می زدم و روزش رو تبریک می گفتم. معلمی که به من اعتماد به نفس داد...معلمی که به من مدیریت یاد داد...معلمی که من و روزها برد خونش و برام غذاهای رنگارنگ درست کرد و معلمی که با هم می رفتیم استخر. معلمی که تا حالا چهره ی بداخلاقش رو ندیدم. از معلم های دوره ی راهنمایی...خانم ملک زاده معلم ریاضی سوم راهنمایی...خانم رفیعی معلم علوم که با همه ی شیطنطت هام کنار اومد و هیچ وقت طغیان های دوره ی نوجوونیم رو به روم نیاورد و خانم اصغر نژاد معلم ادبیات که هر انشایی نوشتم ازم خواست تو کلاس بلند بخونم و نوشته هام رو باور کرد. معلم های دبیرستانم تفریبا همشون ماندگارن...به همشون به شدت مدیونم...به خانم فرزامفر که هرچی ریاضی بلدم از اون یاد گرفتم...به خانم شباب گل...به خانم ناصری که بهم درس زندگی داد...به خانم سپانلو جدی...به خانم معصومی مهربون...به خیلی های دیگه...به خانم آقایی مدیر دبیرستانمون...کاش روزی برگردم ایران و برم تک تکشون و پیدا کنم . بهشون بگم که چقدر قدردان زحماتشونم...کاش اونام اینجا رو می خوندن.

از معلم های ایرانم اسم بردم دلم نیومد از دو تا استادهای فوقم و رئیس دانشکدمون تو دوره ی فوق یادی نکنم...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت10:4توسط بنفشه |
مقنعه

امروز که با عجله داشتم آماده می شدم برم دانشگاه و حالمم خوب نبود و هم کلاس داشتم و هم میتینگ و با موهام هرکاری می کردم بازم اونجوری که می خواستم نمی شدن و منم که وسواس دارم که باید حتما خیلی خوب باشم وقتی می رم بیرون به این نتیجه رسیدم که مقنعه چیز خیلی بدی هم نبود... سرت می کردی راحت می رفتی دانشگاه.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت19:1توسط بنفشه |
Cheer Up a Little

امروز هوا خیلی خوبه. بعدازظهر داشتم تنها از دانشگاه برمی گشتم خونه. پشت چراغ قرمز بودم و زل زده بودم به چراغ که سبز بشه راه بیفتم. اصلا هم ناراحت نبودم...فقط همینطوری تو خودم بودم و خیره شده بودم به جلو. از تو آینه دیدم که یه ماشین خیلی اسپرت داره از لاین بغل می یاد. صدای آهنگش زیاد بود و دو تا پسر توش نشسته بودن و بلند بلند می خندیدن. شنیدم که یکیشون می گه "Hey... Hey" حدس زدم که شاید با منه ولی مخصوصا روم و برنگردوندم گفتم شاید مثل پسرهایی که تو ایران عادت داشتن در اینجور موارد یه چیزی واسه خودشون بگن باشه. دیگه زیادی هی هی می کرد. برگشتم نگاه کردم. گفت:

"Cheer up a little...it is a nice day". خندم گرفت ناخودآگاه. اصلا قصد بدی نداشت. فقط معلوم بود که خیلی داره از این هوای خوب لذت می بره. اینجا مردم حالشون به شدت به وضعیت هوا بستگی داره. همش همه دارن راجع به هوا چه جوب چه بد خرف می زنن. نمی دونم چرا؟ شاید چون مشکلات دیگشون کمتره اینقدر به هوا توجه دارن...شاید مثلا همونقدر که تو ایران همه راجع به گرونی حرف می زدن. نمی دونم شعر هادی خرسندی به اسم "جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد" رو شنیدین...اونم تو یه قسمتی از شعرش می گه :

گر هوا خوبست يا اين كه بد است
گفتگو درباره اش صد در صد است
جز هوا ، هر گفتگويی نابجاست
اين جماعت ، حرفشان روی هواست

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت18:22توسط بنفشه |
چشمهای مهربون
هفت سال پیش بود...کی باورش می شه که هفت سال گذشته...هفت سال پیش همین موقع ها بود...اوایل اردیبهشت...دو تا دانشجوی سال اولی بودیم...نگاهت رو از همون روزهای اول خونده بودم...اینقدر تابلو بودی که خوندن نگاهت اصلا کار سختی نبود. قبل از سفر اصفهان دانشکده شیمی بود...خیلی سر بسته، با همه ی رودرواسی ای که داشتی گفتی دلت راضی نیست بدون من بری. اصرار کردم که بری و رفتی. همون شبی که رسیده بودین تهران اومدی تو چت که بهم بگی رسیدی. از اصفهان برام یه گلدون کوچیک مینا کاری آوردی... خجالت می کشیدی بدی...شک داشتم که قبول کنم یا نه...ولی قبول کردم. اون موقع ها مطمئن بودم که هیچ احساسی بهت ندارم ولی عاشق این حس دوست داشته شدن بودم. تو همون اردیبهشت بود که یه شب تو چت از آینده حرف زدی و همه چیز رو خیلی صریح گفتی. باز هم مطمئن بودم که قبول نخواهم کرد. نمی دونم چی باعث شد شش ماه بعدش دوستت داشته باشم و یه سال بعدش عاشقت باشم و دو سال بعدش همسرت و امروز 7 سال بعد از اون روزها همچنان عاشق و دوست و همسر. تو با مهربونی چشمات که روز به روز مهربون تر هم می شه به من بزرگترین آرامش ها رو هدیه کردی.
+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت21:47توسط بنفشه |
بهار
اینجا پر از بهاره. پر از حس رویش. پر از بوی شمال. پر از بارون های ریز ریز و چمن های سبز و درخت های پر شکوفه. بی شک بهار زیباترین فصل است.

این چند روزه ما همه ی وعده های غذایی مون رو توی ایوان خوردیم. آدم اصلا دلش نمی یاد توی خونه بمونه. الآن که این عکس و از تو ایون گرفتم هوا خیلی ابریه ولی هنوز هم حس بهار رو به آدم می ده.

من نمی دونم چرا بعضی ها نتونستن عکس و باز کنن. Tinypic که اونطوری شده. این دفعه تو Snapfish آپ لود کردم. پیشنهادی دارین که تو کجا می تونم راحت آپ لود کنم که تو ایران دیده بشه.

+نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت14:47توسط بنفشه |
...

از خودم ناراضیم. احساس می کنم این روزها تعداد اشتباهاتم که فکرمو مشغول می کنه و اعصابم و خورد زیاد شده. اعتقاد همیشه چیز خوبیه، آدم و از یه چیزهایی باز می داره. خدایا کمکم کن حضورت رو توی زندگیم فراموش نکنم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت19:8توسط بنفشه |
ادوایزرم

اول های ترم حدودا یک ماهی دنبال ادوایزر می گشتم. با 4-5 تا استاد صحبت کردم. خیلی برام مهم بود کسی که انتخاب می کنم هم زمینه کاریش رو دوست داشته باشم و هم  آدمی باشه که کار کردن باهاش راحت باشه. به نظر من یه جورایی ادوایزر دوره ی پی اچ دی مثل شریک زندگی آدم می مونه، خیلی مهمه که خوب باشه. توی انتخاب این آدمی که الان باهاش کار می کنم یه کم شک داشتم چون زمینه کاریش خیلی ریاضی ای بود و من مطمئن نبودم که آیا می خوام اینقدر کار ریاضی ای بکنم. توی این دو ماهی که کار کردن باهاش رو شروع کردم، هر روز از روز قبل راضی ترم. فوق العاده آدم ناز و مهریون و کول و گوگولی ایه. خیلی جوونه و تازه دو ساله که از جورجیا تک فارغ التحصیل شده. رفتارش و همیشه در دسترس بودنش برای جواب دادن به سوال هام باعث شده که کار ریسرچم رو با عشق انجام بدم. چقدر اخلاق مهمه. اصلا نمی تونم تصور کنم که آیا منم می تونم یه روزی اینقدر با آدم هایی که باهاشون کار می کنم نایس باشم یا نه.

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت22:55توسط بنفشه |
مشق ریاضی
قبلنا فکر می کردم چقدر وسایل کار و درس خوندن ما مهندس ها اونم از نوع صنایعیش شیکه : یه لپتاپ و یه سری نرم افزار و گاهی کاغذ و مداد. این روزها که همه ی ابزار آلات کارم شده مداد نوکی بنفشم و نوک تردش و پاک کن تهش به اضافه ی یه دسته کاغذ چرک نویس سفید و یه عالمه انتگرال، به آقای همسر که هر روز با یه عالم بشر و لوله آزمایش گوگولی در سایزهای مختلف و یه سری محلول رنگی و یه سری دستگاه با کلاس الکترونیکی سر و کار داره حسودیم می شه. تو دو سال فوق از بس که فقط با نرم افزار کار کردم و مدل ساختم شاید فقط لازم شد 3-4 بار نوک مداد نوکی بخرم...این روزها مصرف نوک مداد نوکیم  و پاک کنش بالا رفته.

  
+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت18:27توسط بنفشه |
عیدانه

تعطیلات بهاره و مقارن بودن اون با عید و سفر من به شهر کوچیک قبلیمون...هنوز که هنوزه اونجا رو خیلی بیشتر دوست دارم. به اونجا یه حس مثل وطن دوم دارم. یه روز رفتم دانشکدمون و وای هیچ فکر نمی کردم اینقدر همه تحویلم بگیرن. رییس دانشکده ی گوگولیمون دعوتم کرد ناهار باهاشون برم بیرون. چقدر یاد حس روزهای اولمون تو اون شهر افتادم. چقدر خاطره برام زنده شد. با همه ی اینکه دلم نمی خواست روز آخر برگردم اینجا ولی وقتی برگشتم و بلافاصله رفتیم تولد یکی از بچه ها دیدم که این دوستی ها رو هم حاضر نیستم با هیچی عوض کنم. تعطیلات رو دوست داشتم. حس عیدم امسال خیلی زیاد بود. از دو سال گذشته بیشتر.

عاشق کلاه قرمزی و پسر خاله و این گیگیلی و پسر عمه زا هستم. لذتی رو که اینبار از دیدن کلاه قرمزی می برم دفعه ی پیش که بچه بودم نبردم.  

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت21:43توسط بنفشه |
امتحان بی موقع
28 اسفند امتحان داشتن اصلا حس خوبی نیست حتی اگه از همه ی خوبی های عید فقط دلت به یه هفت سین خوش باشه و روییدن سبزه ات. 
+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت11:4توسط بنفشه |
تهران شهر خوبان
تهران شهر خوبان...بی اندازه تو این روزهای دم عیدی هوای حال و هوات رو کردم.

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت11:30توسط بنفشه |