این هفته برای ما خیلی هفته ی شلوغی بود...همین بس که میون این همه کار دو بار رفتیم شیکاگو و برگشتیم. خدارو شکر که همش برای کارهای خوب خوب بود. دیروز برای ناهار دعوت شده بودیم خونه ی یکی از دوستامون تو شهر قبلی و دیگه اینقدر دعوتمون کرده بودن و ما نرفته بودیم که اینبار گفتیم می یایم. از اونجا که خیلی خوش شانسیم و همه ی شنبه ها که تو همین شهر هستیم خیلی اتفاق جالبی نمی افته، پنج شنبه استادم ایمیل زد که یکی از استادای دانشکده ریاضی که تو زمینه ی احتمال کار می کنه هر کسی رو که تو دانشگاه تو زمینه های احتمال و فرآیندهای تصادفی و خلاصه هر چیز احتمالی ای هست کار می کنه دعوت کرده خونش برای یه مهمونی احتمالی...مهمونی هم شنبه هست. قرار بوده که استادا دانشجوهای دکتری شونو دعوت کنن. ادوایزرم هم نوشته بود که من می رم، تو هم اگه دوست داری بیا. منم نگاه کردم دیدم کلی آدمای خفن از دانشکده برق و دانشکده های دیگه دعوت شدن، استاد گوگولم هم که میاد...نزدیک بود گریه ام بگیره که من اونروز رو باید یه شهر دیگه باشم. آقای همسر گفت زود از مهمونی اولی برمی گردیم که برسیم بریم. مهمونی هم قرار بود پات لاک باشه. همون شب رفتیم وسایل میرزا قاسمی رو خریدیم و اومدیم میرزا قاسمی مونو درست کردیم گذاشتیم تو یخچال که برای شنبه آماده باشه. حالا بشنوین از مهمونی...اولش که رسیدیم دم در هی گشتم ماشین ادوایزرم و ندیدم...هی گفتم آخه من تو این خونه هیچ کس و نمی شناسم...با ترس و لرز زنگ زدیم. آقای استاد ریاضی اومد درو باز کرد و اینقدر خوش برخورد و مهربون بود که ترسمون ریخت. رفتیم دیدیم یه تعداد خوبی هم دانشجو هست و کلی هم غذاهای رنگ و وارنگ. ادوایزرم هم اومد و خودش یه غذای شیک و پیک درست کرده بود و عزیزم اینقدر گوگولی و ماه بود که حد نداره. کلی گفتیم و خندیدیم و با آقای همسر آشنا شد. کلی آدم جدید دیدم که همه بینشون یه چیز مشترک بود و اونم کار کردن تو زمینه ی احتمال. اونایی که ریاضی می خوندن معلوم بود که زیادی خفنن. خانوم آقای استاد ریاضی هم کلی مهربون بود و کلی از میرزا قاسمی خوشش اومد. می دونستم که یه سری دیگه از بچه های ایرانی هم از طریق ادوایزراشون دعوت شدن ولی نیومده بودن. آخر شب که داشتیم برمی گشتیم نمی تونستم بیشتر از این احساس رضایت کنم...اینکه رفتم و اینکه با کلی آدم حرف زدم و اینکه ادوایزرم دوست داشتنی ترین آدم اون جمع بود.
خستم...شدیدا دلم می خواد یه روز کامل اصلا درس نخونم و فکر نکنم که فلان مسئله رو چه جوری اثبات کنم. خیلی همه چی پشت سر هم و تند تند نزدیک می شه و من و به زور با خودش می کشونه. حالم از هر چی پیپر و اثبات و مسئله هایی که هیچ نظری در موردشون ندارم به هم می خوره. دقیقا همون موقع که فکر می کنی یه چیزی رو خوب اثبات کردی و خوشحالی می فهمی که اصلا از اساس غلط بوده و اون همه کاری که همه ی یکشنبه انجام دادی به هیچ دردی نخورده.
ادامه دارد...
اینجا وقتی یه آدمی رو می بینی و باهاش برخوردی داری یا وقتی با کسی دوست می شی یا با استادت یا حتی وقتی از کنار کسی تو خیابون رد می شی اولین چیزی که به ذهنت خطور می کنه اینه که این آدم کجایی هست. ملیت اون آدم مدام یه گوشه ذهنت جا داره و بسته به تجربه ای که قبلا نسبت به آدم های با ملیت مشابه داشتی روی اون آدم یه قضاوت ناخودآگاه می کنی. مثلا خود من بارها تو همین وبلاگ نوشته بودم که از هندی ها خوشم نمی یاد و این به خاطر چند تا تجربه ی بدی هست که از هندی هایی که توی دانشگاه قبلی می شناختم داشتم، حالا هندی هایی که اینجا دیدیم خیلی هم بد نبودن ولی این ذهنیت توی من شکل گرفته. من چینی ها رو دوست داشتم به خاطر همون دوست چینیم که قبلا ازش نوشته بودم...ولی از اون طرف کافیه بشینی پای صحبت این دوست ترک هم اتاقیم که دیگه حالت از هر چی چینیه به هم بخوره. یا اینکه یکی دیگه از دوستای ایرانیم اینجا عاشق هندی هاست. همین دوست ترک هم اتاقیم که همش می گفت ایرانی ها خیلی خوبن از دیروز که سر نمره با یه استاد ایرانی مشکل پیدا کرده هی چپ می ره راست می یاد ، جلو من می گه این چه جور ایرانییه...چرا مثل شماها نیست. حالا دیگه ببین این و که جلو من می گه تو خونه پشت سر ایرانی ها چه چیزهایی گفته. دیروز بهش گفتم من دارم سعی می کنم یاد بگیرم که رو یه ملیت با دیدن یه آدم بد قضاوت کلی نکنم...همه جا هم آدم خوب داره هم بد. اینو دارم سعی می کنم به خودمم بفهمونم که یه آدم و که می بینم بلافاصله نیاد تو ذهنم که این کجاییه...به من چه که کجاییه...آدمه دیگه.
این حس اصلا تو ایران وجود نداشت...یا لااقل خیلی کم بود...ممکن بود یه اخلاقی که از یه نفر می دیدی می گفتی مال فلان شهرستانه...ولی این خیلی کم بود...من لااقل اینطوری نبودم اصلا.
هم آفیسی من یه دختر ترکه که من خیلی از اینکه با هم تو یه آفیس هستیم لذت می برم. آفیسمون برخلاف بقیه ی آفیس های دپارتمان که خیلی بزرگ و شلوغن کوچیکه و سه تا میز توش هست. میزها برخلاف میزهای دیگه که فلزی هستن چوبین. فصای آفیس رو با اینکه پنجره نداره خیلی دوست دارم. دوست ترکم دختر خیلی مرتب و تمیزیه...این و کاملا میشه از ظاهرش هم فهمید. کلی وسایل خوب و خشگل برای خودش آورده تو آفیس و همیشه هم میزش مرتبه. من هم که کلی میزمو گوگولی کردم...از پنگوئن پشمالو بگیر تا دستمال کاغذی های گوگولی. ما کلی هم با هم دوستیم و کلی با هم حرف می زنیم و خوراکی تقسیم می کنیم و خلاصه با هم خوبیم. برای من که اصلا نمی تونم تو جاهای نامرتب درس بخونم این آفیس نعمتی شده که حالا روزها تا از خواب بلند می شم به جای خونه درس خوندن وسایلم و جمع می کنم و می یام آفیس و تا عصر هم می مونم. الآن هم البته از آفیس دارم می نویسم. حالا جدیدا یه دختر چینی اومده این میز سوم رو هم اشغال کرده. اولش گفتم خوب عیب نداره...اینم لابد خوب خواهد بود. البته خدا رو شکر که دختر چینیه زیاد نمی یاد آفیس وگرنه که هیچی. امروز صبح اومدم دیدم صندلیم وسط اتاقه و نزدیک میز دختر چینیه...معلوم بود کسی نشسته روش...حرصم گرفت چون من کلی تکیه می دم به صندلیم و سرم و می ذارم رو پشتیش...گفتم حالا معلوم نیست کی نشسته این رو. دوست ترکم اومد یهو دید هدفونش که وصل بوده به کامپیوترش وصله به کامپیوتر این دختر چینیه. بنده خدا اینقدر عصبانی شد...می گفت این بی اجازه هدفونم رو برداشته...هدفون یه چیز شخصیه...آدم می کنه تو گوشش...خلاصه اینکه برداشت یه نت برای دختر چینیه گذاشت و حسابی سرویسش کرد. دختر چینیه اومد نت و خوند و کم مونده بود به غلط کردن بیفته. من هم بسی حال نمودم...دختره پررو.
این نوشته به اسم تاراج آرامش مال آقای همسره. البته تو وبلاگ خودشم پست شده ولی من چون خیلی قلم این نوشته رو دوست دارم اینجا هم می یارمش:
وطن، در یاد و خاطرهام همیشگی وجاودانی، اگر چه انگار، دیرگاهی است که چهره ات، آماج سیلی های بیامان شدهاست. کی و چگونه سبزیت خار چشم سیاه اندیشان بیهویت شد. وطندوستی را عجیب هوایی غبار آلود گرفته است. با بوی زمین تازه بارانزده، یاد لحظه لحظه ی بودن با وطنی که در یاد داری، می افتی، ولی امان از تلنگور سنگین حقیقت، که چهرهی شهرم را جلادان ریا کار خونین کرده و پیکرش را دریدهاند. سهمگین باری است این جدایی، با خود زمزمه می کنی که چه توان کرد، انگار تا بودست همین بودست. انگار چند سالی که وطنت تو را در آغوش داشت، شیطان در کاخ سیاهش، یارانش را میپروراند. دلت را به وعدهی او که وعدهاش نگهداشته است ،آسوده میکنی. ولی انگار آرامی نیست، انسان وطن به تاراج رفته را.
سحر به رسم همیشه صفحه ی ریدرم رو باز کردم ببینم آزاد شده یا نه...آقای همسر نشسته بود پای کامپیوتر من...رفتم نشستم کنارش گفتم بذار ببینم از محمدرضا چه خبر...مثل همیشه که ناامید می شدم باز هم خبری نبود. خوابیدم و الآن پا شدم و باز هم به همون نیت صفحه ی ریدرم و باز کردم و دیدم فاطمه اش نوشته آب زنید را را...محمدرضا آزاد شد.
اشک امانم نمی ده...خدا می دونه من توی این شب ها وقتی می گفتم به علی بن موسی، به علی بن موسی...چجوری آزادیشو خواسته بودم. ببین چقدرها براش دعا کرده بودن که درست میان شب های قدر آزاد شد. خدایا شکرت...شکرت...شکرت.
بعدا نوشت: دوستایی که برای من نظر خصوصی می ذارن و کاری با من دارن...لطف کنین با ایمیل آدرسی که کنار صفحه گذاشتم با من تماس بگیرین.
دیشب شب قدر خوبی بود...اصلا دیروز روز خوبی بود...از اون روزها که فکر می کنی روزه ات خیلی واقعی بوده و وقتی به روزت فکر می کنی می بینی تو طول روز همش مشغول بودی و واقعا خیلی وقتی برای گناه کردن نداشتی. تسبیح سبزی رو که این روزها می بندم دور دستم خیلی دوست دارم...روزت که خوب باشه شب قدرش هم حتی اگه تنها سپری شده باشه خوب می شه...بلند بلند دعا می کنی و یه لحظه میون دعاهات احساس می کنی که خدا شنید و همانا اجابت شد. خدایا ممنونم برای لحظه های ناب دیشب.
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران، برسان سلام ما را.
خودش آیا فکر می کرد یه روزی این شعرش در مورد خودش صدق کنه؟ :)
صبح از خواب بلند می شم و هنوز گیج خواب سر می زنم به فیس بوک و اولین چیزی که می بینم چهره ی بی رنگ ولی لبخند به لب محمدرضا جلایی پور ه توی اون بیدادگاه. توی این روزهای اخیر هر روز رو به این امید اومدم تو فیس بوک که شاید نوشته باشه محمدرضا جلایی پور آزاد شد. از سعید حجاریان اعترافات تفکرش و می گیرن و...وای حالم بهم می خوره...
خب به نظر می رسه که زندگی به روال عادیش برگشته. هر روز که از خواب بلند می شم از شدت خوشحالی که حالم خوبه و تب و بدن درد ندارم نمی دونم چکار کنم...نمی دونم چجوری خدا رو شکر کنم که حالم خوب شده. فکر می کردم وقتی خوب خوب شم اینجا دقیقا می نویسم که چجوری مریض شدم و چه جوری دکترهای اینجا نفهمیدن چمه ولی الآن واقعا دلم نمی خواد دوباره برم تو حال و هوای اون روزها. برای کسانی که باورشون نشده بود که دکترهای اینجا مریضی رو تشخیص نمی دن خیلی مختصر می گم که 12 تا دکتر فارغ التحصیل از دانشگاه های خفن این مملکت ظرف مدت 1 ماه من و دیدن و معاینه کردن، بیشتر از 20 بار از بنفشه ای که اسم سوزن و خون و آمپول و سرم و می شنید سرش گیج می رفت و می افتاد خون گرفتن و آزمایش کردن و سی تی اسکن و عکس و سونوگرافی و هیچ کدومشون توجه نکردن که من بدبخت اینهمه می گم گردنم درد می کنه و نمی تونم چیزی قورت بدم. بعد از یک ماه تازه فهمیدن که یه ویروس ساده ی سرما خوردگی باعث ااتهاب تیروئید شده و قبل از اینکه بهم قرص بدن خودم خوب شدم. همه ی اینا در حالی بود که 2 هفته پیش دکتری تو ایران بدون دیدن جواب آزمایشام و فقط از شنیدن علائم بیماریم همین دارویی که دیروز دکتر اینجا بهم داد رو برام تجویز کرده بود. واقعا بنازم به اینهمه مد سکول های پر ادعای اینجا.
حالم خوبه...همیشه می دونستم سلامتی چقدر نعمت بزرگیه...الآن این و با همه ی گوشت و خونم حس می کنم. همیشه می دونستم که مادر و پدر خیلی بچشون و دوست دارن ولی هیچ وقت نمی دونستم یه پدری ممکنه برای بچه اش گریه کنه یا نمی دونستم یه مادری پا به پای بچه اش وزن کم می کنه و هیچی نخوره و هر کاری که حتی از دستش بر نمی یاد و انجام می ده تا بچه اش خوب شه. می دونستم یه همسر ممکنه خیلی همسرش و دوست داشته باشه ولی نمی دونستم که شب ها روی یه صندلی تو بیمارستان بیدار می شینه و موقع همه ی خون گرفتن ها دست همسرش و فشار می ده و در شرایطی که یک ماه همسرش پاشو تو آشپزخونه نمی ذاره ناهار و شام و هر چیزی رو که فکر کنین آماده می کنه...نمی دونستم که دنیا اینقدر آدم های خوب توش داره...دوستای خوب...پسر عموهای خوب...عموها و دایی ها و خاله و مادر بزرگ و پدربزرگ خوب...خانواده ی همسر خوب... می دونستم که خدا همیشه هست و مهربونه و می بینه و دعاهامو می شنوه.
سلام...وای خودمم باورم نمی شه که دارم می نویسم. خیلی از پیغام هاتون ممنونم...خیلی محبت آمیز بودن. مریض بودم...تا حالا هیچ وفت اینطوری مریض نشده بودم...هنوز هم خوب نشدم...چند روزه که بهترم...وقتی کامل خوب شدم می نویسم دقیقا که چی بهم گذشت...که چه چیزهایی یاد گرفتم...که چقدر آرزو کردم خدا هیچ کس و تو این مملکت که دکترهاش یه تشخیص نمی تونن بدن مریض نکنه و اسیر تخت بیمارستان. اینارو فقط نوشتم چون پیام هاتون رو خوندم. سعی می کنم این دفعه ننوشتنم خیلی طولانی نشه.
یکی از استادای مسترم برای یه کاری بهم ایمیل زده بود و آخر ایمیل نوشته بود امیدوارم خانواده ات تو ایران حالشون خوب باشه. من هم براش نوشته ام که خانواده ام خوبن و این اتفاقاتی که افتاده خیلی ناراحت کننده بوده و امیدوارم که این تلاش ها برای دموکراسی نتیجه بده. در جوابم این چند خط رو نوشته:
I am glad that your family is all ok during this hard time. The transition of power to democracy takes time and is not easy at all. You should be proud of your countrymen. The dream will come as long as people have strong and persistent will to democracy
البته که من به مردم کشورم افتحار می کنم.
همسرکم تولدت مبارک.

