اینقدر اتفاق غیرمنتظره توی این دنیا هست که آدم واقعا نمی دونه آیا یه هفته ی دیگه هم توی همین جایی که ایستاده خواهد بود یا نه. به آنی همه چیز ممکنه تغییر کنه و ممکنه همونجوری هم تغییر کنه که همیشه آدم ازش می ترسیده. آدم می مونه با یه بار سنگین روی دوشش در حالی که نمی دونه چه تصمیمی باید بگیره. تصمیمی هم اگه بگیره اینقدر یهو همه چیز عوض شده که همش می ترسی تصمیمت اشتباه بوده باشه. آدم اینجور مواقع اگه به وجود یه قدرت برتری اعتقاد نداشته باشه چیکار باید بکنه؟ خیلی خوبه که بگی خدایا همه چیز و به تو می سپرم، خودت راه درست و نشونم بده، خودت اینبار هم مهربونی کن و همه چیز و به خیر کن. خیلی خوبه که اینجور وقت ها اعتقاد داشته باشی که "تنها با یاد خداست که دلها آرام می گیرد".
پ.ن. من خیلی برات دعا می کنم دوست نازم، گرچه می دونم خودت هم خدایی داری.
این همه وقت بغل دستم نشسته بودی، این همه وقت با هم دوست بودیم، این همه وقت فکر می کردم کلی بهت نزدیکم...چرا پس نگفته بودی مشکل داری؟ چرا نگفته بودی به قول خودت از بیرون می خندی و از درون گریه می کنی؟ چرا نگفته بودی خانواده ای اون سر دنیا هستن که چشم انتطارت هستن؟ که تو باید درست تموم شه و به اونا کمک کنی؟ خیلی ناراحتم دوستم...از صبح همینجوری توی بهتم...کاش کاری از دستم برمی اومد برات...
چه حس خوبی بود...چقدر از ته دل شاد شدیم...مدونا رو بیشتر از همیشه دوست داشتم وقتی گفت:
"and the Golden Globe goes to...from Iran, The Separation"
چه حس مشترک افتخاری داشتیم ما پنج نفر...
سپاس آقای فرهای برای فیلم بی نظیرت، سپاس برای حرف های دلنشینت، سپاس برای این حس افتخار که مدتی است گم کرده ایم.
عشق چیه؟ یه نگاهه؟ یه حرفه؟ یه ویژگیه؟ اصلا در یک آن به وجود می یاد؟ یا تو یه برهه ی زمانی شکل می گیره؟ چجوری می شه که به خودت می گی عاشق؟ لرزش دله؟ از خود گذشتنه؟ برای خوشحالی عشقت هر کاری کردنه؟ عشق آیا یه احساسه؟ عشق از روی منطق چی؟ عشق کم می شه، تموم می شه؟ عشق زیاد می شه؟
برای شما چجوری بوده؟
برای من:
عشق برای من یه چند تا نگاه عاشقانه بوده و کلی جمله های قشنگ و باز هم عاشقانه...یرای من عزیزم بوده، بنفش بوده، خانمی بوده، خشگله بوده و من دوستت دارم. ویژگی مهربونی بوده که یه جفت چشم سیاه درشت مهربون ازش سرشار بودن. عشق به نظر من تو یه لحظه به وجود نمی یاد...عشق و باید تو یه برهه ی زمانی دید. به خودت وقتی می گی عاشق که دلت از اون نگاه ها و حرف ها و ویژگی ها بلرزه...از خود و از خواسته هات گذشتن خاصیت عشقه. عشق احساسه ولی این احساس می تونه از روی منطق هم به وحود بیاد. عشق حتما زیاد می شه و چیزی که زیاد بشه لابد کم هم می شه. اگه دلیل های عاشق شدن مثل همون نگاه ها و جمله ها و ویژگی ها از بین بره عشق هم کم می شه ولی نمی دونم که تموم هم می شه یا نه.
اینا بهش می گن New year's resolution...یعنی یه کاری که تصمیم می گیری توی این سال حتما به انجام برسونی. امسال این برای من خیلی جدیه، تا این حد که حاضرم براش مشاوره هم برم. امسال باید این اخلاق بد که وقتی از یه نفر عصبی می شم حالشو در حد مرگ می گیرم و بذارم کنار...این که تو عصبانیت به هیچ وجه کنترلی روی خودم ندارم و کلا منشا عصبانیتم اینکه control freak هستم یعنی اینکه همش در حال کنترل دیگران هستم که همونجوری برخورد کنن که من می خوام. یعنی من اگه اینجوری بمونم بچه ام بدبخت می شه از دستم. اینا رو اینجا نوشتم که همه ی شما دوستا و آشناهایی که اینجا رو می خونین حواستون باشه که من باید آخر سال جواب پس بدم. اگه پیشرفتی حاصل شد هم می نویسم.
چقدر دور و بر آدم پر از کسایی ه که یه روزی وارد زندگیت می شن و خیلی کوتاه می مونن و بعد هم برای همیشه خارج می شن. Visiting Student ای که از دانمارک اومده بود و 3 ماه و توی آفیس ما گذروند الآن رفت. منم نشستم تو آفیس تنهایی دارم عر می زنم که چرا رفت. خودش و خانمش و بچه ی 8 ماهش از اون آدم گوگولی ها بودن. دختر بچه از اونایی بود که عکسش قابلیت این و داره که تو اینترنت به عنوان یه بچه ی کپل خشگل پخش بشه...یه توپ گردالی بود با دو تا چشم دگمه ای آبی. یه بار اونا اومدن خونه ی ما، یه بار هم ما رفتیم خوته ی اونا، یه بار هم شام رفتیم بیرون. بقیه اش همش توی آفیس دیدمش، همین...خیلی کم بود ولی خیلی خوب بود...مهربون و گرم و دوست داشتنی بودن اونقدر که امروز صبح چون می خواست بره برای من گل آورد...عزیزم. ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمشون...ممکنه هم یه روزی من برم دانمارک و ببنمشون...شاید هم اونا یه وقتی دوباره بیان اینجا ولی عکس این بچه تا وقتی توی این آفیسم جلوی چشمم می مونه.
تو این وبلاگ تا دلتون بخواد پست راجع به ادوایزر قبلیم نوشتم. امروز فکر کردم دیدم راجع به استادی که الآن باهاش کار می کنم هیچ وقت چیزی ننوشتم. استادم از اون آدم هایی ه که سخت می شه دوستش داشت. وقتی خوب نگاه می کنی نمی تونی توش بدی خاصی پیدا کنی ولی نمی تونی هم بگی که دوستش داری. فوق العاده مقرراتی ه، فکر نکنم تا حالا هیچ وقت جایی قانونی رو نقض کرده باشه. من و یاد عموم می ندازه...جدیه و خیلی کم پیش می یاد از کارت تعریف کنه. گاهی وقتی راضی ه فقط می گه:"This is all good"، اشکالاتت و اینقدر بهت یادآوری می کنه که نکنه یه وقت یادت بره این اشکالات و داری، گاهی هم قضاوت هاش ناعادلانه اس. ولی از اینا گذشته، رویهمرفته مهربونه، به فکرته و براش مهمه که کارات خوب باشه. براش مهمه چه کاری پیدا کنی و کی فارغ التحصیل شی. دروغ و کم کاری رو دوست نداره...زرنگی رو توی کار دوست نداره، دوست داره باهاش رو راست باشی. مهربونه و آدم فوق العاده ساده ایه و فکر کنم فقط به علم و تحقیق فکر می کنه. کلا تو رده بندی ادوایزرا تو دسته های خیلی خوب قرار می گیره و من هم دوستش دارم.
کنفرانس امسال همه چیزش خوب بود...شهرش، هتلش، بیشتر ارائه هایی که شرکت کردم، آدم های جدیدی که ملاقات کردم و بهشون معرفی شدم، دوستای قدیمی ای که دیدم، گروهی که باهاشون بودم، پرزنتیشنم، خانم های OR/MS، برنامه هایی که توشون شرکت کردم، تصمیم هایی که گرفتم و نتیجه هایی که یهشون رسیدم، ادوایزرم که هوامونو داشت و مهربون بود، ادوایزر سابقم و دیدنش و حرف زدن باهاش و مثل همیشه گل بودنش و آخرشم همه ی چیزهایی که یاد گرفتم. خدایا شکرت.
شما وقتی یه حرفی می شنوین که به نظرتون خوشایند نیست و کاملا غیر منطقی ه و می دونین که طرف از قصد داره این حرف و می زنه چکار می کنین؟
من معمولا عصبانی می شم، خیلی سعی می کنم عصبانیتم و نشون ندم ولی ناخودآگاه جبهه می گیرم و یه چیزی به طرف می گم که حالش گرفته شه، خودم هم همچین بعدش هپی نیستما...ناراحت می شم که چرا حالشو گرفتم ولی اگرم حرفم و نزنم می مونه تو گلوم و بالاخره یه وقتی به یه شکل بدتری در می یاد.
آقای همسر می خنده، هیچی به طرف نمی گه، حال اون و نمی گیره و حال خودش هم گرفته نمی شه و اصلا هم براش مهم نیست اون چی گفته.
برادرم هیچی به طرف نمی گه ولی می ریزه توی خودش و هی خودش و به خاطر اون حرف ناراحت می کنه.
شما چکار می کنین؟ چکار خوبه که بکنیم؟ اگه مثل آقای همسر بودن خوبه، چجوری می شه اینججوری شد؟
نورا جون چند روز جسته و گریخته فکر می کردم به اون بازی وبلاگی که دعوتم کرده بودی...امروز فهمیدم که دلم می خواد با ستیو جابز شام می خوردم و حالا دیگه این آرزو هیچ وقت عملی نمی شه. روحت شاد مرد بزرگ.

دیشب بالاخره جدایی نادر از سیمین و دیدیم. هنوز خوب نمی دونم چقدر دوستش داشتم، نمی دونم که آیا واقعا اینقدر که همه می گفتن تعریفی بود یا نه. درباره ی الی رو بیشتر دوست داشتم...حتی شاید چهارشنبه سوری رو. یه دلیلش هم اینه که جدایی از همون اول یه غمی رو توی دلت می شوند و هی بیشتر غمگینت می کرد. الی ولی اینطوری نبود، نصفه ی اول فیلم آدم خوشحال بود و نصفه ی دوم ناراحت. ولی گذشته از اینا فیلم یه خصوصیاتی داشت که عاشقشون شدم.
سکانش مورد علاقه ی من اونجایی بود که ترمه داشت بنزین می زد و باباش تو ماشین نشسته بود و اونجا که باباش بهش اجازه داد که بره بجنگه برای گرفتن پولی که حقش بود. کلا عاشق رفتار نادر با ترمه بودم، اینکه به سیمین گفت می خوام این بچه رو اینجا نگه دارم تا ترسو بار نیاد. اینکه بهش راستشو گفت که می دونسته خانمه باردار بوده و اینکه گفت برام مهم نیست دادگاه چی می شه و برام مهمه که تو در موردم چی فکر کنی. اینکه وقتی ترمه قرار بود بره شهادت بده قبلش بهش نگفت که چی بگه و تصمیم به این مهمی رو به یه بچه ی ۱۱ ساله واگذار کرد.
با همه ی این حرف ها نمی فهمم که چرا اینقدر قد بود که حاضر نشد به خاطر ترمه با سیمین کنار بیاد و آخرش از هم جدا شدن. پدرش براش یه بهانه بود برای خارج نرقتن و جدایی، چون براساس صحنه ی آخر بابا بزرگ فوت کرده بود ولی باز هم جدا شدن. کلا طلاقشون به نظر من خیلی منطقی به نظر نمی رسید چون مخصوصا سیمین معلوم بود که هنوز نادر و دوست داره.
شهاب حسینی رو دوست داشتم. با همه ی اعصابی که نداشت و همه ی غیرت خرکی ای که داشت حتی در بدترین شرایط دست روی زنش بلند نکرد.
راضیه نقشش و عالی بازی کرد. دوست داشتم که به هر قیمتی حاضر نشد پول حروم وارد زندگیش بشه...اینکه حاضر نشد قسم دروغ بخوره. شخصیت مورد علاقه ی من توی فیلم راضیه بود.
من فکر می کنم ترمه آخرش موندن پیش پدرش و انتخاب کرد.
خلاصه اینکه فیلم به ریزه کاری های قشنگی داشت که روشون فکر شده بود و همین ریزه کاری هاس که فیلم های فرهادی رو عالی می کنه.
امیدوارم که کاندیدای اسکار بشه.
این که سر ظهر یه روز خنک، با این همه کار آدم پا شه از آفیس بره استخر و یه ساعت شنا کنه و خیلی سخت نگیره و موهای خیسشو یه گوجه کنه و برگرده بیاد آفیس خیلی خوبه.
یه حس بدی دارم...حس تنفر با همه ی وجود از یه آدم نامرد...از یه به ظاهر مرد نامرد که با اذیت و آزارهای روانیش دوستم و داغون کرده و حالا هم با یه دختر خیلی خوب دیگه دوست شده و خیال می کنه خیلی بچه باحاله. ما زن ها خیلی بدبختیم...بدبختیم برای اینکه نمی تونیم فراموش کنیم، نمی تونیم نبخشیم...نمی تونیم راحت و از ته دل نفرین کنیم...ما بدبختیم برای اینکه هرچفدر هم که قوی باشیم یه نامرد اگه بخواد اذیتمون کنه می تونه بهمون بهتون هرزه یا خراب بودن و ببنده و روحمون و داغون کنه ولی در عوض چنین صفتی برای یه مرد اصلا وجود نداره. ما بدبختیم چون اینجوری خلق شدیم و گاهی هم برای اینکه خودمون و گول بزنیم می گیم عوضش قراره مادر بشیم و بهشت و بذارن زیر پامون...می خوام نذارن...بهشت به چه درد می خوره با این جهنمی که بعضی هامون توی این دنیا درست کردیم برای خودمون.
6 ساعت رانندگی و یه جای خیلی خشگل تو شمال ویسکانسین. سفری که فرار بود دونفره بریم و آخر سر 9 نفره رفتیم. 6 مایل دوچرخه سواری وسط جنگل های خیلی سبز، کارتینگ، ساحل، جت اسکی، آلبالو چینی، خوراکی های خاص و خوشمزه، برادری که 12 ساعت راه رفت و برگشت آدم و می خندونه و همسفرهایی که خیلی خوبن و دوست هایی که گاهی به داشتنشون می بالی و همسری که نمی شه توصیفش کرد و خدایی که باید همش شکرش کرد و آخر اخرش یه تجربه ها و درس هایی برای من از این سفر.

