دوست جدید آمریکایی آقای همسر خیلی مواظب دخل و خرجشه...همش در حال پول جمع کردنه و هیچ وقت هم بیرون غذا نمی خوره. قبلا هفته ای یه بار بیرون غذا می خورده که وقتی حساب کرده و دیده می تونه ماهی 25$ صرفه جویی کنه با همین هفته ای یک بار بیرون غذا نخوردن دیگه نمی ره بیرون. حالا این ادم به مردم هاییتی $100 کمک کرده.
اینا خیلی مردمان خوبین...خیلی بیشتر از ما انگار غم دیگران براشون غمه. از بعد از این زلزله هاییتی لحظه ای نیست که توی تلوزیون برنامه ای در موردشون پخش نشه.
من خودمو می گم من حتی این برنامه ها رو نگاه هم نمی کنم نکنه که روحیم بد شه :(
وقتی تعداد چیزهایی که تو زندگی نگرانشونم از 2 تا بیشتر می شه یهو یه حس بد ناامیدی و غم می یاد سراغم. دیشب یهو در یک آن فهمیدم 5 تا نگرانی دارم...یهو احساس کردم همه ی غم عالم رو سرمه. اینجور موقع ها فقط دعا می کنم که خدایا یه اتفاق خوب...یه خبر هیجان انگیز.
امروز اما روز دیگری است. صبح بلافاصله یکی از نگرانی هام تموم شد. الآن حالم بهتره. فقط 3 روز دیگه مونده که ترم جدید شروع بشه و من این سه روز رو خوش خواهم گذراند و سه شنبه صبح باز هم اول مهر دیگری است و من از الآن شوق دفتر نو خریدن دارم حتی اگه بدونم مثل خیلی از درس ها استاد جزوه نمی گه و از روی اسلایداش درس می ده. مهم ولی اون حس خریدن دفتر نو و لذت بردن از کاغذهای یک دست سفید و لغزیدن مداد سیاه ترد بر روی کاغذ سفید برای اولین بار است.
کاش meeting امروز هم به خیر بگذره که تا دو ساعت دیگه دومین نگرانیم هم برطرف بشه.
هر روزم را با صدایت، با آهنگ کلامت، با مهربونی هایت، با نگرانیهایت، با سوالهای تموم ناشدنی و گاهی تکراریت که به خنده می اندازتمان، با انرژی فراوانت که گاهی در اثر خستگی تحلیل رفته و گاهی نیز با تصویرت آغاز می کنم. شبم را نیز با همان صدا و کلام و مهربونی و نگرانی و سوال ها و انرژی مضاعف تمام می کنم. در آن میان از صبح تا شب را همش به ما فکر می کنم...به تو فکر می کنم...به همه ی این تقدیری که علتش را نمی فهمم و به آینده فکر می کنم...به آینده ای که هیچ وقت امیدم رو ازش نمی برم...به روزهای بهتر...به کنار هم بودن ها و هرگز جدا نشدن ها. می دانم که "اندکی صبر سحر نزدیک است" چه مفهوم زیبایی است و باورش دارم...باز هم صبر می کنم حتی اگر طلب صبر هم دیگر صبر بطلبد.
دیشب با بچه ها دور هم جمع بودیم و گفتیم یه بازی جدیدی جز پانتومیم و مافیا و ورق بازی کنیم. قرار شد یه نفر بیاد بشینه وسط و همه تو یه کاغذ بنویسن که اولین بار که اون آدم و دیدن در موردش چی فکر کردن بدون اینکه مشخص بشه هر کسی چی نوشته. من اولین نفر نشستم وسط و اینها نظرات دوستان بود:(من عینا نظرات و نقل می کنم)
- توی عکس فیس بوکت یه دختر مهربون و با اصل و نسب به نظر می رسیدی...شوخی کردم. فقط مهربون به نظر می رسیدی چون اصل و نسب از تو عکس قابل تشخیص نیست. اما حس خوبی بهم دست داد. یعنی با خودم گفتم دختر خوبیه و کلا حس مثبتی داشتم و بعد این حس تقویت شد و کلا خیلی خوبی.
- من دفعه ی اول و یادم می یاد ولی یادم نمی یاد چه فکری کردم ولی خیلی با محبت و با معرفت هستی.
- ناز و خشگل و برای اولین بار روابط عمومی خوبی داشتی و خیلی راحت برخورد کردی.
- متشخص و خوش هیکل
- با دقت، منظمِ، گرم از لحاظ اخلاقی و تا حدودی خودخواه
- من اولین بار خیلی احساس خوبی داشتم چون به نظرم خیلی خودمونی و مهربون می یومد و انگار قبلا می شناختمش. همین دیگه خیلی آشنا و خودمونی بود انگار و من در مورد کمتر کسی اینطوری حس می کنم اولش.
- دختر خیلی مهربون و کمی خجالتی.
- بسیار سوسول و سانتال مانتال
- باهوش، مهربان ولی حسود، برقراری ارتباط صمیمی با او دشوار است، خوش لباس، رابطه ای عاشقانه با همسرش دارد، با اعتماد به نفس.
- چه دختر زیبا و خوش تیپی. می خواستم سریع اسمش و بدونم و همیشه منتظر بودم که باهاش آشنا بشم. همیشه اون صحنه های اول یادم هست (معلومه اینو کی نوشته دیگه)
- خوشگل و مهربون، دوست داشتنی، خوش تیپ
خیلی برای من جالب بود این نظرات...اون حسوده بیشتر از همه...چون خیلی بدم می یاد از این اخلاق و اصلا دلم نمی خواد این وصله بهم بچسبه.
شماهایی که من و می شناسین چی فکر می کنین؟ درسته اینا به نظرتون؟ شمایی که فقط از روی نوشته هام می شناسینم چی؟
فیلم NINE و خیلی دوست داشتم. علرغم ریتینگ های بدش ولی به نظر من فیلم خوبی بود و اتفاقا از اون فیلم ها هم بود که دیدنش تو سینما کیف داشت. این پنلوپه کروز عجب تیکه ای برای خودش ;)

درسته که سال نو میلادی اصلا به آدم اون حس و حال عید نوروز و نمی ده ولی خب نمی شه سال نو بشه و چیزی ننوشت. امسال بعد از سه سال اولین سالیه که ما موقع نو شدن سال در حال move کردن به یه کشور دیگه، به یه شهر دیگه یا به یه خونه ی دیگه نبودیم. آین حس بودن تو یه جا حس خوبیه، باعث می شه بیشتر نو شدن سال رو حس کنی. با وجود یه دستاوردهای خوبی توی این سال رویهمرفته می تونم بگم خیلی دوسش نداشتم. سال سختی های دوری و سال اونهمه اتفاق بد تو ایران بوده برای من. بدم نمی یاد که داره تموم می شه. ۲۰۱۰ می تونه یه شروع تازه باشه...مطمینم سال آسونی نخواهد بود...کلی توش قراره اتفاق های مهم بیفته...امیدوارم از ۲۰۰۹ برای ایران بهتر باشه....امیدوارم اینهمه کشتار و زندان و شکنجه تو نباشه...امیدوارم سال دیدار و تموم شدن دوری ها باشه. امیدوارم سال سلامتی باشه. آرزو می کنم سال رسیدن به آرزوها باشه.
اصلا حس خوبی نیست که نمی دونی یه هفته دیگه این موقع یه اتفاق بزرگ افتاده یا نه...خوشم نمی یاد از این حس. خیلی حس نوشتن هم نیست. کریسمس اومد. امسال بیشتر از دو سال قبل همه چیز کریسمسی بود. یک هفته ی دیگه می شه 3 سال که اینجاییم. خدا رو شکر برای همه ی اتفاقات خوب این سه سال.
این هفته برای ما خیلی هفته ی شلوغی بود...همین بس که میون این همه کار دو بار رفتیم شیکاگو و برگشتیم. خدارو شکر که همش برای کارهای خوب خوب بود. دیروز برای ناهار دعوت شده بودیم خونه ی یکی از دوستامون تو شهر قبلی و دیگه اینقدر دعوتمون کرده بودن و ما نرفته بودیم که اینبار گفتیم می یایم. از اونجا که خیلی خوش شانسیم و همه ی شنبه ها که تو همین شهر هستیم خیلی اتفاق جالبی نمی افته، پنج شنبه استادم ایمیل زد که یکی از استادای دانشکده ریاضی که تو زمینه ی احتمال کار می کنه هر کسی رو که تو دانشگاه تو زمینه های احتمال و فرآیندهای تصادفی و خلاصه هر چیز احتمالی ای هست کار می کنه دعوت کرده خونش برای یه مهمونی احتمالی...مهمونی هم شنبه هست. قرار بوده که استادا دانشجوهای دکتری شونو دعوت کنن. ادوایزرم هم نوشته بود که من می رم، تو هم اگه دوست داری بیا. منم نگاه کردم دیدم کلی آدمای خفن از دانشکده برق و دانشکده های دیگه دعوت شدن، استاد گوگولم هم که میاد...نزدیک بود گریه ام بگیره که من اونروز رو باید یه شهر دیگه باشم. آقای همسر گفت زود از مهمونی اولی برمی گردیم که برسیم بریم. مهمونی هم قرار بود پات لاک باشه. همون شب رفتیم وسایل میرزا قاسمی رو خریدیم و اومدیم میرزا قاسمی مونو درست کردیم گذاشتیم تو یخچال که برای شنبه آماده باشه. حالا بشنوین از مهمونی...اولش که رسیدیم دم در هی گشتم ماشین ادوایزرم و ندیدم...هی گفتم آخه من تو این خونه هیچ کس و نمی شناسم...با ترس و لرز زنگ زدیم. آقای استاد ریاضی اومد درو باز کرد و اینقدر خوش برخورد و مهربون بود که ترسمون ریخت. رفتیم دیدیم یه تعداد خوبی هم دانشجو هست و کلی هم غذاهای رنگ و وارنگ. ادوایزرم هم اومد و خودش یه غذای شیک و پیک درست کرده بود و عزیزم اینقدر گوگولی و ماه بود که حد نداره. کلی گفتیم و خندیدیم و با آقای همسر آشنا شد. کلی آدم جدید دیدم که همه بینشون یه چیز مشترک بود و اونم کار کردن تو زمینه ی احتمال. اونایی که ریاضی می خوندن معلوم بود که زیادی خفنن. خانوم آقای استاد ریاضی هم کلی مهربون بود و کلی از میرزا قاسمی خوشش اومد. می دونستم که یه سری دیگه از بچه های ایرانی هم از طریق ادوایزراشون دعوت شدن ولی نیومده بودن. آخر شب که داشتیم برمی گشتیم نمی تونستم بیشتر از این احساس رضایت کنم...اینکه رفتم و اینکه با کلی آدم حرف زدم و اینکه ادوایزرم دوست داشتنی ترین آدم اون جمع بود.
خستم...شدیدا دلم می خواد یه روز کامل اصلا درس نخونم و فکر نکنم که فلان مسئله رو چه جوری اثبات کنم. خیلی همه چی پشت سر هم و تند تند نزدیک می شه و من و به زور با خودش می کشونه. حالم از هر چی پیپر و اثبات و مسئله هایی که هیچ نظری در موردشون ندارم به هم می خوره. دقیقا همون موقع که فکر می کنی یه چیزی رو خوب اثبات کردی و خوشحالی می فهمی که اصلا از اساس غلط بوده و اون همه کاری که همه ی یکشنبه انجام دادی به هیچ دردی نخورده.
ادامه دارد...
اینجا وقتی یه آدمی رو می بینی و باهاش برخوردی داری یا وقتی با کسی دوست می شی یا با استادت یا حتی وقتی از کنار کسی تو خیابون رد می شی اولین چیزی که به ذهنت خطور می کنه اینه که این آدم کجایی هست. ملیت اون آدم مدام یه گوشه ذهنت جا داره و بسته به تجربه ای که قبلا نسبت به آدم های با ملیت مشابه داشتی روی اون آدم یه قضاوت ناخودآگاه می کنی. مثلا خود من بارها تو همین وبلاگ نوشته بودم که از هندی ها خوشم نمی یاد و این به خاطر چند تا تجربه ی بدی هست که از هندی هایی که توی دانشگاه قبلی می شناختم داشتم، حالا هندی هایی که اینجا دیدیم خیلی هم بد نبودن ولی این ذهنیت توی من شکل گرفته. من چینی ها رو دوست داشتم به خاطر همون دوست چینیم که قبلا ازش نوشته بودم...ولی از اون طرف کافیه بشینی پای صحبت این دوست ترک هم اتاقیم که دیگه حالت از هر چی چینیه به هم بخوره. یا اینکه یکی دیگه از دوستای ایرانیم اینجا عاشق هندی هاست. همین دوست ترک هم اتاقیم که همش می گفت ایرانی ها خیلی خوبن از دیروز که سر نمره با یه استاد ایرانی مشکل پیدا کرده هی چپ می ره راست می یاد ، جلو من می گه این چه جور ایرانییه...چرا مثل شماها نیست. حالا دیگه ببین این و که جلو من می گه تو خونه پشت سر ایرانی ها چه چیزهایی گفته. دیروز بهش گفتم من دارم سعی می کنم یاد بگیرم که رو یه ملیت با دیدن یه آدم بد قضاوت کلی نکنم...همه جا هم آدم خوب داره هم بد. اینو دارم سعی می کنم به خودمم بفهمونم که یه آدم و که می بینم بلافاصله نیاد تو ذهنم که این کجاییه...به من چه که کجاییه...آدمه دیگه.
این حس اصلا تو ایران وجود نداشت...یا لااقل خیلی کم بود...ممکن بود یه اخلاقی که از یه نفر می دیدی می گفتی مال فلان شهرستانه...ولی این خیلی کم بود...من لااقل اینطوری نبودم اصلا.
هم آفیسی من یه دختر ترکه که من خیلی از اینکه با هم تو یه آفیس هستیم لذت می برم. آفیسمون برخلاف بقیه ی آفیس های دپارتمان که خیلی بزرگ و شلوغن کوچیکه و سه تا میز توش هست. میزها برخلاف میزهای دیگه که فلزی هستن چوبین. فصای آفیس رو با اینکه پنجره نداره خیلی دوست دارم. دوست ترکم دختر خیلی مرتب و تمیزیه...این و کاملا میشه از ظاهرش هم فهمید. کلی وسایل خوب و خشگل برای خودش آورده تو آفیس و همیشه هم میزش مرتبه. من هم که کلی میزمو گوگولی کردم...از پنگوئن پشمالو بگیر تا دستمال کاغذی های گوگولی. ما کلی هم با هم دوستیم و کلی با هم حرف می زنیم و خوراکی تقسیم می کنیم و خلاصه با هم خوبیم. برای من که اصلا نمی تونم تو جاهای نامرتب درس بخونم این آفیس نعمتی شده که حالا روزها تا از خواب بلند می شم به جای خونه درس خوندن وسایلم و جمع می کنم و می یام آفیس و تا عصر هم می مونم. الآن هم البته از آفیس دارم می نویسم. حالا جدیدا یه دختر چینی اومده این میز سوم رو هم اشغال کرده. اولش گفتم خوب عیب نداره...اینم لابد خوب خواهد بود. البته خدا رو شکر که دختر چینیه زیاد نمی یاد آفیس وگرنه که هیچی. امروز صبح اومدم دیدم صندلیم وسط اتاقه و نزدیک میز دختر چینیه...معلوم بود کسی نشسته روش...حرصم گرفت چون من کلی تکیه می دم به صندلیم و سرم و می ذارم رو پشتیش...گفتم حالا معلوم نیست کی نشسته این رو. دوست ترکم اومد یهو دید هدفونش که وصل بوده به کامپیوترش وصله به کامپیوتر این دختر چینیه. بنده خدا اینقدر عصبانی شد...می گفت این بی اجازه هدفونم رو برداشته...هدفون یه چیز شخصیه...آدم می کنه تو گوشش...خلاصه اینکه برداشت یه نت برای دختر چینیه گذاشت و حسابی سرویسش کرد. دختر چینیه اومد نت و خوند و کم مونده بود به غلط کردن بیفته. من هم بسی حال نمودم...دختره پررو.
