![]() |
![]() |
|
|
وقتی شنیدم تا دو دقیقه تو حالت شوک بودم. از ظهر تا حالا صداش از گوشم بیرون نمی ره. "عاططططفه..."..."صباحی علیه صباحی"..."قهری؟...حرف که می زنی؟". خانه ی سبز با وجود خسرو شکیبایی برای من سبز شد. خیلی زود بود...حیف اون صداش که اینقدر زود ساکت شد. خدایش بیامرزد.
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 7:29 توسط بنفشی |
|
|
من باز هم اومدم...دلم خیلی برای اینجا تنگ شده بود...دلم برای شماها تنگ شده بود. وقتی دغدغه ی نوشتن نداشتم احساس می کردم یه چیزی رو گم کردم. برام دیگه زیاد فرقی نمی کنه چه کسانی اینجا رو می خونن و چه احساسی با خوندن اینجا بهشون دست می ده. اون چیزی که برام مهمه اینه که من از طریق این دنیای مجازی چند تا دوست پیدا کردم. چند تا دوست خوب که وقتی یه مدت نیستم نگران می شن و سعی دارن کاری کنن که حالم بهتر بشه. چند تا دوست خوب که حالا دیگه تلفنی هم با بعضیاشون صحبت می کنم. برای من همین از کافیم کافی تره. پس من باز هم می نویسم پس هستم...من هستم پس باز هم می نویسم. بابایی روزت مبارک...همسری روزت مبارک... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:16 توسط بنفشی |
|
|
یه مدت نمی نویسم...به مرخصی احتیاج دارم. می یام شاید بعد از چند هفته...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 23:48 توسط بنفشی |
|
|
دیروز Taste of Chicago بودیم. این اسم یه جشنواره ای هست که هر سال همین موقع ها توی یکی از پارک های روبروی دریاچه تو داون تاون شیکاگو برگزار می شه و اینجوریه که حدود 50-60 تا از رستوران های شیکاگو اونجا غرفه دارن و غذاهاشون رو می فروشن. خیلی هم شلوغ می شه. آدم در اینجور مواقع توقع داره که غذاهای خیلی خاصی بخوره ولی خوب غذاها معمولیه و نسبت به قیمتشون هم خیلی کمه. اینقدر کمه که باز مجبور می شی بری یه غذای دیگه هم بخری. ولی خوب کلا خیلی خاصه و خوش می گذره. دیروز روز خیلی خوبی بود مخصوصا اینکه با دوستای خیلی خوبی رفته بودیم که اینقدر اخلاقشون خوب بود و سازگار و مهربون بودن که کاملا تونستن یه خاطره ی خیلی خوب رو توی ذهنمون بذارن. آتیش بازی شیکاگو هم به مناسبت روز استقلال امریکا پنجشنبه شب برگزار شد. ما امسال نرفتیم و از تلوزیون دیدیم. واقعا قشنگه. مجری های تلوزیون می گفتن که بهترین کمپانی برگزار کننده آتیش بازی دنیا داره توی زیباترین اسکای لاین دنیا آتیش بازی می کنه. اینم دو تا عکس که از Taste of Chicago گرفتم. این پای بوقلمون که می بینین شکلش خیلی بهتر از مزه اش بود. فکر نکنین خیلی چیز خوشمزه ای رو از دست دادین. ![]() اینم فواره ی همون پارکی که جشنواره توش بود. ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:25 توسط بنفشی |
|
|
امروز رفته بودیم مال مورد علاقمون برای گردش. خیلی هم قصدی برای خرید نداشتم ولی همه جا خیلی خوب حراج بود و یه دفعه کلی خرید کردم و روحیم خوب شد. رفتیم تو فروشگاه BeBe که معمولا از بس گرونه فقط به درد نگاه کردن می خوره. دیدم که دو سه تا ردیف یه حراج عالی کرده و من یه بلوز خیلی خشگل رو به یه قیمت نسبتا مناسبی(مناسب برای BeBe البته) خریدم. کلی خوشحال شدم. من همیشه اسم این مغازه رو ب ب(به کسره) تلفظ می کردم ولی دیدم خانمه صندوقداره بی بی تلفظ کرد. اومدم خونه تو Wikipedia زدم BeBe و با کمال تعجب دیدیم نوشته Bee-Bee تلفظ می شه و موسسش یه آقای ایرانی به اسم مانی مشعوف هست که خودش هنوز هم رئیس کلش هست. خیلی خوشحال شدم و ته دلم افتخارم کردم. گفتم لابد منظورش همون "بی بی" خودمون بوده. اینجا BeBe واقعا طرفدار داره و یه مارک خیلی شیک و با کلاس محسوب می شه. کاش همه می فهمیدن موسسش ایرانیه.
نکته ی جالب تر اینکه این آقا و خانوادش 754 امین بیلیونر دنیا هستن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:24 توسط بنفشی |
|
|
یه مدتیه خیلی به این موضوع توجه می کنم که من و آقای همسر اینجا به جز همدیگه تو ماه به طور متوسط به غیر از فروشنده های مغازه ها و آدم هایی که تو خیابون می بینیم و اصلا نمی شناسیم با چند تا آدم برخورد رو در رو و مستقیم داریم؟ مخصوصا الآن که تابستونه و سر کلاس هم نمی ریم و بچه های دانشگاه رو هم کم می بینیم...به جز چند تا از استادها و چند تا از دوستایی که اینجا داریم که شاید هر یه ماه یه دفعه برنامه ای بذاریم و پیش بیاد ببینیمشون دیگه هیچ کس...باز خدا رو شکر این هرشب تلفنی حرف زدن با ایران و این چت کردن ها و این ایمیل دادن ها هست...بازم خدا رو شکر که من و آقای همسر هیچ وقت از با هم دیگه بودن سیر نمی شیم...همین چیزهاست که من و دلتنگ ایران می کنه...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 17:33 توسط بنفشی |
|
|
دیروز داشتم Food Channel رو نگاه می کردم، خانم ریچل ری که آشپز خیلی
معروفیه داشت یه غذای مراکشی درست می کرد، اینفدر از غذاهای مراکشی تعریف
کرد که نگو و نپرس...حالا غذایی که داشت درست می کرد چیزی جر همون مایع
ماکارونی خودمون نبودا، یه کم فقط بهش ادویه های مختلف اضافه کرد. بعد هم
هی می گفت یه بار تو هفته غذای مکزیکی درست کنین، یه بار مراکشی، یه بار
ایتالیایی...تا تنوع بشه. پیش خودم گفتم ما این همه غذا داریم به این
خوشمزگی که هر کدوم با اون یکی فرق داره(این غذاهای مکزیکی که همه عین
همن)...غذاهای ایرانی از انواع پلو قاطی گرفته تا خورش و کوکو و کوفته و
آش و مثلا یه غذایی مثل فسنجون واقعا به نظر من خلاقانه و در نوع خودش
تکه...اونوفت هیچ وفت نمی بینی که اینا غذای ایرانی آموزش بدن با اصلا
اسمی از غذای ایرانی باشه. خیلی در بعضی موارد غرض ورزی می کنن...لابد می
ترسن غذاهای ایرانی هم تروریستی باشن.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:21 توسط بنفشی |
|
|
مامان خشگل مهربونم روزت مبارک...با همه ی وجودم آرزو می کنم که خیلی خیلی زود ببینمت و کادوت رو که همینجا تو کمدمه بهت بدم...اونقدر زود که از روز مادر خیلی نگذشته باشه و هنوز بتونم بگم این کادوی روز مادره.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:34 توسط بنفشی |
|
|
دیروز صبح به صرف Brunch که می شه همون Breakfast+Lunch یا همون صبحونه ی مفصل خودمون خونه ی یکی از دوستای آقای همسر دعوت بودیم. همون روبرتو معروف که اهل کاستاریکاست. قرار بود صبحونه ی کاستاریکایی برامون درست کنه. واقعا مردم چه چیزهای عجیب غریبی می خورن و چه میوه هایی تو دنیا هست که ما تا حالا اسمشونم نشنیدیم. یه چیزهایی بود قیافه اش عین موز ولی وقتی بازش می کردی و قاچ می کردی شبیه بادمجون بود، اونارو تو یه عالم روغن سرخ کرد(البته با اجازتون من، که طبق معمول درست سر وقت رسیده بودیم و هنوز هیچ کی نیومده بود و طبق معمول چون همیشه به همه می گم کمک نمی خوای...اونم بی تعارف کمک خواست و من با تیپ مهمونیم وایساوم به سرخ کردن این شبه موزها). وقتی سرخ شدن درست عین بادمجون سرخ کرده شدن. مزه شون بد نبود، خیلی شیرین بود. یه میوه ی دیگم بود درست پوستش مثل نارگیل ولی شکلش عین خیار چمبر. اونارم آقای همسر پوست کند و دوباره بنده تو یه عالم روغن سرخ کردم و وقتی سرخ شد مثل سیب زمینی شد. اونم ای مزه اش بد نبود. دیگه یه نوع سوسیس هم بود که من وقتی می خواستم بخورم چشمام رو بستم و فقط برای اینکه بدش نیاد خوردم...حالم داشت به هم می خورد. غذای اصلیش هم مخلوط برنج و لوبیا و فلفل قرمز و گوجه فرنگی بود که باید اینو می ذاشتی لای نون و می خوردی. وای وای هیچ این صبحونه ها رو دوست نداشتم، اصلا حس صبحونه بهم نمی داد. من نون پنیری، حلیمی...می خواستم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:37 توسط بنفشی |
|
|
امروز دلم می خواست سرمو از پنجره ی ماشین بکنم بیرون و رو به این آسمون آبی خوشرنگ که این روزها دیگه برام غریب نیست(شاید هم خیلی دارم سعی می کنم که دیگه غریب نباشه) بلند بلند فریاد بکشم که خدایا صدای منو می شنوی؟ که خدایا اگه می شنوی پس چرا اجابت نمی کنی؟ تو سابقه ی دوستی من و تو، تو سابقه ی خدایی و بندگی تو و من اینقدر تاخیر رو از طرف تو به یاد ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 14:11 توسط بنفشی |
|
|
این روزهامون پر شده از دیدن مسابقه های ورزشی مختلف...فوتبال که جای خودشو داره...بسکتبال هم که فینال NBA هست و من همچین از تیم لس انجلس دفاع می کنم هر کی ندونه فکر می کنه پدر بزرگم لس انجلسی بوده...گلف هم که دیروز فینالش برگزار شد. تایگر وودز که قهرمان گلف دنیاست یک پای فینال بود و حریفش یک گلف باز 45 ساله بود که رنکش توی دنیا 158 هست ولی با وجود سن بالاش اینقدر قشنگ بازی کرد که کلی تایگر رو برای قهرمان شدن توی زحمت انداخت. چیزی که برای من جالب بود برخورد خوبی بود که این دو تا حریف تو طول بازی با هم داشتن، اگه یکیشون یه ضربه ای رو خوب می زد اون یکی کلی تشویقش می کرد و آخرش هم وقتی با راکو مدییت(حریف تایگر) مصاحبه کردن و ازش پرسیدن با وجود باختش چی تو این بازی براش خیلی جالب بوده گفت فقط بازی در برابر تایگر براش خیلی مهم بوده و گفت که این مرد فوق العاده اس. تایگر هم از اون به عنوان دوست و معلمش نام برد. من واقعا از این رفتارشون و اون بازی قشنگشون لذت بردم. گزارشگری که باهاشون مصاحبه می کرد هیچ سوالی نکرد که اونارو تو ذهن مردم خراب کنه...اینا ورزشکاراشون رو شاید بزرگتر از اون چیزی که هستن نشون می دن ولی ما تو ایران ورزشکارامون رو تو ذهن مردم خراب می کنیم...یه قهرمان رو بعد از یه مدت اینقدر وارد حاشیه می کنیم که اصلا مردم یادشون می ره این یه روزی قهرمان بوده. بعد از مسابقه های فوتبال دقت کردین که گزارشگر تا با یه فوتبالیست مصاحبه می کنه زودی ازش می پرسه تو اون صحنه شما به اون یکی زیر لب چی گفتی یا مشکلت با مربیت چی بود اونجا...خلاصه اینکه این می شه که ما حتی کشتیمون هم هیچ وقت پیش رفت نمی کنه...تا اونجایی که من یادمه همیشه بین مربی تیم ملی و رئیس فدراسیون و کشتی گیرا دعوا بوده.
اینجا آدم بخواد یا نخواد به ورزش علاقمند می شه...چه به ورزش کردن و چه به مسابقه ی ورزشی دیدن. اینم تایگر و زنش. ![]() بعدا نوشت: در ضمن عشق است ایتالیا...عشق است استقلال. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:12 توسط بنفشی |
|
|
- خوب نیستم...حوصله ندارم...کلافم...حالم داره از خودم به هم می خوره.
- علی دایی رو دوست دارم..به نظرم خیلی آقا و باشخصیت و باهوشه...از شریفی بودنش خوشم می یاد(گیر ندینا...خوشم می یاد ازش) - پسره اومده در خونمونو زده می گه تو آپارتمان شماره ی فلان انجیل خونی داریم!!!شما دوست دارین بیاین...گفتم نه...گفت می شه بپرسم چرا...گفتم چون من مسیحی نیستم. جامعه ی امریکا خیلی مذهبی اه ها!! - هنوزم خوب نیستم... - با رنگ قالب قبلی حال نمی کردم...این بهتره( مونا نگی چرا باز عوض کردیا!!) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:1 توسط بنفشی |
|
|
مسافرت بودیم. جمعه رفتیم آیوا پیش دوستامون و شنبه صبح با هم راه افتادیم به طرف مینیاپولیس. 5 ساعت تو راه بودیم. وقتی رسیدیم رفتیم هتل وسایلمون رو گذاشتیم و بلافاصله رفتیم Mall of America . همون مالی که می گن بزرگترین مال امریکاست. تا شب تو مال بودیم. قشنگ بود ولی خوب مغازه هاش همون مغازه هایی بود که اینجا هست. یه چیز جالبش شهربازی وسطش بود که بازیهاش همه خیلی وحشتناک بودن...من خیلی دوست داشتم از اون بازی ها که آدم و پشت و رو می کنه سوار شم ولی هیچ کی همراهیم نکرد. فقط یه بازی سوار شدیم که به نظر ساده می رسید ولی همون هم وقتی توش بودیم کلی هیجان انگیز بود. روز بعدش قرار بود بریم خود شهر میناپولیس رو ببینیم، بعد از اینکه یه مدت تو شهر گشتیم و یه جایی به اسم باغ مجسمه رو دیدیم به این نتیجه رسیدیم که این شهر هیچ چی به جر همون مال نداره. از هرکی هم که پرسیدیم کجا بریم جایی به غیر از همون دو جایی که رفته بودیم به ذهنش نمی رسید. البته کنار رودخانه ی می سی سی پی هم رفتیم. خلاصه اینکه شب برگشتیم آیوا و فرداش هم برگشتیم شهر خودمون. به قول آقای همسر تو مید وست امریکا تتها جای دیدنی همین شیکاگوی خودمونه. البته خوب دیدین هر جایی از ندیدنش بهتره.
اینم عکس شهربازی وسط مال: ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:20 توسط بنفشی |
|
|
امروز بیست سال از اون روزی می گذره که تو خیلی کوچولو بودی و داشتیم از بیمارستان می آوردیمت خونه، شادی که من 5 ساله اون روز برای به دنیا آمدن برادر کوچولوم داشتم خیلی خوب یادمه. همیشه اینطوری یاد گرفته بودم که باید همه جا مراقبت باشم، هواتو داشته باشم، دوستت داشته باشم. کودکیت و اون موهای فرفری و اون صورت خوردنی و اون حرف زدن شیرینت...هنوز هم وقتی بهش فکر می کنم خنده ام می گیره...اسم من که نمی تونستی تلفظ کنی و خودت نمی دونم از کجات درآورده بودی که بهم می گفتی "ددی". وقتی بزرگتر شدی و روزهایی که از مدرسه می اومدیم و تا موقعی که مامان بیاد تو خونه با هم بودیم و اون احساس مادرانه ای که من به تو داشتم و اون همه حرف گوش کنی از تو. تابستون هایی که از صبح با هم تو خونه بودیم و روزهایی که تو می رفتی برای ناهارمون نوشابه می خریدی و اون همه خاطره ای که با هم داشتیم. اون موقع که بزرگ تر شدی و برای من غیرتی می شدی و اون موقع که چشم دیدن آقای همسر رو نداشتی. اون سالی که کنکور داشتی و من چقدر سعی داشتم راهنماییت کنم و بهت روحیه بدم. اون روزهایی که برای موفقیت هات با همه ی وجودم شادمانی کردم. اون روزهایی که دیگه من خونه ی خودم بودم و هر روز تا می رسیدی خونه بهم زنگ می زدی و از همه چی تعریف می کردی و اون روزهایی که وقتی حوصله ات سر می رفت می اومدی خونه ی من. اون روزی که دیگه کار رفتنم داشت درست می شد و به شوخی گفتی" یه وقت جایی نری ها" و اون روز تو فرودگاه که اصلا فکر نمی کردم به خاطر رفتنم اشکاتو ببینم ولی دیدم. و این مدت اینجا بودنم...هر روز چت کردن و هنوز از همه چی تعریف کردن و به هر بهانه ای تلفن حرف زدن و با همه ی وجود لرزیدن وقتی می گی:"خواهری ولی دلم خیلی برات تنگ شده ها". این روزها وقتی از موفقیت هات برام می گی دقیقا همون قدر خوشحال می شم که انگار عین همون چیزهای خوب برای خودم اتفاق افتاده. وقتی می شنوم چقدر مرد شدی، چقدر آقا شدی خیلی بهت افتخار می کنم. مهربونیات، راز نگه داریات، خوبیات، کمک کردنات؛ اینکه از اون ور دنیا برام یه برنامه ی 2000 خطی نوشتی رو هیچ وقت یادم نمی ره. بابک جان، عزیزم، تولدت مبارک. برات بهترین ها رو از خدا می خواهم. برات بزرگترین موفقیت های دنیا و همه شادی های عالم رو از خدا می خوام. آرزو می کنم همیشه سلامت باشی و سرآمد دیگران. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:35 توسط بنفشی |
|
|
امروز بالاخره رفتیم سینما که فیلم مورد علاقه ی من و ببینیم، ص ک ص و سیتی که هر قسمت سریالشو شاید حدود 10 بار دیدم و حالا فیلمشو ساختن و من هم آقای همسر رو به زور بردم سینما. معروفه که می گن آقایون از این سریال متنفرن و من هم بین اطرافیانمون تا حالا مردی رو ندیدم که راضی باشه بره سینما و این فیلم رو ببینه. موضوع در مورد 4 تا خانمه که تو نیویورک زندگی می کنن و در مورد روابط عاطفی شون. فیلم در واقع ادامه ی سریال بود ولی اگه کسی سریال رو ندیده بود باز هم کاملا متوجه ی داستان می شد. یه نکته ی مهم داستان و شاید اون چیزی که برای خانم ها جذابش می کنه فشن فیلم هست و این همه توجهی که به مارک های مختلف می کنن...همیشه آدم منتظره ببینه این دخترها چی پوشیدن. فیلمش از چیزی که توقع داشتم خیلی بهتر بود...دقیقا همون انتظاری که من از یه فیلم دارم...لطیف و شیک و عشقی. دو ساعت خیلی خوبی تو سینما داشتم. آقای همسر هم آخرش راضی بود و بدش نیومده بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:53 توسط بنفشی |
|
|
ماریا شاراپووا رو حتما می شناسین، تنیس باز روسی که 21 سالشه و تا حالا سه تا گرند سلم(یه چیزی مثل جام جهانی تنیس) رو برده...به نظرم این دختر یکی ار موفق ترین آدم هایی اه که می شناسم...عاشق نحوه ی بازیش و اون صلابت و تمرکزی هستم که موقع بازی داره. فیزیکش برای تنیس عالی اه. در پایان سال 2006 درآمدش از همه ی قهرمانان زن دنیا بیشتر بوده، خودش به تنهایی برای خودش میلیونره. من فکر می کنم زحمتی که یه ورزشکار موفق باید بکشه خیلی بیشتر از زحمتی اه که مثلا یه دانشمند موفق باید بکشه برای اینکه به یه سطحی از موفقیت دست پیدا کنن و اون هم بیشتر به خاطر اون فشاری اه که روی ورزشکارها موقع مسابقه هست. وقتی ماریا شاراپووا داره باری می کنه هیچ کس ازش توقع نداره که حتی یه سرویسشم خراب کنه...خلاصه اینکه این دختر با وجود سن کمش بسیار موفق ه و همچنین خیلی هم خشگله...خوشبحال پدر و مادرش!! ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:4 توسط بنفشی |
|
|
این روزها هر وبلاگی رو باز می کنی یا با هر کی صحبت می کنی مبینی داره بار و بندیل رو می بنده که تابستون بره ایران. با اینکه بیشتر کسانی که رفتن هم ویزا گرفتن و هم به موقع کلییر شدن و برگشتن سر زندگیشون ولی خوب چند تا کیس بد هم دیدم که حتی یک سال هم کلییر شدنشون طول کشیده. فکر نکنم کسی اندازه ی من دلش تنگ شده باشه(به طور متوسط هر دو روز یه بار اشکاش سرازیر شده باشه) پس چرا من اصلا جرات ندارم برم؟ کلا هم آدم ترسویی نیستم و اهل ریسک هم هستم...پس چرا نمی رم؟ چرا اینقدر از دیر کلییر شدن وحشت دارم؟ نمی دونم شاید برای اینکه اون اول که داشتم می اومدم پی هفت هشت سال دوری رو به تن خودم مالیدم...
ایران خوش بگذره بهتون...جای ما رو هم خالی کنین. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 11:26 توسط بنفشی |
|
|
این روزهای من خلاصه شده تو کامل کردن پازلم، سر و کله زدن با مدل تزم، یه کمی تلوزیون دیدن، بعضی وقت ها آشپزی کردن; دیروز حلوا درست کردم، وقتی آقای همسر داشت حلوا رو هم می زد و من هم گلاب می ریختم توی شربتش به آقای همسر گفتم بوی گلاب برای آدم نوستالژی ایجاد می کنه...خیلی هوس کرده بودم. اینجا آدم مجبور می شه کارهایی رو که هیچ وقت نکرده بکنه...قبلا هر وقت حلوا هوس می کردم آقای همسر می رفت نیم کیلو حلوا از فارسی می خرید 1000 تومان، همیشه می گفتم برای چی من حلوا درست کنم وقتی حاجی فارسی(خدا بیامرز، شنیدم تازگی فوت کرده) به این خوشمزگی درست می کنه. دیگه این روزها عصرها معمولا می ریم خرید و تو این حراج ها بعضی وقت ها چیزهای خیلی خوبی پیدا می کنیم. خلاصه اینکه بد هم نمی گذره و روزهام اونقدرها هم که فکر می کردم خالی نیست...گرچه باید این خورده کاری های تز زودتر تموم شه و یه برنامه ی دیگه هم دارم که باید زودتر شروع کنم.
پازلم فقط آسمونش مونده، این عکس تا اینجاشه: ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:33 توسط بنفشی |
|
|
امسال اصلا متوجه ی رسیدن خرداد نشدم. خرداد ماه مورد علاقه ی منه. ماه یه عالمه تولده؛ تولد بابک، تولد چند تا از دوستام. ماهی اه که همیشه توش امتحان داشتم و آلان این دومین سالی اه که خرداد می یاد و من امتحان ندارم و تعطیل شدم. امتحان دادن تو اردیبهشت خداییش یه کم عجیبه که هنوز بهش عادت نکردم. خرداد برای من نارنجی رنگه...شاده...من و یاد گوجه سبز و توت فرنگی( بگذریم که اینجا چله ی زمستون هم توت فرنگی پیدا می شه) و زردآلو و گیلاس می ندازه. خرداد من و یاد یه عالمه خاطره ی خوب می ندازه. خرداد رو دوست دارم چون بعدش تیر می یاد و تولد آقای همسر می شه...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:13 توسط بنفشی |
|
|
هنوز یه کم گیجم. نمی دونم کجای زندگیم هستم. نمی دونم امسال تابستون برنامه ام چیه. اون تصوری که توی ذهنم از این تابستون داشتم خیلی با واقعیت الآن متفاوته. تا حالا باید حتما یه دیداری تازه می شد که نشد و ... از یه طرف هنوز خسته ی امتحانها هستم و نمی تونم کار جدیدی شروع کنم. انگار یه چیزی گم کردم...همش منتظر یه اتفاق هستم. معدل 4 این ترمم با اینکه ترم خیلی سختی بود و همه ی درس ها برام جدید بود و خیلی براشون زحمت کشیدم فقط یه لبخند روی لبام آورد و همین و بس...دلم مسافرت می خواهد...یه مسافرت طولانی...دلم...خدایا کمکم کن بتونم خودم رو پیدا کنم...بتونم برای شرایط جدیدم برنامه ریزی کنم...خدایا من و به آرزوهام برسون...خدایا این تابستون رو پاییز نکن مگر اینکه من...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:20 توسط بنفشی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
بنفشه هستم. یه جایی این ور دنیا با همسرم زندگی می کنم.
|
|
RSS
|