صبح که از خواب پا شدم، چمن های جلوی خونمون سبز بود. آلان که ساعت ۱۱ صبحه تا چشم کار می کنه هم جا سفید شده. اینجا دوباره برف اومد.
واای از دیشب بگم که خونه ی یکی دیگه از دوستای آقای همسر مهمونی دعوت بودیم. این دوستش دانشجوی ترم آخر دکترا هست و متولد شیکاگو هست. یه روم میت دختر داشت که اونهم دانشجوی دکترای شیمی بود. تو یه خونه ی دانشجویی کوچولو ۳ تا گربه داشتن هر کدوم اندازه یه خرس. یکیشون از اون گربه های سیاه زشت. کلا فکر کنم ما که گربه ی ایرانی دیدیم اصلا هیچ گربه ی دیگه ای به نظرمون خشگل نیاد. حالا من هم که از گربه متنفر هی این سه تا می یومدن از سر و کولم برن بالا. خیلی بهم بد گذشت
دیشب تا صبح خواب می دیدیم که دارن انواع حیوونا از مار گرفته تا سوسک رو می ندازن به جونم. نصف شب هم پا شدم موبایلمم که بالا سرم بود رو فکر کردم یه حشره ی گنده ی سیاهه
.
نوشیدنی هم که فقط م ش ر وب داشتن و بعدش هم فهمیدیم که تو سوپشون هم واین ریخته بودن
. کلا البته بچه های خوبی بودن و از ایناش که بگذریم بد نگذشت. ما هم میرزا قاسمی درست کردیم بردیم، اینقدر دوست داشتن.
به به دانشگاه شروع شد و من باز هم مثل بچه های اول دبستانی ذوق دارم. این ترم سه تا کلاس دارم، به علاوه ی دو واحد باقیمانده از تزم. یکی از کلاسام ۵ تا شنبه ی اول ترمه از ساعت ۹ صبح تا ۵ بعد از ظهر. هر روز به جز پنجشنبه ها باید برم دانشگاه. ۲ ماه اول ترم که باید شنبه هام برم
.
این مدت که ایران برف و یخبندان بود. اینجا اینقدر هوا خوب شد که همه ی برف ها آب شد، اونم اینجا که همیشه شش ماه سال برف رو زمینه. یک روز درجه ی هوا رکورد دمای ۱۰۰ سال گذشته رو شکست و به چیزی حدود ۱۳ درجه بالای صفر رسید. آلان سرد شده ولی هنوز برف نیومده.
You have no idea how much I miss you guys
مرضیه جون گفته بود که در مورد تفاوت های اینجا با ایران بنویسم، در مورد برخورد مردم و فرهنگ ها. من اون اولی که اومده بودم هیچ تفاوتی احساس نمی کردم ولی با گذشت زمان تفاوت ها بیشتر احساس می شه. یه چیزهایی اینجا پایه ای درسته و اون هم برمی گرده به اینکه به هر حال قوی ترین اقتصاد دنیا مال این کشوره. اینجا با یه شغل خوب می تونی خونه بخری، ماشین بخری و هر چیز دیگه ای رو که دلت خواست با کردیت کارتت بخری و به مرور پرداخت کنی. پس اگه کار داشته باشی مشکل مسکن و خیلی چیزهای دیگه که تو ایران بحران هستن اینجا حل شده است. اینجا همه چیز برمی گرده به کردیت آدم، یعنی همه چیز بر پایه ی اعتماده تا وقتی که اعتبار و کردیتت خوب باشه. وقتی می خوای بری وام بگیری برای خونه نگاه می کنن ببینن از اول عمرت تا حالا پول کسی رو نخورده باشی، پول برق و تلفنت رو به موقع پرداخت کرده باشی، اجاره خونه ی عقب مونده نداشته باشی و اگر اعتبارت خوب باشه مقدار وامی که بهت می دن بیشتر خواهد بود.
در مورد برخودر آدم ها، به نظر من به طور کلی آدم ها اینجا خوش برخورد ترن. بی خودی تو خیابون به هم سلام می کنن، اگه مثلا کفشت به نظرشون قشنگ بیاد خیلی زود می گن یا خیلی چیزهای کوچیکی که تو برخوردها آدم رو خوشحال می کنه. البته این چیزها تو ایالت های مختلف خیلی متفاوته و همینطور بین ملیت های مختلف. امریکایی ها به نظر من خوش برخورد ترن و خارجی ها کمتر. البته این حقیقت تو همه جای دنیا صادقه که برخورد آدم ها خیلی بستگی به شخصیت اون آدم هم داره. من چند تا امریکایی هم دیدم که برخوردشون خیلی بد بوده(البته با من نه ها...با هندی ها مثلا دیدم که خیلی نژادپرستانه برخورد کردن) و خارجی های خیلی خوب هم دیدم. برای خود من تا حالا پیش نیومده که وقتی کسی بشنوه ایرانی هستم برخورد بدی بکنه ولی یکی از دوستام می گفت ممکنه به زبون چیزی نگن ولی لااقل توی دلشون یه فکری می کنن. نمی دونم والا شاید هم اگه توی یه کشوری یه مردمی تو راهپیمایی هزار بار بگن مرگ بر (اسم کشور من) یا پرچم کشورمو آتیش بزنن من هم تو دلم در موردشون فکر بد کنم.
ولی به طور کلی اینجا سرزمین مهاجران است و اگه آدم خوبی باشی فکر می کنم همه باهات خوب برخورد کنن.
نمی دونم مرضیه منظورش همین چیزهایی بود که من نوشتم یا کلا از جنبه های دیگه نگاه کنم؟
باز هم چیزی به ذهنم رسید می نویسم.
ولی خب همه چیز مرتب شد و خونه ی جدید خیلی خوبه و خوشحال هستیم.
امروز چهارمین سالگرد عقد ما است (به قمری البته). روزی که به قول آقای همسر، همسر رسمی شدم. چهار سال هست که دارم همه ی لحظه های زندگیم رو با یه فرشته به معنای واقعی کلمه تقسیم می کنم، پنج سال است که عاشقش هستم و بیشتر از ۶ سال است که می شناسمش. دو سال و نیم است البته که با هم زیر یک سقف زندگی می کنیم.
امسال عید غدیر همش به یاد یک نفر دیگه هم هستم. به یاد یکی از عزیزترین دوستام که الان احتمالا آخرای جشن عقدشه. هیچ وقت فکر نمی کردم من توی جشن عقد دوستی که بهترین خاطره های دوستیم با اون شکل گرفته نباشم. عزیزم برات بهترین ها رو آرزو می کنم. از صمیم قلبم برای خوشحالیت خوشحالم. بیشتر از هر وقت دیگه ای دلم می خواست الآن معجزه ای می شد و من برای یک لحظه هم که شده می اومدم تهران و می دیدمت و بهت می گفتم که چقدر برات خوشحالم. دعا می کنم خوشبختی رو در کنار همسرت با همه ی وجود حس کنی. دعا می کنم با هم دیگه به همه ی آرزوهای بزرگ و کوچیکتون برسین. دعا می کنم همونطور که همیشه تو همه چیز بهترین بودی، بهترین همسر و در آینده بهترین مامان دنیا هم باشی. همیشه شاد باشین و موفق.![]()
فردای آن روز عید قربان بود و تعطیل. همه می اومدن خونمون برای خداحافظی. حتی شوهر خاله ی مامانم هم موقع رفتن چشمانش خیس بود چه برسه به من. اون شب پدربزرگ و مادربزرگم که می رفتند باهاشون خداحافظی نکردم چرا که قرار بود فرودگاه هم بیایند. اصلا دلم نمی خواست بیان فرودگاه. دلم نمی خواست هیچ کس بیاد فرودگاه. دوست داشتم یه آژانس بگیریم خودمون بریم فرودگاه. خداحافظی تو فرودگاه واقعا سخته. شب بعدش تلفنی با پدر بزرگ و مادربزرگم خداحافظی کردم و باور کنید یکی از سخت ترین خداحافظی ها بود. پدر بزرگ و مادر بزرگی که همه ی روزهای بچگی مو باهاشون گذروندم. مادر بزرگم که ایمان و اعتقادی رو که الان دارم تو بچگی تو وجودم پروراند و اینقدر روزها نماز رو برام تکرار کرد که نماز خوندن برام عادت شد. پدر بزرگم که عاشقانه دوستش دارم و همه می دونن که من رو بین نوه هاش یه جور دیگه دوست داره و من هم به مانند یک پدر دوستش دارم. من اون چند روز از هر خیابونی که تو تهران رد شدم باهاش خداحافظی کردم، با خاطراتم توی اون خیابون ها خداحافظی کردم. شبی که داشتیم می رفتیم فرودگاه برای خونمون، برای خاطرات نوجوونیم توی اون خونه گریه کردم. شب با بهترین دوستم یه جوری خداحافظی کردم که شاید دیگه تا مدت ها، تا یه چیزی اندازه ی ۷ سال نبینمش.
و شب آخر در فرودگاه بعد از اون همه اذیتی که سر اضافه بار شدیم، موقع خداحافظی شد. سعی کردم اونهایی رو که خداحافظی ازشون سخت تره بذارم آخر. اول با خونواده ی آقای همسر خداحافظی کردم. بعد داییم که واقعا بیشتر از یه دایی دوستش دارم. توی بغل خالم بلند بلند گریه کردم...خدایا من چند سال دیگه خالم رو می بینم؟ بعد بابک...مگه می شه بین مامانم و بابام و بابک یه نفر رو انتخاب کنم که اول باهاش خداحافظی کنم. چشمای قرمز و صورت خیس بابک اینقدر بهمم ریخت که هنوز که هنوزه هر وقت بهش فکر می کنم بازم چشمام خیس می شه. من برادرم رو عاشقانه دوست دارم. از بچگی چون همیشه تو خونه با هم تنها بودیم بهش یه احساسی شبیه احساس مادرانه داشتم. حالا باید با بابک برای اقلا سه سال دوری خداحافظی می کردم و منتظر می موندم تا اون هم یه روز پذیرش بگیره و بیاد پیشم. خداحافظی با مامان و بابام اصلا یادم نیست چطوری گذشت، فقط یادمه که اونها هی می گفتن برو و آقای همسر هم من و می کشید و می برد.
توی این یه سال بارها، اقلا دو روز یه بار به خاطر دلتنگی به نحوی اشکام سرازیر شدن ولی دیگه مثل اون روزهای اول نمی خوام یعد دو روز برم بلیط بگیرم و برگردم. به موندن اگرچه خیلی سخت، عادت کردم. این است رسم زندگی...
خیلی طولانی شد. بقیه اش رو تو پست های بعدی می نویسم.

