مهربانا سربلندی و موفقیت را برای همه ی بندگانت به ارمغان آور.
لطیفا شادی درونی و آرامش خاطر را با همه وجود از درگاهت می خواهم.
بزرگا بی نیازی، بلندی طبع، خلق خوش، شرافت و انسانیت عطا فرما.
خدایا چیزی نمی خواهم که در خداییت نگنجد...می خوانمت، از صمیم قلبم می خوانمت...اجابتم نما...
نازنینا همه ی ما را آن ده که بهترین است.
تو را قسم به همه ی مقدسات عالم در این سال جدید حول حالنا الی احسن الحال.
دوستای خوبم، عیدتون مبارک.
این چه رسمیه که من باید به خاطر یه خورده پیشرفت دو سال متوالی سال تحویل دور از بابام باشم....
مای من: با اینکه عکسشونو دیدم ولی همیشه هر وقت می رم تو وبلاگشون یاد دانشکده برق شریف می افتم و یاد عرشه ی دانشکده برق.
روزنگار: باز هم همیشه حول و حوش دانشکده ی برق رو تصور می کنم و یه آدم خیلی جدی و قد بلند.
مودی: سخته... نمی دونم...شوخ و رک...از اونایی که حرفشو خیلی راحت می زنه.
شاذه: همیشه در حال سر و کله زدن با دو تا پسر شیطون و دخترش و در حال تصور داستان هاش تو ذهنش.
هم نفس: تو پله های دانشکده ی عمران دنبال کارهای دفاع تز.
شقایق: خیلی خانوم، با تیپ خانومی...همیشه در حال گوش دادن موسیقی، با یه قلم و کاغذ جلوش.
باد صبا: خیلی بزرگتر از من...خیلی مرتب و وقت شناس. همیشه وقتی می رم تو وبلاگشون چهره ی بچه ی خشگلشون می یاد جلو چشمم.
تارا: یاد یه خانوم مهندس با مقنعه و مانتو سر کار می افتم که داره درس می ده.
ساقی: یاد شمال می افتم، یاد یه خوابگاه خیلی خشگل نزدیک دریا. یاد یه دختر صبور و خوب.
یلدا: یاد یه خانوم دکتر به تمام معنا یا روپوش سفید و گوشی...خیلی درسخون، یاد کانادا و یاد اینکه به من خیلی نزدیکه.
نسیم: خیلی فکر می کنم باید شیطون باشی. موهای بلند و صاف...یاد سالهای اول و دوم دانشگاه می افتم.
نمی دونم خوب شد یا نه...شاید می شد بهتر هم بنویسم...
من نمی فهمم یه عطسه کردن اینهمه عذر خواهی داره، بعد اون فین کردن اصلا عیبی نداره؟
تو فرهنگ ایرانی دقیقا برعکسه.
ولی من از این عادت که حتما وقتی یکی عطسه کنه بهش می گن "عافیت باشه" خوشم می یاد. ما خیلی هم به این مقید نیستیم.
من از بچگی یه جای یه توپ دارم قلقلیه یه شعرهای دیگه ای حفظ بودم. وقتی بهم می گفتن شعر بخون می خوندم:
ابرو به من کج نکن کج کلاه خان یارمه، خشگلم و خشگلم دلها گرفتارمه...
یا
ای قشنگ تر از پریا، تنها تو کوچه نریا، بچه های محل دزدن، عشق من و می دزدن...
یه کم که بزرگتر شدم، یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت غم من نخور که دوری برای من شده عادت... رو روی کاغذ نوشته بودم تا حفظ شم.
تو حدودای نوجوونی عاشق گوگوش و آهنگاش شدم و هنوز هم هستم البته:
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن دو تا خسته دو تا تنها یکیشون تو یکشون من...
غریب آشنا دوستت دارم بیا، من و همرات ببر به شهر قصه ها...
ای چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن، ای که حرفهای قشنگت من و آشتی داده با...
بعد هم صدای ابی که فکر کنم همه باهاش خاطره دارن:
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست، ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست...
یه سری آهنگ قدیمی هم هستن که برای من یه عالمه خاطره همراه خودشون دارن، چون خانواده ی مامانم همشون اهل موسیقی هستن و همیشه توی مهمونی هامون می خوندن. مخصوصا الآن که اینجا هستم وقتی اون آهنگ ها رو می شنوم دوباره می رم به حال و هوای مهمونیامون:
با صدای دایی مامانم:
قناری باغ من، بگو تو با من سخن، که همزبانم تویی، تویی تو تتها، حکایت من بگو به دلبر فتنه جو...
موی سپید و توی آیینه دیدم، آهی بلند از ته دل کشیدم...
و با صدای خاله ی مامانم:
بردی از یادم، دادی بر بادم، با یادت شادم...
بنفشه بنفشه دریا کنار اومد، بنفشه بنفشه به جویبار اومد، خدا من و قربونت کنه ایشاالله، اسیر دو چشمونت کنه ایشاالله...
با صدای مهری(دختر خاله ی مامانم):
ابرو پیوسته، دو چشمون سیات دل به که بسته...
خیلی آهنگ های دیگه ای تو ذهنم هست ولی دیگه زیاد شد...

منم از کویریات و الانی دعوت می کنم که شرکت کنن تو این بازی.
یه جایزه ای توی دانشگاه بردم که از صبح تا حالا همه بهم تبریک می گن...ولی باید زودتر تکلیفم معلوم شه که سال دیگه می خوام چی کار کنم. خدایا بازم از تو کمک می خوام.
تز آدم انگار مثل بچه ی آدم می مونه...آدم دوستش داره.
از خودم تعریف کردم برای این بود که بعدا که این و خوندم خاطرات این روز یادم بمونه...نگین چه از خودش تعریف می کنه ها.
امسال خیلی مهمه...کلی برنامه دارم، شروع پی اچ دی...شاید رفتن به یه ایالت دیگه...دیدن مامانم...خدایا خودت کمک کن به چیزهایی که می خوام برسم.
آقای همسر برام کادوهای خشگل خرید. دیشب برای اولین بار کیک پنیر درست کردم و اینقدر خوب شد که نگو...25 تا شمع کوچولو گذاشتیم روی کیک و فوت کردیم. قیافه ی کیکه خیلی خوب نشد ولی مزه اش خیلی خوب بود.


