یاد گذشته ها
امروز داشتم عکس های سفر قبرس مون رو نگاه می کردم...همون سفری که به واسطه ی گرفتن ویزا یکی از بهترین سفرهای زندگیمون بود. به غیر از این خاطره ی خوش اون یک هفته توی قبرس یه آرامش بی نطیری داشتم...بدون هیچ نگرانی ای فقط خوش گذروندم. شب ها فقط به امید روشنی صبح می خوابیدم و از تصور اینکه صبح دوباره می ریم تو ساحل می شینیم و فقط ساعت ها به دریا نگاه می کنیم پر از خوشحالی می شدم. دریای مدیترانه انگار با همه ی دریاهای دیگه فرق داشت، آبیش آبی تر بود و خورشید انگار توی این آبی بیکران نور می پاشید. یه فیلم چند دقیقه ای هم بود که وقتی دیدمش از خوشحالی خودم تو اون فیلم خوشحال شدم.


+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت12:59توسط بنفشه |
از هر دری
صبح یه مطلب نوشتم که کاملا به اینی که الآن دارم می نویسم بی ربط بود...یه دفعه پاک شد و دیگه هم حال ندارم دوباره بنویسم. الآن تلویزیون داشت یه برنامه ای نشون می داد راجع به تبعیض نژادی بین سیاه ها و سفیدها. من همینطور که داشتم مشقامو می نوشتم گاهی هم یه توجهی می کردم. دلم بعضی وقت ها برای سیاه ها می سوزه، با اینکه اینجا اینقدر ادعای برابری می شه ولی باز هم حس می کنی هنوز این موضوع سیاه و سفید برای همه حل نشده. یه آزمایشی بود به اسم Doll Test که دو تا عروسک یکی سیاه و یکی سفید رو می ذاشت جلوی بچه های کوچیک سیاه و ازشون می پرسید کدوم به نظرت خشگل تره و همشون جواب می دادن اون سفیده...می گفت چرا می گفتن چون سفیده...به نظر من که سیاهه خیلی خشگل تر و با نمک تر بود.
هفته ی پیش رفتیم سیزده بدر شیکاگو...خیلی خوش گذشت، در واقع 19 به در بود.
هفته ی پیش دانشکده ی آقای همسر یه میتینگ داشتن تو یه رستوران چینی. من هم رفتم. یه استاد آلمانی که اومده بود دانشکده شون سخنرانی، هم اومده بود، استاد آلمانی اه که آدم معروفی هم بود کرواتش جدول تناوبی بود...واقعا چقدر آدم باید به رشته اش علاقمند باشه!!!! خیلی خنده دار بود به نظر من.
هفته ی پیش رفتیم سیزده بدر شیکاگو...خیلی خوش گذشت، در واقع 19 به در بود.
هفته ی پیش دانشکده ی آقای همسر یه میتینگ داشتن تو یه رستوران چینی. من هم رفتم. یه استاد آلمانی که اومده بود دانشکده شون سخنرانی، هم اومده بود، استاد آلمانی اه که آدم معروفی هم بود کرواتش جدول تناوبی بود...واقعا چقدر آدم باید به رشته اش علاقمند باشه!!!! خیلی خنده دار بود به نظر من.
+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت23:46توسط بنفشه |
خیلی وقته ننوشتم...چیزی برای نوشتن ندارم...انگار با اینجا غریبه شدم...نمی تونم هر چی دلم می خواد بنویسم...سعی می کنم زودتر یه چیزی برای نوشتن پیدا کنم...
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت11:49توسط بنفشه |
نوستالژی
یه ایمیل برام اومده پر از عکس از تهران...خیلی زیادن...هر چی نگاه کردم تموم نشد. هر کدوم از عکس ها یه عالم خاطره رو برام زنده می کنن...بعضی عکس ها برام آشنا نیست..."تهران آدیو سنتر" نمی دونستم چیه. بعضی تبلیغ هایی که تو اتوبان ها هست برام آشنا نیست...تبلیغ نوکیا تو مدرس قبلا این طوری نبود. مثل اینکه باور نمی کنی یک سال و سه ماهه که دیگه تو تهران نیستی...تا چند سال دیگه لابد دیگه هیچی برام آشنا نیست. وقتی به این عکسی که این زیر می بینید رسیدم دوباره اشکام سرازیر شدن...این رستوران همون رستوران مورد علاقه ی من و آقای همسر بود. همون جایی که اون روزهایی که تازه آقای همسر به من پیشنهاد ازدواج داده بود می رفتیم و من همش بهش می گفتم:"نه". همون جایی که روزهایی که عاشق بودیم می رفتیم. همون جایی که وقتی ازدواج هم کردیم می رفتیم. همون جایی که وقتی تازه افتتاح شده بود و من هنوز دانشجو نشده بودم و اولین حقوقم رو گرفته بودم به زور مامانم اینا رو بردم و مهمونشون کردم اونجا . مامانم هم از اول تا آخر غر زد که غذاش بد بود(خیلی هم خوب بود). همون جایی که هنوز بعد از اینکه اینهمه اینجا تو فست فودهای مختلف غذا خوردم باز هم فکر می کنم که هیچ کدوم مثل فست فود نادر نمی شن. باز هم به اون اولین باری فکر می کنم که از اینجا برم ایران...آی پادم تو گوشمه و شهره می خونه:"یادش بخیر یادش بخیر که خونمون تو وطن بود...زیارت امام رضا همیشه کار من بود..."

اینم لینک ایمیلی که برام اومده بود.
+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت12:52توسط بنفشه |
تصور یک نقاش امریکایی از ایران
چند وقتی بود که به مسئولین آپارتمانمون گفته بودیم بیان و یکی از درها رو رنگ کنن. دیروز یه نقاش با لباس های رنگی و یه دستمال سر که بسته بود به سرش اومد. خیلی خوش برخورد سلام کرد و گفت می خواد در رو ببینه. قبل از اینکه بیاد تو گفتم می شه کفشاتونو درآرین. معمولا در این جور مواقع امریکایی ها بهم هاج و واج نگاه می کنن. شروع کرد کفش ها شو که از این پوتین های سربازی بود درآوردن و بعد گفت من خودمم هر کی می یاد خونم مجبورش می کنم که کفش ها شو در بیاره و خودمم هر جا می رم دمپایی می برم و کفش هامو در می یارم. بعد اومد در رو دید و گفت که کی می یاد تا رنگ کنه. موقع رفتن گفت چی می خونی اینجا؟ گفتم:"Industrial Engineering". کلی به به و چه چه کرد و گفت: nationality ایت چیه؟ گفتم:"Iranian". یه دفعه مثل برق گرفته ها نگام کرد و گفت:"َ?ukranian or Iranian". گفتم" persian"...ایران. گفت وووووه. چقدر جالب...ایران...پس برای همینه که اومدی امریکا مهندسی صنایع می خونی، چون تو ایران خانم ها نمی تونن از این چیزها بخونن. گفتم نه بابا جان من لیسانسمو اونجا گرفتم. بعد گفت می گفتن امریکا بعد عراق می خواهد به ایران حمله کنه. گفتم می گفتن ولی نمی کنه این کار رو. گفت چرا می کنه...خاور میانه مثل شطرنج می مونه...همه چی در مورد نفته...امریکا همه ی نفت اونجارو می خواهد...بعدش هم به عربستان حمله می کنه. گفتم دولت و مردم ایران هم نفتشونو می خوان...اونام به این آسونی نفت نمی دن به کسی. گفت:"Government" تونو دوست داری؟ موندم چی بگم. من در اینجور مواقع معمولا بند و به آب نمی دم و جریان رو مثل یه تف سر بالا برای خودم نمی کنم. گفتم" خوب یه اشکالاتی هست...با بعضی سیاست ها مخالفم ولی کلا هم متنفر نیستم". خلاصه اینکه آخرش کلی برام خوشحالی کرد که رویاهام حقیقت شده و اومدم اینجا...
نمی دونم کی بالاخره یه روزی می خواهد تو ذهنه اینا جا بندازه که خانم ها تو ایران همه ی اون کارهایی رو که مردها می کنن و چه بسا بیشتر رو انجام می دن.
+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت13:43توسط بنفشه |
...
یکی از انتظارام به سر اومد...خدایا شکرت برای بودنت...ازت ممنونم برای سایه ات که توی زندگیم پهنه.
+نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت9:35توسط بنفشه |
صبر
مثل اینکه این سال جدید برای من سال انتظاره...از روزی که سال نو شده در انتظارم...هر روز هم چیزهایی که باید انتظارشونو بکشم تعدادش بیشتر می شه...متنفرم از انتظار...وقتی می دونم هیچ کاری نمی تونم بکنم و فقط باید صبر کنم بد جوری احساس ضعف می کنم.
+نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت11:40توسط بنفشه |

