نشستم سر کارم و دارم فکر
می کنم که چجوری ۳ تا امتحان و ۱ پروژه و یه عالمه ورقه ی تصحیح نشده رو باید تو ۸
روز آینده مدیریت کنم و بعد یهو خیلی اتفاقی یادم می افته که چقدر دلم برای داییم
تنگ شده...یاد جوک هاش می افتم تو شب هایی که دور هم تو شمال جمع می شدیم و یاد
شوخی هاش و یاد اینکه چقدر از دستش می خندیدم...
برای اولین بار تو این
مدت اینجا بودنم سرما خوردم و گلو درد بدی داشتم، رفتم دکتر گفت چون ویروسه، هیچ
دارویی موثر نیست و باید زمان بدی بدنت خودش خوبت کنه...اگه با این گلو درد
ایران می رفتم دکتر حتما یه پنی سیلین ۱۲۰۰۰۰۰ بهم می داد...واقعا برای خودم
ناراحت شدم که تو ایران به اون مصیبت اینهمه رفتم آمپول زدم و اونقدر زجر کشیدم.
دکتر گفت آنتی بیوتیک هم فقط برای باکتری خوبه و در مورد ویروس اصلا موثر نیست.
یه پسر هندی اه ازم پرسید
کجایی هستی...تا گفتم ایران...به من اشاره کرد و گفت:"اووووه احمدی
نژاد". من شکل احمدی نژادم؟؟؟؟؟؟؟؟
من خیلی سرم
شلوغه...شاید تا هفته ی دیگه نرسم چیزی بنویسم.
قبلش بگم من خصوصیاتی رو می نویسم که از نظر خودم بارزه در شرایطی که سعی می کنم خیلی خصوصی و جزئی هم ننویسم...یه وقت حمل بر خودستایی نشه...
من خیلی مرتب هستم و خیلی هم به برنامه ریزی معتقدم. تو محیط شلوغ و نامرتب اصلا نمی تونم هیچ کاری کنم، اول باید همه جا رو تمیز و مرتب کنم و بعد مثلا شروع کنم درس خوندن. در مورد برنامه ریزی هم که یادمه از وقتی ۱۲ سالم بود همیشه از مدرسه که می اومدم خونه روی یه کاعذهای کوچولویی می نوشتم که از چه ساعتی تا چه ساعتی باید چه درسی رو بخونم و همیشه هم به برنامه هام عمل می کردم. هنوز هم این عادت رو دارم.
من عاشق درس خوندن هستم...همیشه بزرگترین آرزوهای زندگیم آرزوهای تحصیلیم بوده.
من عاشق همسرم هستم و فکر می کنم خدا تو مورد ازدواج به من واقعا لطف داشته.
من آدم بلند پرواز و رویا پردازی هستم. همیشه برای خودم رویاهایی دارم. رویاهام رو هر شب قبل از خواب مرور می کنم که یادم نره باید بهشون برسم. بزرگترین آرزوی زندگیم اینه که به تصوری که از "بنفشه" ی ۷-۶ سال دیگه دارم برسم.
من به شدت احساساتی و عاطفی هستم. خودم فکر می کنم که خوش قلبم و ته دلم برای همه خوب می خواهم...گرچه به خاطر غرور زیادی که دارم و غرورم اجازه نمی ده که احساساتم رو نشون بدم بعضی ها در موردم اینطوری فکر نمی کنن.
فکر کنم اگه از بابام، مامانم و شاید آقای همسر بپرسین یه ویژگی بنفشه چیه؟ همشون می گن قد و یه دنده اس. ذاتم قده و این و از بابام به ارث بردم ولی خودم احساس می کنم بعد از ازدواج در اثر زندگی با آقای همسر مهربون خیلی بهتر شدم و الآن خیلی کمتر قدم.
من عاشق پدر و مادرم و برادرم هستم...عاشق به معنای واقعی کلمه.
عاشقانه وطنم رو دوست دارم. آرزومه که یه روزی شرایط زندگی برای ما ایرانی ها تو ایران بهتر بشه.
من سفر کردن رو خیلی دوست دارم...سفرهای دسته جمعی بهم خیلی خوش می گذره ولی همیشه از سفرهای دوتاییمون(من و آقای همسر) هم خیلی خاطرات خوبی دارم و خیلی بهم خوش می گذره.
من از آشپزی کردن لذت می برم و آشپزی رو یه هنر می دونم نه یه کاری که باید انجام بدم.
آدم مستقل و خودساخته ای هستم...یادمه همیشه مامان بابام خیلی سعی می کردن و براشون مهم بود که من خودساخته باشم.
کلا آدم حسودی نیستم ولی چند تا آدم معدود هستن که همیشه بهشون حسودی می کنم و نمی تونم بگم کی هستن(دوستام نیستنا...به دوستام حسودی نمی کنم) و از اینکه به این چند نفر هم حسودی می کنم متنفرم...دوست دارم زودتر این اخلاقم رو کنار بذارم ولی نمی دونم چرا نمی شه.
بچه بودم مامانم بهم می گفت خیلی بداخلاقم...آقای همسر هم می گه بعضی وقت ها...ولی من فکر کنم اشتباه می کنن
.
عاشق زبان آموزی(یادگرفتن زیان های جدید)، یاد گرفتن بعضی هنرها(مثل رقص تخصصی)، یادگیری موسیقی(۲ تا ساز رو بچه بودم رفتم یاد بگیرم ولی نگرفتم...انگار استعداد ندارم)، گوش دادن به موسیقی، نوشتن، کتاب خوندن، شعر خوندن(هیچی مثل حافظ آرومم نمی کنه) و نقاشی کردن(رنگ روغن کار می کردم قبلا) هستم. ورزش های انفرادی رو بیشتر از جمعی دوست دارم.
وااای خرید کردن یادم رفت...اگر دو هفته پشت سر هم خرید نرم انگار دارم خفه می شم. خرید کردن بزرگترین تفریح من حساب می شه.
من به خدا با همه ی وجود اعتقاد دارم...اگه یه روز نتونم با خدا حرف بزنم و دعا کنم دق می کنم. معتقدم که بعضی اصول دینی هم برای اینکه آدم رو تو یه چارچوب هایی نگه دارن خیلی خوبن.
خیلی زیاد شدا...آلان می گین خوب به ما چه اینا...بازی بود دیگه...![]()


چند روز پیش خوشحال از اینکه بالاخره بهاری که اینهمه منتظرش بودم به اینجا هم رسید دوربین به دست راه افتادم تو دانشگاه و این عکس ها رو گرفتم. تو ایران عادت نداشتم منتظر بهار بشینم چرا که بهار خودش به موقع می اومد. اینجا امسال اینقدر به این درخت ها نگاه کردم که کاملا متوجه شدم کی جوونه زدن و کی جوونه ها شکوفه شدن. همه جا بدجوری رنگ و بوی بهار داشت که امروز سر کلاس نشسته بودیم و استاد که تو ثابت کردن یه قضیه یه کم به تناقض رسیده بود یه دفعه بیرون رو نگاه کرد و گفت:"داره برف می یاد...". واقعا داره گوله گوله برف می یاد و قطع هم نمی شه. ولی خیلی خشگل شده روی این چمن های سبز و این شکوفه های صورتی گوله های سفید برف سرازیر شدن. وقتی داشتم از ساختمون خارج می شدم، جلوی در وایساده بودم و سعی می کردم به زور کلاه دکوری پلیورم رو بذارم سرم که یه پسر سیاه بهم گفت:"انتظارشو نداشتی؟" گفتم:"نه والا..." گفت:"چه می شه کرد...".
کاش شکوفه هام نمیرن.
تو این مسابقه معمولا آدم های مسن موفق تر هستن...چون وقتی می بینن ادامه ی راه ممکنه خیلی خطر داشته باشه زود deal می کنن ولی بعضی از این جوون ها رو اعصاب مننن...بابا جون حالا 250 هزار تا با 400 هزار تا خیلی هم فرق نداره...بهتر از اینه که آخر سر 5000 تا ببری.

