تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من

گاه نامه ی زندگی من

یه مهمونی وبلاگی

شما که ایرانین گاهی قرارهای وبلاگی می ذارین و همدیگرو می بینین. من همیشه دلم می خواسته توی این قرارهای وبلاگی باشم و آدم هایی که مدت هاست فقط از طریق نوشته هاشون می شناسم رو از نزدیک ببینم، ولی خوب تا دیروز هیچ وقت همچین چیزی ممکن نشده بود. دیروز ما نه تنها یه قرار وبلاگی که یه مهمونی وبلاگی دعوت شده بودیم. دیروز ما مهمون دلاویزترین عزیز و همسرش بودیم. کلی ازمون پذیرایی کردن و کلی بهمون خوش گذشت. سفر دیروز سفر خیلی خاص و جالبی بود...گذشته از جذابیت های سفر به یه جای جدید و دیدن شهر قشنگ میلواکی ما مهمون کسایی بودیم که تا حالا حتی یکبار هم از نزدیک ندیده بودیمشون. صبحانه رو اونجا و با هم خوردیم، ناهار رو در کنار دوستاشون باربیکیو کردیم، یه عالمه حرف زدیم...حتی وقت هم برای حرف زدن کم آوردیم...ما فقط از طریق خوندن وبلاگ های همدیگه یه عالمه حرف مشترک داشتیم...در مورد دوستای وبلاگی دیگمون حرف زدیم...در مورد نقطه های مشترک زندگیمون تو اینجا حرف زدیم...در مورد ایران حرف زدیم. من دیروز کاملا احساس می کردم که زینب رو مدت هاست می شناسم و باهاش یه عالمه دغدغه ی مشترک دارم. من از خوشحالم خوشحال ترم که وبلاگ می نویسم و از طریق وبلاگم دوست پیدا می کنم...این شاید برای شما که تو ایرانین و همه ی دوستاتون پیشتونن خیلی مهم نباشه ولی برای ما که اینجا قشنگ نیاز بودن یه دوست و همصحبت خوب رو تو زندگیامون احساس می کنیم خیلی خیلی عالیه. از میلواکی هم بگم که به نظرم شهر خیلی خوبی اومد...جایی که هم شهریت داره، هم طبیعت فوق العاده ای داره، هم خیلی نزدیک شهر بزرگی مثل شیکاگو هست.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت11:59توسط بنفشه |
حس تازه ی من
از دیدن بازی های المپیک لذت می برم...تقریبا از همش به غیر از ورزش های خشنی مثل بوکس. والیبال ساحلی خانم ها و شنا رو بیشتر از بقیه دوست دارم. اینجا که بازی های ایران رو نشون نمی دن...یعنی اینقدر مسابقه هایی که امریکا توش حضور داره زیادن که هیچ مسابقه ای که امریکا جزوش نباشه رو نشون نمی دن. کشتی ها که هنوز برگزار نشده ولی دلم برای اون هیجانی که مسابقه های کشتی ایرانی ها داشت تنگ شده...برای اون بالا پایین پریدن ها و جیغ جیغ کردن ها وقتی مسابقه ی علیرضا حیدری داشت پخش می شد...برای صدای آقای عامل که انگار فقط مخصوص گزارش کردن کشتی بود و برای یا ابوالفضل گفتن های حسین رضازاده ای که دیگه امسال نیست. قبلنا وقتی مسابقه ای می دیدم که تیم های امریکایی توش حضور داشتن ته دلم خیلی هم دوست نداشتم امریکا ببره، یعنی اگه مثلا هم آلمان بود هم امریکا بیشتر دوست داشتم آلمان ببره...ولی الآن اصلا هم اینطوری نیست...در شرایطی که ایران یا بعضی کشورهای آسیایی که احساس می کنم شاید بردنشون برای ما هم تا حدی افتخار باشه نباشن دوست دارم که امریکا ببره. وبلاگ یه خانمی که کانادا زندگی می کنه رو می خوندم نوشته بود که من خیلی برای کانادایی ها تو المپیک ذوق می کنم...پرسیده بود که آیا شما هم همین احساس رو نسبت به کشوری که توش زندگی می کنین دارین...می خواستم بگم آره من هم کمابیش همین احساس رو دارم.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت23:0توسط بنفشه |
چرا من؟
خواهر یکی از خانم های ایرانی ای که اینجاست فوت کرده بود. هفته ی پیش اینجا براشون یه مراسم گرفته بودن که قرآن می خوندن و دعا. دو تا خانم جلسه ای هم آمده بودن که از همین خانم های مومنی هستن که اینجا زندگی می کنن. کلا من با حرف هایی که این خانم ها می زدن موافق نبودم و از لحن نصیحتیشون هم لجم می گرفت. ولی یکیشون یه حرف جالبی زد گفت:"ما معمولا وقتی یه اتفاق بدی برامون می افته می گیم آخه چرا این اتفاق باید به سر ما بیاد...چرا ما؟...". من خودم وقتی می بینم یه اتفاق خیلی بدی برای کسی افتاده...مثلا خدای نکرده یه عزیزی رو از دست داده یا یه بیماری بدی گرفته، همیشه پیش خودم می گم خدا که از این بلاها سر من نمی یاره...برای من که نباید از این اتفاق های عجیب غریب بیفته. این خیلی بده ها...چرا من باید همچین فکری بکنم...مگه من تافته ی جدا بافتم؟ چند روزه که دارم فکر می کنم که اینطوری نیست بنفشه خانم...اتفاق ممکنه برای هر کسی بیفته...حالا یا آزمایش الهی هست یا هر چیز دیگه ای...خدایا واقعا نه به سر من که به سر هیچ کسی بلایی نیار که تحملش رو نداشته باشه...همونطور که مسئولیت رو بنا به وسع بندگانت بهشون می دی...بلا رو هم بنا به قدرت تحملشون نازل کن.
+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت18:26توسط بنفشه |
روزهای "سیمینی" من
اولین روز کلاس زبان خیلی خوب یادمه...هفت ساله بودم که بابام دستمو گرفت و بردتم جلوی در یک کلاس و گفت:"بابا برو تو بشین...هر کاری بقیه می کنن تو هم بکن". من کوچک که هنوز یادگیری الفبای فارسی رو شروع نکرده بودم رفتم توی کلاسی که همه ی بچه های اون کلاس شاید پنج شش سالی ازم بزرگتر بودن. همون ترم یک توی همون کلاس معلمم بهم لقب دیکشنری رو داد و بابام نه تنها اون یک ترم و اون یک سال که نزدیک به پنجاه ترم و 12 سال یعنی دقیقا تا زمان کنکور هفته ای دو بار من برد دمه همون کلاس و یک ساعت و نیم تو ماشین منتظرم نشست تا کلاس تموم شد و من برگردوند خونه. هر کی می شنید از اراده ی بابام خنده اش می گرفت. گاهی اون ترم های اول وقتی هنوز مفهوم فعل و فاعل فارسی رو نمی دونستم، درک جایگاه فعل و فاعل اینگلیسی برام خیلی سخت بود. مامانم ساعت ها برام وقت می ذاشت و یادم می داد. دیگه اینقدر عاشق کلاس زیان رفتن بودم که هرگز نشد حتی یک ترم هم بگم نمی خوام برم کلاس. الان اسم تک تک معلم هایی که داشتم، دوستایی که تو کلاس زبان داشتم و چیزهایی که ازشون یاد گرفتم خیلی خوب یادمه. خیلی سخت یادمه که یکی از معلم هام چه توی کلاس چه بیرون کلاس فارسی حرف زده باشن. من از خیلی از اون معلم ها نه فقط اینگلیسی که درس زندگی هم یاد گرفتم.

و اگه اینجا هیچ وقت مشکلی توی زبان پیدا نکردم...اگه اینجا هیچ کس باور نکرد که تازه اومدم امریکا اینا رو همه رو مدیون بابام هستم که هیچ شبی از اون شب ها که داشتیم برمی گشتیم خونه نگفت خسته اس. من همه رو مدیون مامانم هستم که تلاشی که برای یادگیری و آموزش من کرد و هنوز هم می کنه مثال زدنیه. علاوه بر اینها من مدیون اون سیستم خیلی خوب "سیمین" هم هستم که لااقل برای من عالی بود.
+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت17:6توسط بنفشه |
افسون گل سرخ
از وقتی خبر فوت دکتر رندی پاش(استاد علوم کامپیوتر دانشگاه کارنگی ملون) رو شنیدم همش دارم به حکمت خدا فکر می کنم و نمی فهمم چرا باید یه پرفسور 46 ساله با اونهمه کارهای مهم و طراحی های کلیدی که انجام داده با اون سخنرانی های قشنگش و اون حرف هایی که تا حالا آدم های زیادی رو متحول کرده، با اون روحیه ای که می تونم بگم تا حالا تو هیچ موجود زنده ای سراغ نداشتم(که دوساله می دونه قراره از سرطان پانکراس بمیره و با این وجود وسط سخنرانیش برای اینکه بگه حالش خوبه دولا می شه رو زمین و 10 تا شنا می ره) اینقدر زود دیگه نباشه. در شرایطی که اگه بیشتر زنده می موند حتما مرز علم رو جلو می برد و حتما باز هم فکرهایی رو متحول می کرد. یا اینکه چرا اون دانشجوی 22 ساله ریاضی شریف که تو جشنواره خوارزمی برنده شده و اختراعاتی رو ثبت کرده باید از بیماری ستون فقرات فوت کنه. خلاصه اینکه حکمت خدا و این دنیا اینقدر چیز عجیب و پیچیده ای هست که هرچی بهش فکر کنی گیج تر می شی. من گاهی در اینجور موارد به خودم می گم "کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ، کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم."، گرچه این نوع افسون زیادی تلخه.
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت11:8توسط بنفشه |
بدون عنوان
نمی دونم چه جوریه که تا یه عکسی می فرستی ایران خیلی ها همش می گن وااای اونجا مثه بهشت می مونه. حالا نمی دونم چرا من اصلا متوجه ی این بهشت نمی شم. فکر می کنم ایران خیلی جاهای قشنگتر داره که ماها اصلا یادمون رفته یا اینکه اصلا قابل نمی دونیم که به اونجاها سفر کنیم. ایران که از نظر مسافت تقریبا برابر بعضی از ایالت های بزرگ امریکاست کوه و کویر و دریا و رودخونه و جنگل و همه ی این چیزهای خشگل و به علاوه ی یه جاهایی مثل اصفهان و شیراز رو با هم داره ولی اینجا خیلی از ایالت ها هیچی برای دیدن نداره.

امروز که رفته بودیم فرودگاه دنبال یه دوست، من اینقدر هیجان زده و خوشحال بودم که همش فکر می کردم وااای به اون روزی که آدم بخواد بیاد فرودگاه دنبال یه عزیز...وای به خوشحالی من در اون روز.

اون دوست و همکار عزیزی که برام پیغام گذاشته بودین...البته که شما رو می شناسم و یادمه...لطف دارین به من. می دونستم که اینورا هستین. شما هم حتما به ما سر بزنین. خوشحال می شیم.
+نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت21:45توسط بنفشه |