می دونم همین تازگی یه شعر هایده رو نوشتم و کلی هم به خاطرش جواب پس دادم ولی اگه این شعر سیاوش قمیشی رو ننویسم می میرم. ازم در موردش جواب نخواین چون منظورم از نوشتنش این نیست که حتما درسته و واقعیت داره(که تا حدی داره) ولی واقعا به دلم می شینه:
توی خونمون به ما می گن فراری
توی غربت دم به دم انگشت نگاری
دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم
بیرون خونه می گن ما تروریستیم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما با ویزای بهشت بریدیم از هم
حالا تو برزخ بدبینی اسیریم
نمی تونیم ریشمون رو پس بگیریم
چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار این و رو پیشونیمون نوشتن
که سفر تقدیر ماست واسه همیشه
ما همینیم جنگل بدون ریشه
علاوه بر اینکه شعرش خیلی لطیفه و صدای سیاوش هم لطیفترش می کنه بعضی قسمت هاش واقعا درسته. مثلا اینکه چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن...من همیشه می گم اینجا با همه ی خوبی هایی که داره ولی یه حس خلا بزرگ توی آدم ایجاد می کنه...من که همیشه احساس می کنم یه چیزی کمه...یه جایی باید برم...الآن باید یه جایی باشم که نیستم...هیچ وقت هم دلت نمی یاد حتی بودن تو اینجات رو زیر سوال ببری و پاشی حتی برای یه سفر بری ایران.
شب که از راه می رسه غربتم باهاش می یاد...
کی می یاد به حرف های من گوش بده...آخه من غریبه هستم با همه...یکی آشنا می یاد به چشم من...ولی از بخت بدم اونم غمه...
خسته از هرچی که بود خسته از هرچی که هست...
باز دلم گریه ی تنهایی می خواد...
صدای هایده برای من بدجوری گریه آوره...من و یاد خاطراتم می ندازه...یاد بابام که تو ماشین هایده گوش می داد...
دانشجوهای لیسانس کلاس مارکتینگ بلااستثنا بعدازظهر ها و روزهای تعطیل توی رستوران کار می کنن...یکیشون می گه شنبه ها از 9 تا 4 و بعد از 5 تا 12 شب تو Apple Bees کار می کنه.
دوستم که مامانش امریکایی و باباش ایرانی اه و تو ایران بزرگ شده و الآن اینجاست می گه از وقتی 18 سالم بود مامانم به بابام می گفت باید از من پول اجاره خونه رو بگیرن چون من 18 سالم شده و هنوز دارم با اونا زندگی می کنم...می گفت مامانم خودش وقتی جوون بوده هم به مامانش اینا اجاره خونه می داده و هم تو خونه براشون کار می کرده.
این در حالی هست که اصلا ربطی نداره که خانوادت وضعش خیلی خوب باشه یا بد...اینجا خیلی ها اینطورین.
پیش خودم فکر می کنم ما تو ایران چه خوشبخت بودیم والا...
اصلا از روند وبلاگ نوشتنم راضی نیستم...خیلی چیزها می خواستم اینجا بنویسم ولی زمانشون گذشت و دیگه حسش نیست. فقط اینکه پاییز اینجا خیره کننده است...تا حالا اینهمه رنگ نارنجی و زرد و قرمز و زرشکی کنار هم ندیدم. پارسال هم پاییز اینجا بودم ولی نمی دونم چرا امسال زیباییش خیلی به نظرم می یاد.
دیروز و امروز تو مدیسون مهمون یه دوستی بودیم که یه آقای مجرد نسبتا سن بالایی هست...قبلا هم خونش رفته بودیم ولی امسال آشپزخونش رو بازسازی کرده و واقعا خشگل شده. خیلی توش پول خرج کرده ولی طراحیش و ترکیب رنگش عالیه...دقیقا عین ژورنال های خونه. خلاصه واقعا از سلیقش و نوع زندگیش لذت می برم...از پولش خیلی عالی استفاده می کنه و خونش از خونه ی خیلی از خانوم های خونه دار مرتب تر و خشگل تره. من اقایون مجرد زیادی رو دیدیم که اصلا حوصله ندارن به خونشون برسن...آدم خوبه از زندگیش و پولش لذت ببره نه اینکه همش نگران این باشه که چه جوری خرجش کنه.
این نوشته یلدا جون رو که خوندم یاد اون روزی افتادم که خودمون رفته بودیم برای مصاحبه ی ویزا. شبی که قرار بود بریم قبرس یادمه اینقدر حالم بد بود که وقتی داشتم با مامانم خداحافظی می کردم برای اون سفر یه هفته ای یه عالم تو بغلش گریه کردم. وقتی رفتیم قبرس دو روز بعدش مصاحبه ی ویزا داشتیم. اون دو روز یادمه خیلی سخت گذشت. پر بودم از بلاتکلیفی و فکر و خیال. به قول یلدا همه ی رویاهای زندگیت، همه ی برنامه ای که برای آینده ی زندگیت چیدی جلوی چشمته و همش فکر می کنی اگه نشه چی می شه. اگه نشه چیکار باید بکنیم؟ برگردیم سر زندگیمون و شروع کنیم برای فوق خوندن؟ صبحی که داشتیم می رفتیم برای ویزا یه جمع ۷ نفره بودیم. دو تا زوج دیگم توی اون جمع بودن که دوتاشون تقریبا ۱۰ سال از ما بزرگتر بودن. من پیش خودم فکر می کردم حوب اینا اگه ویزا نگیرن هیچ اتفاق خاصی براشون نمیفته. از خانم یکیشون پرسیدم شما اگه ویزا نگیرین خیلی ناراحت می شین گفت نه اصلا. من هم تو دلم گفتم خوشباحالتون و بعد به خودم گفتم خب معلومه که من خیلی ناراحت می شم. حدود دو ساعت پشت در سفارت تو اون سرما منتظر بودیم. توی اون دو ساعت اینقدر اطرافیانم حرفهای ناامید کننده زدن که دیگه تقریبا مطمئن بودم ویزا نمی گیریم، مخصوصا همون زن و شوهری که خانمه گفت اصلا ناراحت نمی شن اگه ویزا نگیرن کاملا یه جوری حرف می زدن که یعنی امکان نداره من و آقای همسر ویزا بگیریم. وقتی رفتیم تو سفارت دیگه خیلی راحت بودم. می گفتم شد شد نشد هم به درک. آقای همسر کلا آدم خیلی خونسردی اه...خیلی کم شده که نگرانیش رو ببینم. اون روز داخل سفارت کاملا نگرانی رو تو چشماش حس می کردم. دو تا جتلمن بودن که اون روز مصاحبه می کردن، یکیشون موهاش بور بود و اون یکی مشکی...دوتاشون هم خیلی زیاد خوشتیپ بودن. اولین نفر از گروه ایرانی ها رو همون مو بوره صدا کرد و ریجکتش کرد. دومین نفر رو مو مشکیه صدا کرد که همین خانم و آقایی بودن که راجع بهشون گفتم. بهشون ویزا داد. من همش دعا می کردم ما رو مو مشکیه صدا کنه که یه دفعه مو بوره اسممون رو خوند. مصاحبه شاید حدود ۲ دقیقه طول کشید. وقتی دستش رو برد طرف اون کاغذی که به کسانی که ویزا می گرفتن می دادن انگار واقعا یکی از قشنگترین خاطره های زندگیم بود. بعد از اون روز واقعا روزهای خوبی رو تو قبرس گذروندیم. بعدش که با همون خانمه که ناراحت نمی شد اگه ویزا نمی گرفت صحبت کردم میون حرفاش گفت کلاسی که رفته بودن برای مصاحبه ی ویزا خیلی بهشون کمک کرده. من
شدم که مگه مصاحبه هم کلاس داره...گفت آره یه خانمی هست تو پل رومی که جلسه ای چقدر تومن می گیره و اینا رفته بودن ۴ جلسه پیشش و بهشون گفته بوده تو مصاحبه چی بگن. واقعا معلوم بود که اگه ویزا نمی گرفتن چقدر ناراحت می شدن.
الآن فکر می کنم که اگه نمی گرفتیم هم هیچی نمی شد...همیشه راه هایی وجود داره که آدم به آرزوهاش برسه.

