بیا بازم مثل قدیم با هم دیگه بریم شمال...دلم گرفته راضیم به این خیال های محال...منو ببر تا آخر جاده ی چلوس ببرم...تا شیشه ی بارونی خیس اتوبوس ببرم...تا جای پات رو ماسه ی داغ متل قو ببرم...تا آخرین دلهره ی نگاه آهو ببرم...من و ببر تا گم شدن تو اون چشای بیقرار... تا ساختن قصر شنی رو ساحل دریا کنار...
دلم پره بیا بازم با هم دیگه بریم سفر...جای ما اونجا خالیه منو ببر منو ببر...یه عمره جاده ی شمال منتظر عبور ماست...
یادش بخیر لحظه ای که چشمای ما دریا رو دید...نور چراغ زنبوری، رستوران اسب سفید...یادش بخیر شنای ما میون موج های بلا...خاطره های مشترک وقت سفر تو جنگلا...
دیشب به ناگاه کاملیا مریض شد (لپ تاپم و می گم). می خواستم یه ویدئو از یکی از این دخترهایی که تو Dancing with Stars شرکت می کنه ببینم که گفت باید یه برنامه ای روش نصب کنی...من هم با کمال شجاعت زدم برنامه ران شه...آنتی ویروسم بیچاره یه پیغامی داد که این برنامه ضرر نداره ولی اگه می خوای بلاکش کنم...منم گفتم نه بذار نصب شه. یه دفعه یه ویروس افتضاحی افتاد به جون کاملیا که هر کاری کردیم با آقای همسر نتونستیم پاکش کنیم...هرچی هم تو اینترنت راجع به ویروسه می خوندم نوشته بود خیلی خطرناکه...اولش به عمق فاجعه پی نبردم و هی سر آقای همسر غر زدم که یالا درست کن و تو فقط به فکر لپ تاپ خودتی...روش لینوکس نصب می کنی...اصلا حواست به کاملیا نیست...آقای همسر هم من و دعوا کرد که چرا گذاشتم برنامه نصب شه...منم باهاش قهر کردم و یه دفعه از شدت غصه زدم زیر گریه...در همین میان مامانم زنگ زد و دید من دارم زار زار گریه می کنم...دلش هزار راه رفت. آخر سرش هر کاری کردیم ویروسه کامل پاک نشد و مجبور شدیم از اول ویندوز نصب کنیم. تا ساعت ۲ بیدار بودم که کاملیا رو تقریبا به حالت عادی برگردوندم...
دوستای خوبم از همتون برای تبریک هایی که برای دفاعم گفتین ممنونم...بعضی از کامنت ها از طرف کسانی که خیلی بی سر و صدا می یان اینورا خیلی خوشحالم کرد.
SFGTD (Something For God To DO) Box و خودتون رو نگرانش کنین...خدا خودش با توجه به زمان بندی خودش و نه زمان بندی شما همه رو انجا می ده. خیلی این باکس رو دوست دارم و فکر می کنم خیلی چیزها تو زندگی هست که باید حتما اون تو گذاشته بشن...یه وقت هایی آدم احساس می کنه که برای اینکه یه اتفاقی تو زندگیش بیفته خودش هیچ کاری نمی تونه بکنه...فقط باید منتظر بشینه، اونوقته که به نظر من به جای غصه خوردن و هی فکر کردن به اینکه پس چرا نمی شه اون کار رو بسپریم به خدا و خودمون به کارهای دیگه ای که در موردشون از دستمون کاری برمی یاد فکر کنیم و از زندگی لذت ببریم. Life is short baby...too short.
امروز مامان بزرگ اوباما که بزرگش کرده مرد...بنده خدا نموند ببینه نوه اش رئیس جمهور می شه.
هالوین پارتی خیلی خوش گذشت...جای همتون خالی بود...عکس ها همشون پر از آدمن، نمی دونم چه جوری بذارم اینجا...شاید صورت ها رو شطرنجی کردم و گذاشتم.
پ.ن 1 من امروز در نقش یه خبر گذاری موثق ظاهر می شم و اخبار لحظه به لحظه رو اینجا می نویسم...فعلا که خیلی زوده ولی تقریبا از ساعت 6 بعد از ظهر به بعد یه چیزهایی معلوم خواهد شد. بازم سر بزنین...
پ.ن 2 الآن که ساعت 7:30 هست طبق پیش بینی CNN اوباما 77 به 34 (تعداد الکترال وت ها) جلو هست. ولی هنوز برای یه پیش بینی کلی خیلی زوده.
پ.ن 3 ساعت 7:45. اوباما پنسیلوانیا که خیلی ایالت تعیین کننده ای حساب می شه رو برد...102 به 34 جلو هست...خوشحال می شویم.
پ.ن 4 ساعت 8:35. 194 به 69 جلو هست...برای برد باید برسه به 270. ساعت گویا شدم:))
پ.ن 5 ساعت 10 هست. تموم شد. باراک اوبامای 46 ساله اولین رئیس جمهور سیاه امریکا شد.
خوشحالی سیاه ها دیدنی اه...انگار واقعا یه اتفاق بزرگ تو تاریخ این مملکت افتاده...همسایه ی بغلی ما سیاهه...دلم می خواست اینجا بودین می دیدین چه دادهایی می زنه...فقط داره داد می زنه که اوباما برد...دموکراسی اومد...باورم نمی شه...گریه می کنه...من بی اندازه برای این خوشحال ها خوشحالم...فقط آرزو می کنم کاش یه روز هم یه همچین اتفاقی برای کشور ما بیفته...کاش یه روز هم ما از خونه هامون بیایم بیرون و داد بزنیم که دموکراسی اومد.
- این روزها خیلی حرف هست در مورد اینکه اوباما خودش تروریسته، مسلمونه، عربه و خیلی چیزهای دیگه که از نظر اینا فحش حساب می شه. کالین پاول (وزیر دفاع سابق دولت بوش) که سالها جمهوری خواه بوده هفته ی پیش اوباما رو تصدیق کرد. باهاش مصاحبه می کردن گفت: "من شنیدم که گفتن اوباما مسلمونه... اون که مسلون نیست، مسیحی اه...ولی حالا فوقشم مسلمون باشه...مگه چه اشکالی داره." حیلی این حرف برای من جالب بود...اونم از طرف یه همچین آدمی که این همه وقت با مک کین هم حزبی بوده.
- دیروز هم لری کینگ با مایکل مور مصاحبه می کرد. مایکل مور گفت: "من طرف صحبتم اون کسانی هستن که می خوان به مک کین رای بدن...مک کین 72 سالشه، هر لحظه ممکنه براش اتفاقی بیفته...کسانی که دارن به اون رای می دن در واقع دارن به پرزیدنت سارا پیلین رای می دن...شما چه جوری می تونین به کسی برای ریاست جمهوری مملکتتون رای بدین که فقط 7 هفته اس می شناسینش."
این سارا خانم بدجوری رو اعصابه منه...مخصوصا اینکه 150 هزار دلار تا حالا از بودجه ی کمپین فقط پول لباس و آرایش مو خانم و 5 تا بچه و شوهرش شده.
من پیش بینی می کنم و خیلی امیدوارم که اوباما رای می یاره.
"The Problem is not the people but the Processes"
چند روز پیش که داشتم وبلاگم رو می خوندم می دیدیم اون اولا که اومده بودم چقدر در مورد خوبی و با ادبی امریکایی ها نوشه بودم. کلا همیشه فکر می کردم(حالا هم البته تا حدی فکر می کنم) که امریکایی ها خیلی خوش برخورد و باادب هستن و توی خیابون راه و بیراه می گن "آیم ساری"...در و حتما برای نفر پشتی حتی اگه ۱۰۰ متر اونورتر باشه نگه می دارن و همش هم تو خیابون بهت می خندن و سلام می کنن. اینقدر این عادت ها رو تحسین کردم که همش عادت های خودمم شد. جمعه ی هفته ی پیش عصر رفتم خرید هفتگی خونه...با اینکه عاشق خرید رفتنم ولی همونقدر هم از خرید کردن تنهایی بدم می یاد. آقای همسر این ترم اصلا نمی رسه جمعه ها باهام بیاد خرید. منم چون دوست دارم که جمعه، قبل از اینکه ویکند شروع بشه هم خونمو تمیز کنم و هم خرید کنم که از ویکندم لذت ببرم و به بقیه ی کارام برسم بیشتر وقت ها جمعه ها تنها می رم خرید. این جمعه همه جا بدجوری شلوغ بود...همه ریخته بودن تو فروشگاه ها...یه خورده یاد تهران افتادم. بعد دقت کردم دیدم امروز که شلوغه و شلوغی و صف های طولانی معمولا اعصاب خوردکنه دیگه مردم مثل همیشه نایس نیستن...دقت کردم دیدم این منم که هی دارم بیخودی از همه معذرت می خوام و لبخند می زنم. من تو ایران تو تهران شلوغ زندگی کردم و اینجا تو یه شهر کوچیکی که جمعیتش شاید حتی کمتر از جمعیت محله ی ما تو تهرانه. مقایسه ی اینجا با تهران قیاس مع الفارغه.
دیگه اینکه قبلا می شنیدم که امریکاییها خیلی فکر می کنن دنیا فقط از اونا تشکیل شده و خودشونن که برترن. این و تا حالا حس نکرده بودم. این ترم که با یه سری دانشجوی لیسانس سروکار دارم این و کاملا حس می کنم. استاد کلاس مارکتینگمون که همش داره آسیا رو با اینجا و اروپا مقایسه می کنه مثال هایی می زنه که گاهی این جوجه امریکایی ها زیادی فکر می کنن خیلی مهمن...مثالهاش خوب البته درسته ولی من از این احساس اینا لجم می گیره. استادمون گفت که تو دیزنی لند هنگ کنگ وقتی که ظرفیت تکمیل می شه و در و می بندن این چینی ها بچه هاشون رو از بالای در می ندازن اون ور در که دوستاشون که رد شدن بچه ها رو بگیرن و بچه ها بازی کنن. بعد پسره برگشته می گه:"خب آسیاست دیگه"(آیکون دهنت رو ببند لطفا).

