صبح که بیدار شدم و یادم افتاد امشب یلداست بازم یه عالم لجم گرفت که چرا ایران نیستم که بریم مهمونی یا خودم مهمونی بدم...یا اینکه برم خیلی راحت بیرون و آجیل شیرین بخرم و هندونه و انار...یه کم به آقای همسر غر زدم که شب یلدایی چی کار کنیم...بعدش گفتم عیب نداره دو تایی شب یلدا می گیریم. رفتیم بیرون انار خریدیم و آجیل (گرچه آرزوی باسلق به دلم موند) و هندونه هم حتی پیدا کردیم...اومدیم خونه و یه شب یلدای خشگل ساختیم...گرچه هندونه اش خیلی بد از آب دراومد. بعدش فکر کردم که چه آسون می شه آدم برای خودش یه شب خوش بسازه، فقط کافیه که بخواد...انتخاب دیگه این بود که تا شب بشینم تو خونه و هی غر بزنم که چرا شب یلدایی ایران نیستم و شب خودم و آقای همسر رو خراب کنم...ولی من اولی رو انتحاب کردم.

باز هم عید غدیر...احساس می کنم دیروز بود که برای عید غدیر پارسال پست نوشتم. عید غدیر رو بیشتر از بقیه ی عید ها دوست دارم. یاد اون روزی افتادم که وقتی داشتیم از دانشگاه برمی گشتیم پیاده با آقای همسر تو شهر می گشتیم دنبال یه محضر ازدواج...یه جای مناسب...من دوست داشتم حتما یه محضر پیدا کنم تو میدون محسنی...هر چی زنگ می زدم 118 هیچ محضر ازدواجی رو اون دور و ور پیدا نمی کردن. همینطور که داشتیم پیاده می رفتیم بالاتر از میدون یهو چشمم خورد به یه تابلو...دفتر ازدواج شماره...رفتیم تو...نشستیم...یه آقایی گفت بفرمایین...گفتم ببخشید ما می خوایم ازدواج کنیم...خیلی کوچولو بودیما...تازه وارد 20 سالگی شده بودیم...آقاهه یه نگاهی کرد گفت شما پدرتون خبر دارن...گفتم بله که خبر دارن...خندید گفت خب روز خاصی رو در نظر دارین...گفتم عید غدیر می شه؟...گفت چرا نمی شه...اینجوری شد که عید غدیر 10 صبح جلوی محضر بودیم...من، مامانم، بابام، بابک، پدربزرگ و مادربزرگم، عموی بزرگم و خانمش...آقای همسر هم با مامانش و باباش و خواهرش و دو تا از عموهاش اومدن...همه نشسته بودیم که آقاهه می خواست شروع کنه خوندن خطبه رو...همینطور که شناسنامه ی من دستش بود رو کرد به جمع گفت آقا م.ر اینجا تشریف دارن (بابام رو می گفت)...بابام که کنارم نشسته بود گفت بله...آقاهه گفت اجازه می فرمایین...بابام رو نگاه کردم دیدم رنگش پریده...اشک هم تو چشماش جمع شده...با صدای لرزون گفت بله...وقتی ازم پرسید آیا وکیلم...گفتم به امید یاری خدا بله...بعدش اشکی بود که سرازیر شد از چشمام...بابام...عموم...خانم عموم...همه به غیر از مامانم که خیلی شجاعه چشماشون خیس بود...بعدش عموم که همیشه خیلی نگران درس های من بود و خیلی می ترسید که نکنه با ازدواج زود از درس خوندنم بمونم...گفت حالا ببینیم دو تاییتون چی کار می کنین و من همونجا جلوی همه بهش قول دارم که ما هر دو دکتر خواهیم شد...عموم هنوز هم اون قول یادشه و می گه گویا داری به قولت عمل می کنی...
یک هفته بعدش جشن نامزدیمون بود...
دیروز مامانم می گه فردا چهارمین سالگرد عقدته...می گم نخیر خانم چهارمین چیه؟ پنجمین سالگرد عقدمه...نه خودم نه مامانم و نه هیچ کس دیگه باور نمی کنیم پنج سال گذشته...
روزهای اولی که اومده بودم اینجا اونقدر دلتنگی می کردم و دوست داشتم برگردم که به خودم گفتم هیچ کی من و زور نکرده 6 سال بمونم تو غربت و دکترا بگیرم...می تونم برای اینکه این همه زحمتی که برای اینجا اومدن کشیدم تلف نشه فقط 2 سال بمونم و اقلا فوق بگیرم. بعد هم از خدا خواستم این 2 سال خیلی زود بگذره که من زودی برگردم. این دو سال خیلی خیلی زود گذشت و امروز همون روزیه که من می تونم طبق قراری که با خودم گذاشتم برگردم ایران. امروز همان پایانی است که دو سال پیش به نظرم خیلی دور بود...من همه ی این دو سال رو دوست داشتم...تک تک لحظات شیرین و تلخش رو دوست داشتم... شروعش رو دوست داشتم...امروز پایانش رو بسیار دوست می دارم...من همه ی ثانیه های همراه با دلتنگی این دو سال رو دوست دارم...من تجربه های این دو سال رو دوست دارم...من این بنفشه ی امروز رو دوست دارم...من جایی رو که توش زندگی می کنم دوست دارم...من دانشگاهم رو، استادام رو، دوستام رو همشونو دوست دارم. امروز اما به سبب همه ی آنچه که دوست دارم هنوز هم خواهم ماند...من این پایان شیرین و انتظار شیرین تر شروعی تازه را بسیار دوست دارم.
ایران که بودم اینقدر به وضعیت هوا حساس نبودم. اگه یه روز هوا آفتابی و روشن بود که مسلما خوشحال بودم. اگر هم ابری و تاریک بود یه کم دلم می گرفت ولی زود یادم می رفت. اینجا روزهای آفتابی همه چیز برام خشگله...همه جا روشنه...اتفاق های خوب تو روزهای آفتابی می افته...آرزوهام تو روزهای آفتابی برآورده می شن. روزهای ابری ولی دل منم می گیره...خبرهای بد تو روزهای ابری بهم می رسه...روزهای ابری بی حوصله تر می شم. فرقی نمی کنه که هوا منفی 10 درجه باشه فقط کافیه که خورشید تو آسمون باشه تا من هیچی از سرمای هوا نفهمم.
عکس اول محوطه ی جلوی خونمونه که از پنجره ی اتاق کارمون می بینمش...این عکس تو تابستون گرفته شده. عکس دوم همون فصاست که امروز صبح که هوا آفتابی بود گرفتمش و عکس آخر همون فضا، امروز بعدازظهره که هوا به دفعه ابری شد. می بینین چقدر با هم فرق دارن.



شما کدوم و بیشتر دوست دارین؟
تو دوره های مختلف آدم های متفاوتی وارد زندگیمون می شن...آدم هایی که اسمشونو "دوست" می ذاریم. دوست هایی که وقتی بچه بودیم و تو کوچه باهاشون بازی می کردیم، دوست های مهد کودک، دوست های دبستان، دوست های کلاس زبان، دوست های راهنمایی، دوست های کلاس نقاشی، دوست های استخر و کلاس های ورزشی، دوست های دبیرستان، دوست های کلاس فرانسه، همسایه های دوست ، دوست های دانشگاه، دوست های محل کار، دوست های وبلاگی و حالا اینجا یه سری دوست خارجی. این دوست ها خیلی هاشون وارد زندگیمون شدن و خیلی هاشون زود هم از زندگیمون رفتن بیرون...بعضی هاشونم برای همیشه موندن. به بعضی هاشون اونقدر وابسته شدم که هنوزم که هنوزه هر سال از اینجا زنگ می زنم خونشون و تولدشون رو تبریک می گم. بعضی از این دوست ها مثل خواهرم شدن...باهاشون اینقدر راحتم که درد دل هایی رو که برای خیلی ها نمی کنم برای اون دوستام می گم. یادمه خیلی وقت ها برای اینکه بعضی از اون دوست ها برای مدتی از زندگیم خارج شدن گریه ها کردم (الهه یادته اون روز آخر جلو در خونمون...). هیچ وقت ولی فکر نمی کردم برای اینکه بخوام از دوستای خارجیم هم جدا بشم اشک تو چشمام جمع شه. امشب یکی از دوست های چینیم که کلی با هم پروژه انجام داده بودیم دعوتمون کرده بود خونش. اون داره برای کریسمس می ره چین و من هم که دارم فارغ التحصیل می شم. آخرش یادم افتاد که من دیگه شاید هیچ وقت نبینمش...همدیگرو بغل کردیم و من هم که اشکم در مشکم...نزدیک بود بزنم زیر گریه. فرقی نمی کنه دوستای آدم کجایی باشن و به چه زبونی حرف بزنن...دوست خوب همیشه برای آدم عزیزه.
خیلی بده که نتونی هرچی دلت می خواد رو راحت توی وبلاگت بنویسی...ناشناس نوشتن خیلی خوبه.
امروز آخرین جلسه ی آخرین کلاس فوق بود...هفته ی دیگه این موقع آخرین امتحان هم داده شده و همه چیز تموم شده.
امروز پرزنتیشن پروژمون بود. همگروهی من یه پسره امریکایی هست که البته خیلی پسر خوبیه. کارهای این پروژه رو تقریبا 90 درصدش رو من انجام دادم. یه پرزنتیشن فقط مونده بود که اون هم زمانش نباید از 7 دقیقه بیشتر می شد و فقط خلاصه ی پروژه رو باید پرزنت می کردیم. بهش گفتم خوب تو می خوای بیا پرزنت کن...گفت راستش من خیلی موقع پرزنت کردن دستپاچه می شم...گفتم خوبه والا یا این هیکلت خجالت نمی کشی برای 7 دقیقه حرف زدن به زبون مادریت دستپاچه می شی...به هرحال دیدم خیلی پررو می شه اگه من پرزنت هم بکنم و بهش گفتم من وقت ندارم...بالاخره پرزنت کرد امروز.
یادمه یه وقتی خیلی برای برآورده شدن یه آرزو دعا کردم...بعد وقتی اون آرزو برآورده شد اینقدر دلشوره و نگرانی پیدا کردم که یه وقت هایی فکر کردم اون موقع که برآورده نشده بود خیالم راحت تر بود...ما آدم ها موجودات عجیبی هستیم...خدا واقعا باید به کدوم سازمون برقصه؟
لطیفا...خیلی زیاد به کمکت احتیاج دارم...یه وقت من و به حال خودم رها نکنی...
اگه می تونستم برم گذشته:
می رفتم به زمانی که من و آقای همسر هردومون ۴ سالمون بود. اونوقت می رفتم آقای همسر رو پیدا می کردم و باهاش دوست می شدم و با هم بازی می کردیم. همیشه خیلی برام جالبه بچگی های آقای همسر رو ببینم...احساس می کنم خیلی گوگولی و آقا بوده.
می رفتم به حدودهای سن ۵ سالگی و یه ورزش رو در حد قهرمانی(مثلا المپیک و اینا) ادامه می دادم.
می رفتم به سن ۱۰ سالگیم و اون موقع که مامانم اینا گذاشتنم کلاس ارگ و حتما قشنگ می رفتم سر کلاس ها و وسطش ول نمی کردم و یاد می گرفتم خوب یه ساز بنوازم.
می رفتم به وقتی سوم راهنمایی بودم و خیلی بچه ی لجبازی بودم...اونوقت کمتر مامان بابام رو حرص می دادم.
می رفتم به سال اول دانشگاه و اون چهار سال رو مثل بچه ی آدم درس می خوندم.
می رفتم تو طول تاریخ کسانی رو که به هر نحوی باعث و بانی اینهمه بدبختی الآن مملکتمون شدن رو پیدا می کردم و نمی ذاشتم به مقصودشون برسن.
می رفتم به اون موقعی که بابا بزرگم (بابای بابام) زنده بودن و می دیدمشون (همیشه دوست داشتم ببینمشون).
می رفتم یه بار دیگه به اون روزهایی که ایران بودم و یه بار دیگه همه ی کسایی رو که دوستشون دارم رو از ته دل می دیدیم.
به آینده شاید اصلا نمی رفتم...آینده با سرعت وحشتناکی داره سر می رسه و من فعلا از همین "در حال" زندگی کردن راضیم.
فردای تنکسگیوینگ یا همون جمعه ی سیاه رفتیم خرید. من هنوز هم معتقدم حراج های این روز واقعی نیست و حراج واقعی تازه از بعد از این روز و نزدیک های کریسمس شروع می شه. ولی به هر حال Guess حراج خوبی بود و کلی چیزهای خشگل گیر من اومد.
تعطیلات چه زود داره تموم می شه...خدایا کمکم کنم برای امتحانام...برای پروژه...برای همون چیزهایی که خودت می دونی...
"درباره ی من" این وبلاگ رو خوندین؟ "اینجا گاه نامه ی دغدغه هام و دلتنگی هام هست". ازم نپرسین چرا دلم تنگ می شه و بهم پیشنهاد ندیدن که دلتنگی نکم...چون به نظرم خیلی پیشنهاد بی رحمانه ای هست. من ۲۳ ماهه از همه ی چیزهایی که بهشون خیلی دلبستگی داشتم دورم...اصلا ازم نخواین از دلتنگی هام ننویسم. بعضی ها ممکنه بیشتر هم بتونن دوری رو تحمل کنن، این بستگی به این داره که چقدر به خانوادشون وابسته هستن. من بچه تر که بودم مامانم اگه دو روز می رفت ماموریت کاری من عین دو روز رو غذا نمی خوردم. من اگه پاک کنم گم بشه براش دلتنگی می کنم چه برسه به الآن که خیلی چیزهام گم شده.
اگه زیاد نمی نویسم برای اینه که سرم خیلی شلوغه...دو تا امتحان و یه مقالم هنوز مونده.
شنبه باز هم مدیسون مهمون همون دوست باسلیقمون بودیم. یکی دیگه از مهموناش یه خانم سیاهی بود که سنش بالا بود و تاریخ هم خونده بود. حالا درسته رشته اش تاریخ بود ولی اطلاعاتی که از ایران داشت من و خیلی متعجب کرد. داشتم یه خطاطی نشونش می دادم گفتم این یه شعره از یکی از شاعرای معروف. گفت کی...گفتم حافظ...خندید و گفت قبل از اینکه تو به دنیا بیای من حافظ رو می شناختم. گفت شما ایرانی ها وقتی اروپایی ها رو برتر از خودتون می دونین من خیلی ناراحت می شم چون اون موقع که اروپایی ها تو غار زندگی می کردن شما می رفتین دانشگاه. یه چیز خیلی بامزه هم گفت که من دو ساعت داشتم می خندیدم...گفت اوباما که رای آورد شماها باید می رفتین تو خیابون ها سینه می زدین می گفتین "حسین...حسین"
.
میزان اطلاعاتش و شخصیتش خیلی برام جالب بود.

