اول مهر
فردا اول مهر دیگری است و من به رسم همه ی اول مهرهای زندگیم کیفم رو از شب قبل آماده کرده ام و هیجان زده ام.
+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت20:3توسط بنفشه |
TAs Orientation
می دونم خیلی دیر به دیر می نویسم. فکر می کنم باید مثل شقایق برای نوشتنم یه برنامه بذارم. یعنی مثلا قرار بذارم که هفته ای یک بار آپ کنم. بعید می دونم از این هفته که کلاس ها شروع بشه من دیگه مثل قبل وقت نوشتن داشته باشم. هفته ی پیش سه روز تمام تو دانشگاه باید تو سمیناری مربوط به TA ها شرکت می کردم. هر کی که می خواد TA بشه باید اول یه امتحان Speaking بده و بعد اگر امتحان رو قبول شد دو روز از صبح تا عصر توی یه سری کلاس شرکت کنه و یاد بگیره چه جوری باید درس بده. برنامه خیلی جدی و البته مفید بود. من خیلی چیز جدید یاد گرفتم. روز آخر هم هر کس باید می یومد یه موضوعی رو مربوط به رشته اش به مدت 8 دقیقه درس می داد. در حین درس دادن از آدم فیلم می گرفتن و بعد از اینکه تموم می شد همه ی کسانی که گوش می دادن نظراتشون رو تو یه کاغذ می نوشتن و می دادن به اون فرد. هفته ی آینده هرکسی با یه استاد 20 دقیقه جلسه داره که فیلم رو با هم ببینن و در مورد نقاط قوت و ضعفش بحث کنن. هر کس برنامه ی این سه روز رو کامل اجرا کنه اون وقت اجازه ی درس دادن داره. به نظر شما زیادی جدی نیست این جریان؟؟ در مورد درس دادن من نظرهای خیلی خوبی نوشته بودن.
+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت11:22توسط بنفشه |
فصل جدید زندگی
زندگی وارد فصل جدیدی از خودش شده. فصلی که کاملا تغییرات شخصیتی خودم رو دارم توش حس می کنم. کاملا احساس می کنم بزرگتر شدم. 4 سال خیلی زیاده. امروز که توی کمپس راه می رفتم یاد همون روز اولی افتادم که به عنوان دانشجو وارد شریف شدم. همون عمری رو که اونجا سپری کردم باید اینجا هم سپری کنم. بعد از این 4 سال دیگه نباید درس بخونم، حس عجیبیه. احساس می کنم انداختنم توی یک کوزه بزرگ و من تنهای تنها دارم تو اون کوزه قل می خورم. این حس رو حتی وقتی وارد امریکا شدم هم نداشتم. چرا امروز که من باید اینهمه وقت تنها تو دانشگاه از این ور به اونور می رفتم هوا ابری بود؟ چرا تا آخر هفته که من باز باید همین کار رو بکنم هم قراره هوا سرد و ابری باشه؟ هنوز که هنوز همه جای این شهر و دانشگاه رو با شهر و دانشگاه قبلی مقایسه می کنم. دانشگاه رو دوست دارم ولی شهر رو نمی دونم...هنوز شهر قبلی رو بیشتر دوست دارم. نمی دونم اگه این مهمونی های آخر هفته نبود چقدر همه چیز کسل کننده می شد. توی یکی از همین مهمونی ها بودیم که دو نفر دوست جدید که من تا حالا ندیده بودمشون اومدن و بعد از معرفی یکیشون ازم پرسید که آیا من نویسنده وبلاگ بنفشی هستم!! خیلی برام جالب بود که دنیا اینقدر کوچیکه که من یکی از خواننده های وبلاگم رو اینجا دیدم. خلاصه کلی دوق کردم.
یه کم غر زدم ولی رویهم رفته خدا رو خیلی شکر می کنم و از شرایطم راضیم.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت18:23توسط بنفشه |
عروسی خوب
هفته ی پیش عروسی یکی از دوستای امریکایی آقای همسر دعوت بودیم. ادم (همین آقای داماد) دو هفته پیش از تز دکتراش دفاع کرد و توی این شرایط اقتصادی بد تو یه شرکت خیلی خوب با حقوق عالی هم استخدام شد. لورا (عروس) هم یکی از همکلاسی های دیگشونه که هنوز یک سالی از درسش مونده. این دو تا چند وقتی با هم دوست و هم خونه بودن. چون رشته ی هر دوتاشون شیمی اه کیک عروسیشون جدول تناوبی بود. عروسیشون برای من خیلی جالب بود. عروسی از ساعت2:30 بعدازظهر تو یه هتل شروع شد.غذاها که تقریبا حالت عصرونه داشت رو همش رو مامان داماد و مامان عروس پخته بودن. مهمونا یکی یکی می اومدن و هر کسی چند ساعتی می نشست و از خودش پذیرایی می کرد و بعد هم می رفت. عروس هم که فوق العاده ساده و ناز بود با داماد می اومدن کنار هر کدوم از مهمونا می شستن و خوش و بش می کردن و عکس می گرفتن. من فکر نکنم کل این عروسی 500 دلار هم خرجش شده بود ولی در عین حال فضاش خیلی شاد و دوستانه و ساده بود. نه کسی خسته به نظر می رسید، نه خرج اضافه ای رو دست کسی گذاشته شده بود و نه عروس شکل جن شده بود. دیروز هم دیدیم که یه Thank you کارت برامون فرستادن و از گل های قشنگی که براشون برده بودیم تشکر کردن. اینم کیک عروسیشون:

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت13:24توسط بنفشه |
زندگی جدید
زندگی بعد از حدود 10 روز داره به روال عادی برمی گرده. 10 روز گذشته روزهای خیلی شلوغی بودن...آماده شدن برای move کردن و خود اسباب کشی که مصیبتی بود. هنوز نمی دونم توی این شهر جا افتادم یا نه...توی این 5 روزی که اینجاییم 4 بار با بچه های ایرانی دور هم جمع شدیم، دیشب هم همه ی بچه ها خونه ی ما بودن. اینقدر اینجا ایرانی زیاده که حتی اونایی که چند ساله اینجا هستن هم خیلی از ایرانی ها رو نمی شناسن، بچه ها فوق العاده هستن و جمع هاشون خیلی گرمه. من ولی هنوز به این شهر عادت نکردم. هنوز فکر می کنم نمی تونم از اینجا خرید کنم. روز آخر برای جدا شدن از شهری که دو سال توش زندگی کردم هم گریه کردم...برای جدا شدن از خانم ه که این مدت بهش عادت کرده بودم...دوباره یه کنده شدن دیگه...جنگل بدون ریشه که گفتم همینه ها. هیچ ایده ای ندارم که بیش از 4 سال زندگی تو اینجا چطور خواهد بود...چطور می تونم با تنهایی هاش و غربتش کنار بیام...خدایا خیلی به کمکت احتیاج دارم...خیلی زیاد...مثل همیشه هوامونو داشته باش...مواظبمون باش...پشت و پناهمون باش.
+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت13:26توسط بنفشه |
نو...نو
سال نو، شهر نو، خونه ی نو، دانشگاه نو، دوستای نو، خبرهای نو و کلی چیزهای نو دیگه...
+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت21:58توسط بنفشه |
مرگ تدریجی یک رویا
خیلی وقت بود سریال ایرانی ندیده بودم. اول ها که اومده بودیم چند تا سریال دانلود کردیم و دیدیم. چند وقت پیش هم آقای همسر چند قسمت از سریال "روزگار قریب" رو دانلود کرد که خوب همون چند قسمتش رو خیلی دوست داشتیم. من چون چند بار تو چند تا وبلاگ تعریف "مرگ تدریجی یک رویا" رو شنیده بودم خیلی دلم می خواست این سریال رو ببینیم. با اینهمه کاری که داشتم بالاخره دانلود کردم و ظرف دو روز همش رو دیدم. آقای همسر از اول هم می گفت این سریال به درد نمی خوره...دلیل عمده اش هم اینه که از جیرانی خیلی خوشش نمی یاد. من هم الآن پشیمونم که چرا وقت نازنینم رو صرف دیدنش کردم. آقا جان اول که این دختره مارال بدجور رو اعصاب من بود...بالاخره یا باید پذیرفت که یه نفر نویسنده ی حیلی قابلیه و یا باید پذیرفت که یکی اینقدر احمق و خنگه که تو کل این سریال هیچ وقت نتونست یه تصمیم رو خودش بگیره. دوم اینکه همه ی زن های غیر چادری این سریال مطلقه، بدبخت، تنها و بیفکر بودن و هرچی زن چادری تو این سریال بود خوشبخت و خوش اخلاق و خانم بودن. این روندی هست که تو همه ی سریال های اخیر صدا و سیما مثل "روز حسرت" هم دیده می شه. با آقای همسر بحث می کردیم که آیا کارگردانانی مثل جیرانی و سیروس مقدم که توی کارهاشون اینقدر اصرار دارن زن خوب رو یک زن چادری و صرفا به شدت مذهبی نشون بدن آیا واقعا چنین اعتقاداتی دارن یا فقط دارن براساس یه سری دستور چنین فیلمهایی می سازن. من فکر می کنم که بهشون پیشنهاد ساختن چنین فیلم هایی می شه و اونهام قبول می کنن. شما چی فکر می کنین؟ به نظر من نقطه ی قوت "مرگ تدریجی یک رویا" فقط بازی های خیلی خوب بود. ستاره اسکندری عالی بود و همچنین دانیال حکیمی. بازی بازیگر نقش مارال خیلی هم چمشگیر نبود. بین کارهای جیرانی به نظرم فقط "شام آخر" و شاید "صورتی" خوب بودن. "پارک وی " که فاجعه ای بیش نبود..."قرمز " و "سالاد فصل" هم فقط بد نبودن.
+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت13:13توسط بنفشه |