گاهی اونچنان آرزوهای غیر محالت نقشی از سراب می شه که حتی وقتی یه کوچولو مونده که بهشون برسی حتی از تصور اون حس خوب همه ی صورتت پر اشک می شه و اصلا حس خوبی شکل نمی گیره چرا که می ترسی شاید دویاره سرابی در کار باشه.
آسمان چشم او آیینه ی کیست، آن که چون آیینه با من روبرو بود
درد و نفرین، درد و نفرین بر سفر باد، سرنوشت این جدایی دست او بود
گریه نکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد، عاقبت دل های ما با غم هم آشنا کرد
اینقدر بدم می یاد که اینقدر کار دارم که حتی یه روزهایی نمی رسم وبلاگم رو باز کنم چه برسه به اینکه بخوام آپ کنم. این وبلاگ رو بی اندازه دوست دارم...نمی خوام چراغش خاموش بشه. شنبه تولدمه...باز هم اینقدر کار دارم که منی که همیشه از یک ماه مونده به تولدم روز شماری می کردم برای روز تولد، امسال زیاد ذوق ندارم. فقط خوشحالم که اینقدر دوست خوب امسال کنارم هستن که تونستم همشونو دعوت کنم و مهمونی بگیرم.
یادمه روزی که ا.ن انتخاب شده بود من رفته بودم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم که همونجا بحث شد سر انتخابات و خانمی که صاحب اون آرایشگاه بود (که اتفاقا خیلی هم مذهبی هست و حجاب کامل داره) افتخار می کرد که رای نداده و به این نظام هرگز رای نمی ده. من و یه دختر دیگه که شاگرد اون خانم بود تو اون آرایشگاه باهاش بحث می کردیم که اگه امثال تو خودشونو کنار نمی کشیدن و رای می دادن الآن شاید نتیجه ی انتخابات چیز دیگه ای بود. من هیچ وقت از نقطه نظر اون آدم تعجب نکردم چون فکر کردم این شعورش در همین حده و بیشتر از یه عالم جوک بی ادبی که همیشه در حین ابرو برداشتن بلند بلند می گفت ( ضمن اینکه به عنوان یه آرایشگر قبولش داشتم) چیز دیگه ای بلد نیست. اما امروز تعجب می کنم از دوستان روشنفکرم، از دانشجوهای فرهیخته، از خانم ها و آقایون دکتری که می گویند به این "سید خندان" هم رای نمی دهند حتی اگر به قیمت انتخاب دوباره ی رئیس جمهور مهرورزمان باشد.اینجاست که فقط باید گفت: خلایق هرچه لایق...
عشق یعنی وقتی داری تی شرت شو تا می کنی بذاری تو کشو، تی شرت و بو کنی و از بوی عطرش یه جوری مست شی که دلت نخواد تی شرت و از خودت دور کنی.
عشق یعنی تمام ته دیگ های سیب زمینی ماکارونی رو بذاری تو ظرف غذاش.
عشق یعنی هرچی فکر کنی نتونی حتی یه اشکال توش پیدا کنی و روزی هزار بار خدا رو شکر کنی.
عشق اصلا پیچیده نیست...عشق یعنی دقیقا همون احساسی که من به تو دارم همسرم...
از دیروز بیشتز از 5 بار شروع به نوشتن کردم... دو خط نوشتم و پاک کردم. اصلا ذهنم برای نوشتن مرتب نیست. بهمن رسیده...بهمن ماه برای من همیشه نشون از پایان سال بوده...یک سال دیگه از عمر من تو غربت سپری شده...یک سالی که شاید خیلی دوستش نداشتم. یک سالی که اگه بخوام اسمی روش بذارم، اون اسم فقط "انتظار" هست و بس. روزهای اول سال رو هیچ یادم نمی ره که پر بود از حس اضطراب و دلهره و انتظار. اینقدر منتظر بودم که فکر می کردم هرگز این انتظارها به سر نمی یان. نمی دونم شاید برای اولین بار تو زندگیم توی این سال فکر کردم ایا اصلا خدا صدامو می شنوه؟ آیا اصلا هست؟ اگه می شنوه چرا جواب نمی ده؟
امروز که اینجا نشستم همه ی انتظاراتم کمابیش به سر اومده. به همه ی اونچه که پارسال این موقع ها می خواستم رسیدم. پس الآن دیگه چرا ذهنم آشفته اس؟ الآن چمه؟ الآن که ایمان دارم به اینکه خدا هنوز همون خدایی هست که صدامو می شنوه، که جوابمو می ده...که سایه اش تو زندگیم پهنه...الآن چرا حسم خوب نیست؟
خدایا من ازت نیرو می خوام...اراده می خوام...بیشتر از همه ی اینا اعتماد به نفس می خوام...می دونم که همونجور که کمکم کردی تو این راه قرار بگیرم همونجور هم کمکم می کنی که از پسش بربیام...خدایا من و به حال خودم رها نکن.
دوستایی که منتظر پست بعد از دیدار بودن: فقط اینکه خیلی خیلی خوش گذشت...اشکالش این بود که خیلی زود گذشت. من و دوستم هنوز با هم یه عالمه حرف مشترک، یه عالم خنده ی مشترک و یه عالم حس مشترک داشتیم.
