تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من

گاه نامه ی زندگی من

شیکاگو

همین که وارد اتوبان 294 می شوی و ۱Sears Tower رو می بینی که اونهمه با عظمته حس خوب رسیدن به downtown۲ تو وجودت شکل می گیره. ترافیک همیشگی این اتوبان که آدم و یاد ترافیک همت می ندازه...همین که وارد دان تاون می شی شلوغی شهر تورو یاد شلوغی تهران می ندازه...یه چیزی تو مایه های شلوغی پل تجریش...عاشق این حس آشنا یی...اقلا نیم ساعتی تو دان تاون دنبال جای پارک می گردی  و آخر هم چون حتی توی خیابون واشنگتن هم جای پارک پیدا نمی کنی می ری ماشین و پارک می کنی تو پارکینگ و بعد توی دلت می گی آخیش...15 دلارش فدای سرم...بالاخره ماشین و پارک کردم. همش عجله داریم که زودی از ماشین پیاده بشیم و تو دان تاون قدم بزنیم. قدم ها رو تند تند برمی داریم تا برسیم به خیابون میشیگان۳. اینجاست که بلافاصله تفاوت رو توی آدم ها حس می کنی. توی لباس پوشیدنشون...توی رفتارشون...همه خوش تیپن...همه با کلاسن. هر چقدر هم که قبلا رفته باشی واتر تاور ۴ باز هم حتما باید بری یه چرخی بزنی. خیابون میشیگان مثل صفحات یه مجله می مونه...همه ی مارک های دنیا اونجا پیدا می شن. بعد راهتو کج می کنی و خیابون میشیگان رو می ری به سمت پایین تا برسی به میلنیوم پارک۵. یه چرخی توی پارک می زنی...همیشه جلوی کلاود گیت۶(لوبیای شیکاگو) یه عکسی می گیری. دیپ دیش پیتزا۷ می خوری و توی راه برگشت هم همیشه تو ماشین خوابی.

شیکاگو گردی از بزرگترین و بهترین تفریحات ما حساب می شه. این شهر و بیشتر از حد دو سال و نیمی که دور و برش زندگی کردم دوست دارم...نمی دونم دقیقا چرا...شاید به خاطر همون حس های آشناش...شاید به خاطر اینکه می شه توش خرید کرد...نمی دونم چرا. 

۱. Sears Tower بلندترین برج امریکا و چهارمین برج بلند دنیاست.

۲. downtown  هر شهر در واقع هسته ی شهر و مرکز اصلی بیزینس اون شهر هست. دان تان شیکاگو بهترین جای شهر هست. اینجا می تونین نمایی از دان تاون شیکاگو رو ببینین.

۳. خیابون میشیگان از خیابون های اصلی دان تاون هست که به Magnifinent Mile معروفه.

۴.  Water Tower در واقع از ساختمون های خیلی قدیمی شیکاگو بوده که الآن نزدیکش یه مرکز خریدی به همین نام درست کردن.

۵. Millenium Park پارکی توی دان تاون.

۶. Cloud Gate نمایی هست شبیه لوبیا که عکس همه ی برج های شیکاگو توش معلومه.

۷. Deep Dish Pizza غذای سنتی شیکاگو و نوعی پیترا با خمیر خیلی کلفت هست.

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت10:40توسط بنفشه |
؟؟؟؟؟؟؟؟
اعصاب برایمان نمانده...هیچی نمی شه تو این وبلاگ نوشت...یک کلمه از انتخابات می نویسیم مامانمون می گویند تورو خدا سیاسی ننویسیم. یک کلمه از زندگیمان می نویسیم این و اونی که نمی خواهیم در جریان قرار بگیرند در موردش نظر می دهند...عشقولانه نوشتن هم دیگر حد و حدودی دارد...تعریف هم که نمی تونیم از خودمون بکنیم. دوستم نداریم هی بنویسیم رفتیم این ور رفتیم اون ور چون نکنه کسی بگه پز می دهیم. غر هم که بزنیم دیگه وای به حالمون...پس دیگه چی بنویسیم آخه؟؟
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت12:18توسط بنفشه |
آزادی

شنیدم برنامه ی عمو پورنگ دیگه پخش نمی شه چون یه بچه ای توی برنامه ی زنده گفته بابام اسم میمونم رو گذاشته ا.ن. دیشب توی برنامه ی Most Popular Videos که از همون برنامه هایی هست که مردم صحنه های خنده داری رو که ازش فیلم گرفتن می فرستن و بعد به خنده دارترین جایزه می دن، به بچه ای رو نشون داد که خیلی کوچولو بود...شاید حدود 1 یا 2 سال، بعد بهش یه لغت هایی رو می گفتن و بچه به اون لغت یا با خنده و یا با اخم واکنش نشون می داد. مثلا می گفتن شکلات و بجه می خندید یا می گفتن مامی و باز می خندید. یه عالم لغت شاد بهش گفتن و خندید و بعد گفتن ج.و.ر.ج ب.و.ش و پسره یه اخم گنده کرد. این یه برنامه ی غیر زنده بود. نمی گم اینجا دقیقا سرزمین آزادی هست ولی این نوع آزادی شو خیلی دوست دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت11:35توسط بنفشه |
...
امتحانام تموم شده. حسی برای نوشتن نداشتم...دوستی بهم گفت انگار وبلاگ و بوسیدم و گذاشتم کنار. نمره ی یکی از درسام رو گرفتم که خدا رو شکر خوب بوده. منتظر نمره ی درس دوم هستم.

بازم حول و حوش روزهای انتخاباته و من حالم از همه ی اتفاقاتی که دور و برم می افته داره به هم می خوره. حالم بده از اینکه می شنوم هنوز هم کسانی پیدا می شن که می خوان به ا.ن رای بدن. نمی فهمم که  چرا  بین اون ها تعداد نه چندان کمی دانشجوی دکتری می بینم. در عجبم که از دوستام می شنوم چه فرقی می کنه که کی رای بیاره...حالم به هم می خوره فقط از تصور اینکه ممکنه 4 سال دیگه هم شرایط همینطوری باشه. نمی دونم چی بگم به اونایی که هنوز هم رای نمی دن. این پست نوید رو از دست ندین...حرف دل من و زده.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت22:15توسط بنفشه |
معلم

دو روزی از روز معلم گذشته. خیلی وقت بود می خواستم به بهانه ی یه همچین روزی از معلم هام بنویسم. از مربی های آمادگی و کودکستان گرفته تا معلم های دبستان و کلاس زبان و راهنمایی و دبیرستان و بعد هم استادهای دانشگاه...از هر کسی که چیزی یادم داده....اسم ها و چهره های همشون تو خاطرمه...از شیما جون مهد کودک گل سرخ گرفته تا نیره جون معلم نقاشیم...تا خانم مخبری کلاس اول...بعضی ها ماندگار ترن. بین معلم های دبستانم از خانم کریمی کلاس پنجم که بگذریم که خیلی دوستش داشتم خانم فخرایی کلاس سوم دبستان برای من معنای واقعی یه معلم رو تداعی می کنه. این دو سال اینجا آرزو کردم کاش هنوز شماره ی خونه اش رو حفظ بودم و بهش زنگ می زدم و روزش رو تبریک می گفتم. معلمی که به من اعتماد به نفس داد...معلمی که به من مدیریت یاد داد...معلمی که من و روزها برد خونش و برام غذاهای رنگارنگ درست کرد و معلمی که با هم می رفتیم استخر. معلمی که تا حالا چهره ی بداخلاقش رو ندیدم. از معلم های دوره ی راهنمایی...خانم ملک زاده معلم ریاضی سوم راهنمایی...خانم رفیعی معلم علوم که با همه ی شیطنطت هام کنار اومد و هیچ وقت طغیان های دوره ی نوجوونیم رو به روم نیاورد و خانم اصغر نژاد معلم ادبیات که هر انشایی نوشتم ازم خواست تو کلاس بلند بخونم و نوشته هام رو باور کرد. معلم های دبیرستانم تفریبا همشون ماندگارن...به همشون به شدت مدیونم...به خانم فرزامفر که هرچی ریاضی بلدم از اون یاد گرفتم...به خانم شباب گل...به خانم ناصری که بهم درس زندگی داد...به خانم سپانلو جدی...به خانم معصومی مهربون...به خیلی های دیگه...به خانم آقایی مدیر دبیرستانمون...کاش روزی برگردم ایران و برم تک تکشون و پیدا کنم . بهشون بگم که چقدر قدردان زحماتشونم...کاش اونام اینجا رو می خوندن.

از معلم های ایرانم اسم بردم دلم نیومد از دو تا استادهای فوقم و رئیس دانشکدمون تو دوره ی فوق یادی نکنم...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت10:4توسط بنفشه |
مقنعه

امروز که با عجله داشتم آماده می شدم برم دانشگاه و حالمم خوب نبود و هم کلاس داشتم و هم میتینگ و با موهام هرکاری می کردم بازم اونجوری که می خواستم نمی شدن و منم که وسواس دارم که باید حتما خیلی خوب باشم وقتی می رم بیرون به این نتیجه رسیدم که مقنعه چیز خیلی بدی هم نبود... سرت می کردی راحت می رفتی دانشگاه.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت19:1توسط بنفشه |
Cheer Up a Little

امروز هوا خیلی خوبه. بعدازظهر داشتم تنها از دانشگاه برمی گشتم خونه. پشت چراغ قرمز بودم و زل زده بودم به چراغ که سبز بشه راه بیفتم. اصلا هم ناراحت نبودم...فقط همینطوری تو خودم بودم و خیره شده بودم به جلو. از تو آینه دیدم که یه ماشین خیلی اسپرت داره از لاین بغل می یاد. صدای آهنگش زیاد بود و دو تا پسر توش نشسته بودن و بلند بلند می خندیدن. شنیدم که یکیشون می گه "Hey... Hey" حدس زدم که شاید با منه ولی مخصوصا روم و برنگردوندم گفتم شاید مثل پسرهایی که تو ایران عادت داشتن در اینجور موارد یه چیزی واسه خودشون بگن باشه. دیگه زیادی هی هی می کرد. برگشتم نگاه کردم. گفت:

"Cheer up a little...it is a nice day". خندم گرفت ناخودآگاه. اصلا قصد بدی نداشت. فقط معلوم بود که خیلی داره از این هوای خوب لذت می بره. اینجا مردم حالشون به شدت به وضعیت هوا بستگی داره. همش همه دارن راجع به هوا چه جوب چه بد خرف می زنن. نمی دونم چرا؟ شاید چون مشکلات دیگشون کمتره اینقدر به هوا توجه دارن...شاید مثلا همونقدر که تو ایران همه راجع به گرونی حرف می زدن. نمی دونم شعر هادی خرسندی به اسم "جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد" رو شنیدین...اونم تو یه قسمتی از شعرش می گه :

گر هوا خوبست يا اين كه بد است
گفتگو درباره اش صد در صد است
جز هوا ، هر گفتگويی نابجاست
اين جماعت ، حرفشان روی هواست

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت18:22توسط بنفشه |
چشمهای مهربون
هفت سال پیش بود...کی باورش می شه که هفت سال گذشته...هفت سال پیش همین موقع ها بود...اوایل اردیبهشت...دو تا دانشجوی سال اولی بودیم...نگاهت رو از همون روزهای اول خونده بودم...اینقدر تابلو بودی که خوندن نگاهت اصلا کار سختی نبود. قبل از سفر اصفهان دانشکده شیمی بود...خیلی سر بسته، با همه ی رودرواسی ای که داشتی گفتی دلت راضی نیست بدون من بری. اصرار کردم که بری و رفتی. همون شبی که رسیده بودین تهران اومدی تو چت که بهم بگی رسیدی. از اصفهان برام یه گلدون کوچیک مینا کاری آوردی... خجالت می کشیدی بدی...شک داشتم که قبول کنم یا نه...ولی قبول کردم. اون موقع ها مطمئن بودم که هیچ احساسی بهت ندارم ولی عاشق این حس دوست داشته شدن بودم. تو همون اردیبهشت بود که یه شب تو چت از آینده حرف زدی و همه چیز رو خیلی صریح گفتی. باز هم مطمئن بودم که قبول نخواهم کرد. نمی دونم چی باعث شد شش ماه بعدش دوستت داشته باشم و یه سال بعدش عاشقت باشم و دو سال بعدش همسرت و امروز 7 سال بعد از اون روزها همچنان عاشق و دوست و همسر. تو با مهربونی چشمات که روز به روز مهربون تر هم می شه به من بزرگترین آرامش ها رو هدیه کردی.
+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت21:47توسط بنفشه |