تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من

گاه نامه ی زندگی من

نفرین بر شما...

خانه ام آتش گرفته است...همه ی وجودم داره تو آتیش می سوزه...صحنه هایی از یه ویرانه رو که پر از دود و آتشه تو سی. ان. ان می بینم، با اینکه از صبح تا حالا هیچ خبری به جز ایران پخش نکرده و الآن هم داره راجع به ایران حرف می زنه...باز هم باورم نمی شه که این صحنه ها صحنه های شهر من باشه...بیشتر شبیه فلسطین و لبنانه...شبیه عراقه...از آقای همسر می پرسم اینجا تهرانه؟؟؟؟ اینجا تهرانه...اینجا شهر منه...اینها همون خیابون هایی هستن که من خوش ترین دوران زندگیم رو توشون قدم زدم. چرا هیچ کاری ازم برنمی یاد؟؟؟

چرا اینقدر دورم؟؟؟ چرا نمی تونم برم نفرتم و تو خیابون داد بزنم؟؟؟

اونا که جون دادن دوستام بودم...پدر و مادرهاشون که دارن خون گریه می کنن جای پدر و مادرم بودن.

نفرین بر شما باد که خونمو ویرونه کردین...نفرین بر شما باد که حتی ذره ای ارزش ریخته شدن خون همسالانم رو ندارین.

+نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت21:55توسط بنفشه |
این روزها...
بالاخره سایت بلاگفا باز شد. این چند روز یه عالمه حرف ته گلوم گیر کرده بود که جایی برای نوشتنشون پیدا نمی کردم درست مثل بغضی که ته گلوم مونده و هر چقدر هم که گاه و بی گاه با دیدن هر فیلم و تصویری از ایران اشک می ریزم برطرف نمی شه. داغونم...داغون...درست مثل همه ی شما. از شروع انتخابات تا اعلام نتایج دقیقا 25 ساعت نخوابیدم. ساعت 4 صبح جمعه بیدار شدم و رفتم پای صندوق؛ فرار بود از ساعت 6 صبح تا 11 صبح من پای صندوق شهرمون باشم. اولین نفری بودم که تو شهر رای دادم. عصری هنوز خونه نرسیده با شنیدن نتایج وا رفتم. همش تو فکر اون پسری بودم که 4 ساعت از یکی از ایالت های اطراف رانندگی کرده بود و اومده بود شهر ما که رای بده. از 125 رای ی که به صندوق اینجا ریخته شده بود 100 رای مال موسوی، 22 رای مال کروبی، 1 رای رضایی و 2 رای هم ا.ن. وقتی گفتن ا.ن برنده اس...وقتی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شد به حکومت دیکتاتوری ایران ...وقتی احساس کردم بی وطن شدم، می خواستم برای همیشه رای دادن و فراموش کنم...می خواستم کنده بشم از اونجا...ولی مگه می شه...مگه می تونی...فرداش تا بچه ها زنگ زدن که دور هم جمع شیم برای برنامه ریزی راه پیمایی در شهرمون اولین نفری بودم که حاضر شدم. این اتفاقات من و مریض کرد...دیروز که تب داشتم و از شدت بدن درد نمی تونستم بلند شم همش به دوستانم فکر می کردم که تو ایران به خاطر گرفتن حقشون کتک می خورن. من فقط از خدا می خوام نذاره باطل به حق پیروز بشه...من از خدا می خوام نگهدار دوستانم توی ایران باشه.

امروز ما راهپیمایی داریم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت12:15توسط بنفشه |
با همه ی وجودم...
دیدن این مناظره ها اونم دسته جمعی با بچه های دانشگاه توی دپارتمان کامپیوتر ساینس داره یواش یواش تبدیل می شه به لحظه های شیرین و به یاد موندنی. دیروز بعد از مناظره ی ا.ن و کروبی حال هممون گرفته بود. من از همون وسط های مناظره سردرد گرفتم. امروز ولی وقتی میر حسین اینقدر محکم و رسا حرف زد با هر یه جملش هممون با هم ذوق کردیم و ناخودآگاه دست زدیم. ما ایران نیستیم که بریم از تجریش تا راه آهن حلقه ی سبز تشکیل بدیم...ما ایران نیستیم که به جمع شریفی های سبز تو فاصله ی میدون ولی عصر تا چهاراه ولی عصر بپیوندیم...ما ایران نیستیم که بعد مناظره ها جمع شیم تو خیابون...ما ولی اینجا دلمون داره به شدت واسه حال و هوای این روزهای تهران می تپه. جمعه ساعت 7 صبح دم صندوقی که قراره تو شهرمون باشه خواهم بود...گرچه شاتلی هم قراره بچه ها رو از کمپس تا محل رای گیری به فاصله ی هر یک ساعت ببره ولی منم هی به همه می گم من حاضرم کل جمعه رو سرویس بشم و 4 نفر 4 نفر بچه ها رو ببرم دم صندوق. قراره که تو محل رای گیری کوکی و خوراکی هم بذارن...من هی فکر می کنم که منم یه چیزی درست کنم و ببرم اونجا. من جمعه سرتاپا سبز خواهم پوشید. این روزها یاد شور و شوقی می افتم که برای انتخاب اوباما داشتم و یاد حسرتی که اون روزها می خوردم که کاش ما هم یک رئیس جمهور فهیم داشتیم...یاد دعایی که شب انتخاب اوباما توی همین وبلاگ نوشتم که کاش ما هم یه روزی از خونه هامون بیایم بیرون و داد بزنیم که دموکراسی اومد. من اگه هفته ی دیگه این روزها خبرهای خوشی بشنوم از خانه بیرون خواهم رفت و فریاد شوق سر خواهم داد.

بعدا نوشت: من منظورم از سبز پوشیدن نماد بوده...الزاما که سبز نمی پوشم...بعدش هم جایی که من رای می دم همین شهر کوچیک خودمونه و دوستام مسوول صندوق هستن...رای مونو اقلا اونایی که پای صندوق هستن باطل نمی کنن.
+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت19:2توسط بنفشه |
شعور و اراده و درایت

خدایا رحم کن...خدایا به آینده ی هممون رحم کن...خدایا به سرنوشت مملکتمون رحم کن...خدایا به آبروهای رفتمون رحم کن...خدایا به اون خاک مظلوم رحم کن...شعور و اراده و درایت عطا کن به همه ی مردم اون سرزمین روز جمعه 22 خرداد فقط و فقط برای اینکه سرنوشت 4 سال آینده مان یا 4 سال گذشته متفاوت رقم بخورد. شعور رو عطا کن به آنها که با افتخار سرهایشان بالا می گیرند و می گویند به این حکومت رای نمی دهند...اراده رو عطا کن به آنها که اراده ی تا سر کوچه رفتن و رای دادن رو ندارن و درایت رو عطا کن به اونها که می خوان دوباره مثل 4 سال پیش رای بدن.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت12:46توسط بنفشه |