تبليغاتX
گاه نامه ی زندگی من

گاه نامه ی زندگی من

و خدایی که همین نزدیکیست

خب به نظر می رسه که زندگی به روال عادیش برگشته. هر روز که از خواب بلند می شم از شدت خوشحالی که حالم خوبه و تب و بدن درد ندارم نمی دونم چکار کنم...نمی دونم چجوری خدا رو شکر کنم که حالم خوب شده. فکر می کردم وقتی خوب خوب شم اینجا دقیقا می نویسم که چجوری مریض شدم و چه جوری دکترهای اینجا نفهمیدن چمه ولی الآن واقعا دلم نمی خواد دوباره برم تو حال و هوای اون روزها. برای کسانی که باورشون نشده بود که دکترهای اینجا مریضی رو تشخیص نمی دن خیلی مختصر می گم که 12 تا دکتر فارغ التحصیل از دانشگاه های خفن این مملکت ظرف مدت 1 ماه من و دیدن و معاینه کردن، بیشتر از 20 بار از بنفشه ای که اسم سوزن و خون و آمپول و سرم و می شنید سرش گیج می رفت و می افتاد خون گرفتن و آزمایش کردن و سی تی اسکن و عکس و سونوگرافی و هیچ کدومشون توجه نکردن که من بدبخت اینهمه می گم گردنم درد می کنه و نمی تونم چیزی قورت بدم. بعد از یک ماه تازه فهمیدن که یه ویروس ساده ی سرما خوردگی باعث ااتهاب تیروئید شده و قبل از اینکه بهم قرص بدن خودم خوب شدم. همه ی اینا در حالی بود که 2 هفته پیش دکتری تو ایران بدون دیدن جواب آزمایشام و فقط از شنیدن علائم بیماریم همین دارویی که دیروز دکتر اینجا بهم داد رو برام تجویز کرده بود. واقعا بنازم به اینهمه مد سکول های پر ادعای اینجا.

حالم خوبه...همیشه می دونستم سلامتی چقدر نعمت بزرگیه...الآن این و با همه ی گوشت و خونم حس می کنم. همیشه می دونستم که مادر و پدر خیلی بچشون و دوست دارن ولی هیچ وقت نمی دونستم یه پدری ممکنه برای بچه اش گریه کنه یا نمی دونستم یه مادری پا به پای بچه اش وزن کم می کنه و هیچی نخوره و هر کاری که حتی از دستش بر نمی یاد و انجام می ده تا بچه اش خوب شه. می دونستم یه همسر ممکنه خیلی همسرش و دوست داشته باشه ولی نمی دونستم که شب ها روی یه صندلی تو بیمارستان بیدار می شینه و موقع همه ی خون گرفتن ها دست همسرش و فشار می ده و در شرایطی که یک ماه همسرش پاشو تو آشپزخونه نمی ذاره ناهار و شام و هر چیزی رو که فکر کنین آماده می کنه...نمی دونستم که دنیا اینقدر آدم های خوب توش داره...دوستای خوب...پسر عموهای خوب...عموها و دایی ها و خاله و مادر بزرگ و پدربزرگ خوب...خانواده ی همسر خوب... می دونستم که خدا همیشه هست و مهربونه و می بینه و دعاهامو می شنوه.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت16:38توسط بنفشه |
ممنونم...

سلام...وای خودمم باورم نمی شه که دارم می نویسم. خیلی از پیغام هاتون ممنونم...خیلی محبت آمیز بودن. مریض بودم...تا حالا هیچ وفت اینطوری مریض نشده بودم...هنوز هم خوب نشدم...چند روزه که بهترم...وقتی کامل خوب شدم می نویسم دقیقا که چی بهم گذشت...که چه چیزهایی یاد گرفتم...که چقدر آرزو کردم خدا هیچ کس و تو این مملکت که دکترهاش یه تشخیص نمی تونن بدن مریض نکنه و اسیر تخت بیمارستان. اینارو فقط نوشتم چون پیام هاتون رو خوندم. سعی می کنم این دفعه ننوشتنم خیلی طولانی نشه.

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت21:1توسط بنفشه |