هم آفیسی من یه دختر ترکه که من خیلی از اینکه با هم تو یه آفیس هستیم لذت می برم. آفیسمون برخلاف بقیه ی آفیس های دپارتمان که خیلی بزرگ و شلوغن کوچیکه و سه تا میز توش هست. میزها برخلاف میزهای دیگه که فلزی هستن چوبین. فصای آفیس رو با اینکه پنجره نداره خیلی دوست دارم. دوست ترکم دختر خیلی مرتب و تمیزیه...این و کاملا میشه از ظاهرش هم فهمید. کلی وسایل خوب و خشگل برای خودش آورده تو آفیس و همیشه هم میزش مرتبه. من هم که کلی میزمو گوگولی کردم...از پنگوئن پشمالو بگیر تا دستمال کاغذی های گوگولی. ما کلی هم با هم دوستیم و کلی با هم حرف می زنیم و خوراکی تقسیم می کنیم و خلاصه با هم خوبیم. برای من که اصلا نمی تونم تو جاهای نامرتب درس بخونم این آفیس نعمتی شده که حالا روزها تا از خواب بلند می شم به جای خونه درس خوندن وسایلم و جمع می کنم و می یام آفیس و تا عصر هم می مونم. الآن هم البته از آفیس دارم می نویسم. حالا جدیدا یه دختر چینی اومده این میز سوم رو هم اشغال کرده. اولش گفتم خوب عیب نداره...اینم لابد خوب خواهد بود. البته خدا رو شکر که دختر چینیه زیاد نمی یاد آفیس وگرنه که هیچی. امروز صبح اومدم دیدم صندلیم وسط اتاقه و نزدیک میز دختر چینیه...معلوم بود کسی نشسته روش...حرصم گرفت چون من کلی تکیه می دم به صندلیم و سرم و می ذارم رو پشتیش...گفتم حالا معلوم نیست کی نشسته این رو. دوست ترکم اومد یهو دید هدفونش که وصل بوده به کامپیوترش وصله به کامپیوتر این دختر چینیه. بنده خدا اینقدر عصبانی شد...می گفت این بی اجازه هدفونم رو برداشته...هدفون یه چیز شخصیه...آدم می کنه تو گوشش...خلاصه اینکه برداشت یه نت برای دختر چینیه گذاشت و حسابی سرویسش کرد. دختر چینیه اومد نت و خوند و کم مونده بود به غلط کردن بیفته. من هم بسی حال نمودم...دختره پررو.
این نوشته به اسم تاراج آرامش مال آقای همسره. البته تو وبلاگ خودشم پست شده ولی من چون خیلی قلم این نوشته رو دوست دارم اینجا هم می یارمش:
وطن، در یاد و خاطرهام همیشگی وجاودانی، اگر چه انگار، دیرگاهی است که چهره ات، آماج سیلی های بیامان شدهاست. کی و چگونه سبزیت خار چشم سیاه اندیشان بیهویت شد. وطندوستی را عجیب هوایی غبار آلود گرفته است. با بوی زمین تازه بارانزده، یاد لحظه لحظه ی بودن با وطنی که در یاد داری، می افتی، ولی امان از تلنگور سنگین حقیقت، که چهرهی شهرم را جلادان ریا کار خونین کرده و پیکرش را دریدهاند. سهمگین باری است این جدایی، با خود زمزمه می کنی که چه توان کرد، انگار تا بودست همین بودست. انگار چند سالی که وطنت تو را در آغوش داشت، شیطان در کاخ سیاهش، یارانش را میپروراند. دلت را به وعدهی او که وعدهاش نگهداشته است ،آسوده میکنی. ولی انگار آرامی نیست، انسان وطن به تاراج رفته را.
سحر به رسم همیشه صفحه ی ریدرم رو باز کردم ببینم آزاد شده یا نه...آقای همسر نشسته بود پای کامپیوتر من...رفتم نشستم کنارش گفتم بذار ببینم از محمدرضا چه خبر...مثل همیشه که ناامید می شدم باز هم خبری نبود. خوابیدم و الآن پا شدم و باز هم به همون نیت صفحه ی ریدرم و باز کردم و دیدم فاطمه اش نوشته آب زنید را را...محمدرضا آزاد شد.
اشک امانم نمی ده...خدا می دونه من توی این شب ها وقتی می گفتم به علی بن موسی، به علی بن موسی...چجوری آزادیشو خواسته بودم. ببین چقدرها براش دعا کرده بودن که درست میان شب های قدر آزاد شد. خدایا شکرت...شکرت...شکرت.
بعدا نوشت: دوستایی که برای من نظر خصوصی می ذارن و کاری با من دارن...لطف کنین با ایمیل آدرسی که کنار صفحه گذاشتم با من تماس بگیرین.
دیشب شب قدر خوبی بود...اصلا دیروز روز خوبی بود...از اون روزها که فکر می کنی روزه ات خیلی واقعی بوده و وقتی به روزت فکر می کنی می بینی تو طول روز همش مشغول بودی و واقعا خیلی وقتی برای گناه کردن نداشتی. تسبیح سبزی رو که این روزها می بندم دور دستم خیلی دوست دارم...روزت که خوب باشه شب قدرش هم حتی اگه تنها سپری شده باشه خوب می شه...بلند بلند دعا می کنی و یه لحظه میون دعاهات احساس می کنی که خدا شنید و همانا اجابت شد. خدایا ممنونم برای لحظه های ناب دیشب.
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران، برسان سلام ما را.
خودش آیا فکر می کرد یه روزی این شعرش در مورد خودش صدق کنه؟ :)
صبح از خواب بلند می شم و هنوز گیج خواب سر می زنم به فیس بوک و اولین چیزی که می بینم چهره ی بی رنگ ولی لبخند به لب محمدرضا جلایی پور ه توی اون بیدادگاه. توی این روزهای اخیر هر روز رو به این امید اومدم تو فیس بوک که شاید نوشته باشه محمدرضا جلایی پور آزاد شد. از سعید حجاریان اعترافات تفکرش و می گیرن و...وای حالم بهم می خوره...

