خستم...شدیدا دلم می خواد یه روز کامل اصلا درس نخونم و فکر نکنم که فلان مسئله رو چه جوری اثبات کنم. خیلی همه چی پشت سر هم و تند تند نزدیک می شه و من و به زور با خودش می کشونه. حالم از هر چی پیپر و اثبات و مسئله هایی که هیچ نظری در موردشون ندارم به هم می خوره. دقیقا همون موقع که فکر می کنی یه چیزی رو خوب اثبات کردی و خوشحالی می فهمی که اصلا از اساس غلط بوده و اون همه کاری که همه ی یکشنبه انجام دادی به هیچ دردی نخورده.
ادامه دارد...
اینجا وقتی یه آدمی رو می بینی و باهاش برخوردی داری یا وقتی با کسی دوست می شی یا با استادت یا حتی وقتی از کنار کسی تو خیابون رد می شی اولین چیزی که به ذهنت خطور می کنه اینه که این آدم کجایی هست. ملیت اون آدم مدام یه گوشه ذهنت جا داره و بسته به تجربه ای که قبلا نسبت به آدم های با ملیت مشابه داشتی روی اون آدم یه قضاوت ناخودآگاه می کنی. مثلا خود من بارها تو همین وبلاگ نوشته بودم که از هندی ها خوشم نمی یاد و این به خاطر چند تا تجربه ی بدی هست که از هندی هایی که توی دانشگاه قبلی می شناختم داشتم، حالا هندی هایی که اینجا دیدیم خیلی هم بد نبودن ولی این ذهنیت توی من شکل گرفته. من چینی ها رو دوست داشتم به خاطر همون دوست چینیم که قبلا ازش نوشته بودم...ولی از اون طرف کافیه بشینی پای صحبت این دوست ترک هم اتاقیم که دیگه حالت از هر چی چینیه به هم بخوره. یا اینکه یکی دیگه از دوستای ایرانیم اینجا عاشق هندی هاست. همین دوست ترک هم اتاقیم که همش می گفت ایرانی ها خیلی خوبن از دیروز که سر نمره با یه استاد ایرانی مشکل پیدا کرده هی چپ می ره راست می یاد ، جلو من می گه این چه جور ایرانییه...چرا مثل شماها نیست. حالا دیگه ببین این و که جلو من می گه تو خونه پشت سر ایرانی ها چه چیزهایی گفته. دیروز بهش گفتم من دارم سعی می کنم یاد بگیرم که رو یه ملیت با دیدن یه آدم بد قضاوت کلی نکنم...همه جا هم آدم خوب داره هم بد. اینو دارم سعی می کنم به خودمم بفهمونم که یه آدم و که می بینم بلافاصله نیاد تو ذهنم که این کجاییه...به من چه که کجاییه...آدمه دیگه.
این حس اصلا تو ایران وجود نداشت...یا لااقل خیلی کم بود...ممکن بود یه اخلاقی که از یه نفر می دیدی می گفتی مال فلان شهرستانه...ولی این خیلی کم بود...من لااقل اینطوری نبودم اصلا.

