چشمهای مهربون
هفت سال پیش بود...کی باورش می شه که هفت سال گذشته...هفت سال پیش همین موقع ها بود...اوایل اردیبهشت...دو تا دانشجوی سال اولی بودیم...نگاهت رو از همون روزهای اول خونده بودم...اینقدر تابلو بودی که خوندن نگاهت اصلا کار سختی نبود. قبل از سفر اصفهان دانشکده شیمی بود...خیلی سر بسته، با همه ی رودرواسی ای که داشتی گفتی دلت راضی نیست بدون من بری. اصرار کردم که بری و رفتی. همون شبی که رسیده بودین تهران اومدی تو چت که بهم بگی رسیدی. از اصفهان برام یه گلدون کوچیک مینا کاری آوردی... خجالت می کشیدی بدی...شک داشتم که قبول کنم یا نه...ولی قبول کردم. اون موقع ها مطمئن بودم که هیچ احساسی بهت ندارم ولی عاشق این حس دوست داشته شدن بودم. تو همون اردیبهشت بود که یه شب تو چت از آینده حرف زدی و همه چیز رو خیلی صریح گفتی. باز هم مطمئن بودم که قبول نخواهم کرد. نمی دونم چی باعث شد شش ماه بعدش دوستت داشته باشم و یه سال بعدش عاشقت باشم و دو سال بعدش همسرت و امروز 7 سال بعد از اون روزها همچنان عاشق و دوست و همسر. تو با مهربونی چشمات که روز به روز مهربون تر هم می شه به من بزرگترین آرامش ها رو هدیه کردی.
+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت21:47توسط بنفشه |

