این روزها...
بالاخره سایت بلاگفا باز شد. این چند روز یه عالمه حرف ته گلوم گیر کرده بود که جایی برای نوشتنشون پیدا نمی کردم درست مثل بغضی که ته گلوم مونده و هر چقدر هم که گاه و بی گاه با دیدن هر فیلم و تصویری از ایران اشک می ریزم برطرف نمی شه. داغونم...داغون...درست مثل همه ی شما. از شروع انتخابات تا اعلام نتایج دقیقا 25 ساعت نخوابیدم. ساعت 4 صبح جمعه بیدار شدم و رفتم پای صندوق؛ فرار بود از ساعت 6 صبح تا 11 صبح من پای صندوق شهرمون باشم. اولین نفری بودم که تو شهر رای دادم. عصری هنوز خونه نرسیده با شنیدن نتایج وا رفتم. همش تو فکر اون پسری بودم که 4 ساعت از یکی از ایالت های اطراف رانندگی کرده بود و اومده بود شهر ما که رای بده. از 125 رای ی که به صندوق اینجا ریخته شده بود 100 رای مال موسوی، 22 رای مال کروبی، 1 رای رضایی و 2 رای هم ا.ن. وقتی گفتن ا.ن برنده اس...وقتی جمهوری اسلامی ایران تبدیل شد به حکومت دیکتاتوری ایران ...وقتی احساس کردم بی وطن شدم، می خواستم برای همیشه رای دادن و فراموش کنم...می خواستم کنده بشم از اونجا...ولی مگه می شه...مگه می تونی...فرداش تا بچه ها زنگ زدن که دور هم جمع شیم برای برنامه ریزی راه پیمایی در شهرمون اولین نفری بودم که حاضر شدم. این اتفاقات من و مریض کرد...دیروز که تب داشتم و از شدت بدن درد نمی تونستم بلند شم همش به دوستانم فکر می کردم که تو ایران به خاطر گرفتن حقشون کتک می خورن. من فقط از خدا می خوام نذاره باطل به حق پیروز بشه...من از خدا می خوام نگهدار دوستانم توی ایران باشه.
امروز ما راهپیمایی داریم.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت12:15توسط بنفشه |

