خانه ام آتش گرفته است...همه ی وجودم داره تو آتیش می سوزه...صحنه هایی از یه ویرانه رو که پر از دود و آتشه تو سی. ان. ان می بینم، با اینکه از صبح تا حالا هیچ خبری به جز ایران پخش نکرده و الآن هم داره راجع به ایران حرف می زنه...باز هم باورم نمی شه که این صحنه ها صحنه های شهر من باشه...بیشتر شبیه فلسطین و لبنانه...شبیه عراقه...از آقای همسر می پرسم اینجا تهرانه؟؟؟؟ اینجا تهرانه...اینجا شهر منه...اینها همون خیابون هایی هستن که من خوش ترین دوران زندگیم رو توشون قدم زدم. چرا هیچ کاری ازم برنمی یاد؟؟؟
چرا اینقدر دورم؟؟؟ چرا نمی تونم برم نفرتم و تو خیابون داد بزنم؟؟؟
اونا که جون دادن دوستام بودم...پدر و مادرهاشون که دارن خون گریه می کنن جای پدر و مادرم بودن.
نفرین بر شما باد که خونمو ویرونه کردین...نفرین بر شما باد که حتی ذره ای ارزش ریخته شدن خون همسالانم رو ندارین.

