<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گاه نامه ی زندگی من</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Dec 2009 22:58:39 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه هفته دیگه مونده این ترم و امتحانام تموم شه. این ترم خیلی برنامه ام سنگین بود. اشکالش اینه که ترم بعد سنگین تر خواهد شد و تابستون هم از همش سنگین تر...خیلی منتظر اتفاق های مهمی هستم. فقط به دعا احتیاج دارم. درس های سخت، مشق های هفتگی، 9 تا امتحان تو طول یه ترم، اثبات های سخت ریسرچ هیچ کدومشون خیلی عیب ندارن به شرط دل خوش و انتظار اتفاق های خوب و امید به فردا. فعلا با توکل به خدا ادامه می دم.&lt;/div&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;gwProxy&quot;&gt;&lt;!--Session data--&gt;&lt;/input&gt;&lt;input type=&quot;hidden&quot; id=&quot;jsProxy&quot; onclick=&quot;jsCall();&quot; /&gt;&lt;div id=&quot;refHTML&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 22:58:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عید غدیر</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>و امشب در آستانه ی ششمین سالگرد یکی شدنمون بی حساب عاشق و خوشبختیم. عیدتون مبارک.
</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 16:05:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهمونی از نوع احتمالی</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این هفته برای ما خیلی هفته ی شلوغی بود...همین بس که میون این همه کار دو بار رفتیم شیکاگو و برگشتیم. خدارو شکر که همش برای کارهای خوب خوب بود. دیروز برای ناهار دعوت شده بودیم خونه ی یکی از دوستامون تو شهر قبلی و دیگه اینقدر دعوتمون کرده بودن و ما نرفته بودیم که اینبار گفتیم می یایم. از اونجا که خیلی خوش شانسیم و همه ی شنبه ها که تو همین شهر هستیم خیلی اتفاق جالبی نمی افته، پنج شنبه استادم ایمیل زد که یکی از استادای دانشکده ریاضی که تو زمینه ی احتمال کار می کنه هر کسی رو که تو دانشگاه  تو زمینه های احتمال و فرآیندهای تصادفی و خلاصه هر چیز احتمالی ای هست کار می کنه دعوت کرده خونش برای یه مهمونی احتمالی...مهمونی هم شنبه هست. قرار بوده که استادا دانشجوهای دکتری شونو دعوت کنن. ادوایزرم هم نوشته بود که من می رم، تو هم اگه دوست داری بیا. منم نگاه کردم دیدم کلی آدمای خفن از دانشکده برق و دانشکده های دیگه دعوت شدن، استاد گوگولم هم که میاد...نزدیک بود گریه ام بگیره که من اونروز رو باید یه شهر دیگه باشم. آقای همسر گفت زود از مهمونی اولی برمی گردیم که برسیم بریم. مهمونی هم قرار بود پات لاک باشه. همون شب رفتیم وسایل میرزا قاسمی رو خریدیم و اومدیم میرزا قاسمی مونو درست کردیم گذاشتیم تو یخچال که برای شنبه آماده باشه. حالا بشنوین از مهمونی...اولش که رسیدیم دم در هی گشتم ماشین ادوایزرم و ندیدم...هی گفتم آخه من تو این خونه هیچ کس و نمی شناسم...با ترس و لرز زنگ زدیم. آقای استاد ریاضی اومد درو باز کرد و اینقدر خوش برخورد و مهربون بود که ترسمون ریخت. رفتیم دیدیم یه تعداد خوبی هم دانشجو هست و کلی هم غذاهای رنگ و وارنگ. ادوایزرم هم اومد و خودش یه غذای شیک و پیک درست کرده بود و عزیزم اینقدر گوگولی و ماه بود که حد نداره. کلی گفتیم و خندیدیم و با آقای همسر آشنا شد. کلی آدم جدید دیدم که همه بینشون یه چیز مشترک بود و اونم کار کردن تو زمینه ی احتمال. اونایی که ریاضی می خوندن معلوم بود که زیادی خفنن. خانوم آقای استاد ریاضی هم کلی مهربون بود و کلی از میرزا قاسمی خوشش اومد. می دونستم که یه سری دیگه از بچه های ایرانی هم از طریق ادوایزراشون دعوت شدن ولی نیومده بودن. آخر شب که داشتیم برمی گشتیم نمی تونستم بیشتر از این احساس رضایت کنم...اینکه رفتم و اینکه با کلی آدم حرف زدم و اینکه ادوایزرم دوست داشتنی ترین آدم اون جمع بود. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 14:23:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی مشترک</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;زندگی مشترک رو زندگی کردن هنر می خواد و این به نظر من هنری نیست که همه داشته باشنش. خیلی وقت ها فکر می کنیم یه نفر به صرف اینکه آدم خوبیه و همه تو محل کار و خانواده و دانشگاه ازش تعریف می کنن، پس حتما همسر خوبی هم خواهد بود. اینجوری نیست ولی انگار...همسر خوب بودن یه شعور و درکی می خواد از مفهوم اشتراک، از مفهوم گذشت، از مفهوم ما بودن. این همون چیزیه که ازدواج و سخت می کنه...این همون چیزیه که می گن تا نری زیر یه سقف نمی فهمیش. اون موقع که هنر زندگی مشترک کردن و یاد گرفتی و لذتش رو چشیدی اونوقت دیگه مثل زمان مجردیت فکر نمی کنی طلاق یه راه خیلی خوبه...دیگه حالا از کلمه ی طلاق می ترسی...دیگه با شنیدن اینکه دو نفر دارن طلاق می گیرن سرگیجه می گیری.
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 01:49:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم می خواد...</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>دلم یه بعدازظهر آروم می خواد با یه لیوان چای بزرگ و یه برش کیک و فرو رفتن تو مبل و پتوی قرمزم و Dancing with stars...دلم یه ورزش حسابی با خیال راحت می خواد...دلم یه خواب به موقع و کامل می خواد. شاید دیگه امروز بعد از تحویل دادن این امتحان &quot;تیک هوم&quot; دلم به چیزهایی که می خواد برسه.
</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 22:12:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگی...</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خستم...شدیدا دلم می خواد یه روز کامل اصلا درس نخونم و فکر نکنم که فلان مسئله رو چه جوری اثبات کنم. خیلی همه چی پشت سر هم و تند تند نزدیک می شه و من و به زور با خودش می کشونه. حالم از هر چی پیپر و اثبات و مسئله هایی که هیچ نظری در موردشون ندارم به هم می خوره. دقیقا همون موقع که فکر می کنی یه چیزی رو خوب اثبات کردی و خوشحالی می فهمی که اصلا از اساس غلط بوده و اون همه کاری که همه ی یکشنبه انجام دادی به هیچ دردی نخورده. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 16:26:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>یعنی من دارم له می شم از بس کار دارم.
</description>
<pubDate>Fri, 16 Oct 2009 22:38:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من وطن لازمم (1)</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>من وطن لازمم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه دارد...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 17:36:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کجایی هستین؟</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اینجا وقتی یه آدمی رو می بینی و باهاش برخوردی داری یا وقتی با کسی دوست می شی یا با استادت یا حتی وقتی از کنار کسی تو خیابون رد می شی اولین چیزی که به ذهنت خطور می کنه اینه که این آدم کجایی هست. ملیت اون آدم مدام یه گوشه ذهنت جا داره و بسته به تجربه ای که قبلا نسبت به آدم های با ملیت مشابه داشتی روی اون آدم یه قضاوت ناخودآگاه می کنی. مثلا خود من بارها تو همین وبلاگ نوشته بودم که از هندی ها خوشم نمی یاد و این به خاطر چند تا تجربه ی بدی هست که از هندی هایی که توی دانشگاه قبلی می شناختم داشتم، حالا هندی هایی که اینجا دیدیم خیلی هم بد نبودن ولی این ذهنیت توی من شکل گرفته. من چینی ها رو دوست داشتم به خاطر همون دوست چینیم که قبلا ازش نوشته بودم...ولی از اون طرف کافیه بشینی پای صحبت این دوست ترک هم اتاقیم که دیگه حالت از هر چی چینیه به هم بخوره. یا اینکه یکی دیگه از دوستای ایرانیم اینجا عاشق هندی هاست. همین دوست ترک هم اتاقیم که همش می گفت ایرانی ها خیلی خوبن از دیروز که سر نمره با یه استاد ایرانی مشکل پیدا کرده هی چپ می ره راست می یاد ، جلو من می گه این چه جور ایرانییه...چرا مثل شماها نیست. حالا دیگه ببین این و که جلو من می گه تو خونه پشت سر ایرانی ها چه چیزهایی گفته. دیروز بهش گفتم من دارم سعی می کنم یاد بگیرم که رو یه ملیت با دیدن یه آدم بد قضاوت کلی نکنم...همه جا هم آدم خوب داره هم بد. اینو دارم سعی می کنم به خودمم بفهمونم که یه آدم و که می بینم بلافاصله نیاد تو ذهنم که این کجاییه...به من چه که کجاییه...آدمه دیگه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این حس اصلا تو ایران وجود نداشت...یا لااقل خیلی کم بود...ممکن بود یه اخلاقی که از یه نفر می دیدی می گفتی مال فلان شهرستانه...ولی این خیلی کم بود...من لااقل اینطوری نبودم اصلا.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 19:13:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم آفیسی</title>
<link>http://banafshi.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هم آفیسی من یه دختر ترکه که من خیلی از اینکه با هم تو یه آفیس هستیم لذت می برم. آفیسمون برخلاف بقیه ی آفیس های دپارتمان که خیلی بزرگ و شلوغن کوچیکه و سه تا میز توش هست. میزها برخلاف میزهای دیگه که فلزی هستن چوبین. فصای آفیس رو با اینکه پنجره نداره خیلی دوست دارم. دوست ترکم دختر خیلی مرتب و تمیزیه...این و کاملا میشه از ظاهرش هم فهمید. کلی وسایل خوب و خشگل برای خودش آورده تو آفیس و همیشه هم میزش مرتبه. من هم که کلی میزمو گوگولی کردم...از پنگوئن پشمالو بگیر تا دستمال کاغذی های گوگولی. ما کلی هم با هم دوستیم و کلی با هم حرف می زنیم و خوراکی تقسیم می کنیم و خلاصه با هم خوبیم. برای من که اصلا نمی تونم تو جاهای نامرتب درس بخونم این آفیس نعمتی شده که حالا روزها تا از خواب بلند می شم به جای خونه درس خوندن وسایلم و جمع می کنم و می یام آفیس و تا عصر هم می مونم. الآن هم البته از آفیس دارم می نویسم. حالا جدیدا یه دختر چینی اومده این میز سوم رو هم اشغال کرده. اولش گفتم خوب عیب نداره...اینم لابد خوب خواهد بود. البته خدا رو شکر که دختر چینیه زیاد نمی یاد آفیس وگرنه که هیچی. امروز صبح اومدم دیدم صندلیم وسط اتاقه و نزدیک میز دختر چینیه...معلوم بود کسی نشسته روش...حرصم گرفت چون من کلی تکیه می دم به صندلیم و سرم و می ذارم رو پشتیش...گفتم حالا معلوم نیست کی نشسته این رو. دوست ترکم اومد یهو دید هدفونش که وصل بوده به کامپیوترش وصله به کامپیوتر این دختر چینیه. بنده خدا اینقدر عصبانی شد...می گفت این بی اجازه هدفونم رو برداشته...هدفون یه چیز شخصیه...آدم می کنه تو گوشش...خلاصه اینکه برداشت یه نت برای دختر چینیه گذاشت و حسابی سرویسش کرد. دختر چینیه اومد نت و خوند و کم مونده بود به غلط کردن بیفته. من هم بسی حال نمودم...دختره پررو.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 19:43:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banafshi&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>banafshi</dc:creator>
<guid>http://banafshi.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
