میراث آلبرتا

این بخش 2 میراث آلبرتا رو اگه ندیدن، نبینین...نبینین آقا...می شین تو آفیستون زار زار اشک می ریزین و دهن هم آفیسیتون باز می میونه. زار زار اشک می ریزین برای اون مملکت پاره پاره شده، برای اون شریفی ای که خودکشی کرده، برای اون خوابگاه هایی که گرد مرده روش پاشیدن، برای اون صحنه های فرودگاه و آخرش هم دلتون می خواد با مشت مونیتورتون و خورد کنین تا قیافه ی نکبت اون آشغال و نبینین...

بعدا نوشت: اصلا کلا نبینین بابا این وارونه نما رو...یه مشت چرت و پرت تحویلتون می ده. 

عاقبت...

خبرهای خوب و بدی که این روزها از دوستایی که دارن فارغ التحصیل می شن می شنوم خیلی بیشتر از قبل به فکرم فرو می بره که بالاخره ما کجا کار می گیریم. اینقدر پیچیدگی داره این موضوع که هر چی بیشتر فکر می کنی گیج تر می شی و آخرش فقط باید بگی خدایا ما را آن ده که آن به.

یک آخر هفته با نامجو

آخر هفته ی گذشته با همه ی نگرانی هایی که به همراه داشت برای ما خیلی به یاد موندنی شد.  محسن نامجو قرار بود توی شهر ما کنسرت داشته باشه. کنسل شدن پرواز و شش ساعت معطلی تو شیکاگو و نرسیدن گیتار و سرما خوردن محسن و اجبار به شب موندن تو شیکاگو، همه به خاطر صمیمیت نامجو و مدیر برنامه هاش خاطره شدن. دو ساعت و نیم از شیکاگو تا اینجا رو با هم تو ماشین بودیم و حرف زدیم و خاطره تعریف کرد و به هر سوالی که پرسیدیم صادقانه جواب داد. یک بار نه از خودش تعریف کرد نه حرفی زد که فکر کنیم حتی یه ذره هم باور داره که چقدر کارش خوبه. بی بهانه می زد زیر آواز و همون آواهای خاص خودش رو تکرار می کرد. حتی یک بار از چیزی در مورد برگزاری کنسرت شکایت نکرد. جمع ما دانشجوها رو دوست داشت و صمیمانه باهامون شام خورد. کتسرت عالی برگزار شد...شاید بهترین کنسرتی که تا حالا توش بودم...با همه ی وجودش انرژی گذاشت و تک نفره همه ی سالن و به وجد آورد.

این روزها منتطرم که برم تو ماشین و سی دی ای که بهمون هدیه داد و هی پشت هم گوش کنم و هی بخونه "یک نوای الکی...یک فضای الکی..." یا هی تو یوتیوب بزنم که بخونه "گفتا منم ترنجم...."