خوشبختی
یکی هست که قراره من و مامان صدا کنه، که قراره دستای کوچولوشو حلقه کنه دور گردنم و آروم بگبره. من خوشبخت ترینم.
یکی هست که قراره من و مامان صدا کنه، که قراره دستای کوچولوشو حلقه کنه دور گردنم و آروم بگبره. من خوشبخت ترینم.
امروز دقیقا سه هفته یه اومدن نیکا مونده. این روزها آخرین روزهای دو تایی بودن ما هست. دو تایی بودنی که ۱۳ سال پیش شروع شد و این سه هفته داره آخرین نفس هاشو می کشه. بعد از این ما یک خانواده ی سه نفره خواهیم داشت. این نفر سوم همین الآنش هم به شدت دوست داشته شده هست، انگار که همیشه همین گوشه ی دل من بوده. دیگه تصور اینکه وقتی بیاد وجودش چقدر زندگی ما رو تغییر می ده چیز سختی نیست. واضحه که مسئولیت هامون، اولویت هامون، وظایفمون، برنامه ریزی هامون کاملا تغییر می کنه. نه تنها آماده ی پذیرش همه ی این تغییرات هستیم که براش هیجان زده هم هستیم.
کمی هم در مورد این نه ماه اخیر بنویسم. به غیر از حدود هفت هفته از سه ماهه ی اول، این دوران برای من به شدت آسون بود و زود گذشت، اونقدر که هیچ تمایلی به تموم شدنش ندارم. خودم هم سعی کردم همه چی رو آسون بگیرم و این خیلی تاثیر داشت. هنوز سر کار می رم، بیشتر کارامو خودم می کنم، لباس های فبلیمو می پوشم. خلاصه که دیدتون نسبت به این دوران حیلی مهمه. قرار نیست آدم زندگیشو تعطیل کنه. اونجوری که فکر می کنین سخت نیست. آسون بگیرین، آسون می شه.