ایران
هفت سال و نیم دوری از ایران کم نبود. این و همون وقتی که پام و گذاشتم تو فرودگاه و اون همه چشم منتظر و اون طرف شیشه ها دیدم فهمیدم، وقتی که مامان بزرگم و بغل کردم، یا اون موقع که هر کی زنگ در خونه رو زد طاقت نیاوردم و برای بغل کردنش دویدم وسط راه پله ها. هفت سال و نیم نبودن معنی واضح تری پیدا کرد وقتی روز دوم توی بهشت زهرا قبر اون همه آدمی رو که وقتی می رفتم زنده بودن و دیدم و قبر بابا بزرگم و باور نکردم، یا اون موقع که خبر بیماری ها و مصیبت های پیش اومده ای رو شنیدم که روحمم ازشون خبر نداشت.
این یک ماه فقط آرزو کردم که این لحظه های بودن کنار عزیزام کش بیاد و طولانی شه. لحطه های از ته ته دل خندیدن، مهمونی و رقص و شادی با خاله و دایی و عمو، رستوران و پارک با همه ی اونایی که دوستشون داشتم یک جا با هم، شمال و شب های ساحل. زندگی تو ایران یه معامله اس. معامله ای که همچین لحظه های خوشی رو برات به ارمغان می یاره و از طرف دیگه تو رو تو یه موقعیت هایی قرار می ده که روزی چندین بار خدا رو به خاطر اونجایی که داری توش زندگی می کنی شکر می کنی. از این موقعیت ها تو یه پست جداگانه خواهم نوشت.