مثل برق و باد یک ترم گذشت. دیروز آخرین جلسه ی کلاسمو درس دادم. این ترم بیشتر وقتم به درس دادن گذشت که این البته چیز خوبی نیست. چند ماهی ریسرچ و بوسیدم گذاشتم کنار و حالا که چند هفته ایه دوباره نشستم پای ریسرچ فهمیدم که چقدر از برنامه هام عقبم و اوضاع خرابه. یه انرژی مضاعفی لازم دارم برای ریسرچ کردن! 

درس دادن همونطوری که فکرشو می کردم لذت بخش بود. فکر می کنم برای ترم اول خوب بودم. حالا امیدوارم شاگردام هم همینطوری فکر کنن. در مقابل این بچه ها و یادگیریشون احساس مسئولیت می کردم و به شدت صبور بودم. این صبوری بیش از اندازه از من خیلی بعید بود. 

شهر جدید و  آدم هاشو خیلی دوست دارم. اینجا هواش، طبیعتش و موقعیت های تفریحیش بی نظیره. کاش دیگه هیچ وقت از اینجا نریم.

خدایا اون چیزهایی که داریم و وجودشون تو زندگیمون لازمه رو هیچ وقت ازمون نگیر. اون چیزهایی رو هم که نداریم و احساس می کنیم که وجودشون تو زندگیمون لازمه رو هم بهمون بده.