دو ماه بیشتر نمونده به اومدنش. اومدنش مساویه با سه تایی شدن ما. یعنی دیگه توی همه ی گردشامون، شادی هامون، لحظه لحظه ی زندگیمون یه نفر سومی هم خواهد بود. این تصورش خیلی دوره ولی در عین حال هم زیادی نزدیکه. دیشب که از اینور دلم به اون ور دلم واسه ی خودش حرکت می کرد و موج حرکتش دلم و اونقدر واضح تکون می داد، این نزدیکی رو خیلی خوب فهمیدم. نزدیکی نفس کشیدن یه موجود زنده همینجا درست درون من. این روزها تقریبا همه چیز برای اومدن این موجود کوچولو آماده اس. وسایلشو خریدیم، اتاقش داره تموم می شه (اگه بابا هادیش وقت پیدا کنه و این چند تا کار باقیمونده رو تموم کنه)، بیبی شاورش رو هم گرفتیم. فقط من اصلا نمی تونم اون روزهایی که اینجا خواهد بود و تصور کنم، این که چه شکلیه، این که باید باهاش چکار کنیم، این که چه جور مادر و پدری خواهیم بود، این که اون چجور آدمی خواهد شد، نوجوون که بشه آیا ما دوستش خواهیم بود یا اینکه ازمون حرصش می گیره؟ جوون که بشه و درگیر زندگی خودش آیا یاد ما می کنه؟ همه ی اینا هم خیلی دورن و در عین حال خیلی نزدیک...