خودمم باورم نمی شه که نوشته ی قبلیمو چهار ماه پیش نوشتم و توی این چهار ماه به وبلاگم حتی سر هم نزدم. روزهای خیلی عجیب و سختی رو گذروندم این مدت.  اسباب کشی و همه ی بالا و پایین ها و سختی هاش و کارهای ابتدایی خونه و همه ی مشکلات جور و واجوری که اصلا پیش بینیشون نمی کردیم یه طرف و دست تنهایی ما با یه کوچولوی ۶، ۷ ماهه یه طرف. چیزی که عجیبه اینه که هر چقدر فشاز کار بیشتر می شه و دست تنهایی بیشتر به آدم فشار می آره باز هر لحظه آدم خدا رو شکر می کنه برای داشتن این کوچولوی ۶،۷ ماهه با اون خنده  هاش و اون نگاه های دلبرانه اش.

من و آقای همسر داریم سعیمونو می کنیم که روال جدید زندگیمونو پیدا کنیم. زندگی ای که توش با وجود دو تا شغل تمام وقت ننی دایم نیکا هم هستیم. فعلا نمی خوایم و دلمون نمی یاد که بذاریمش مهد کودک یا براش ننی بگیریم. ببینیم که تا کجا می تونیم اینطوری هم کارهامونو پیش ببریم و هم از نیکا مراقبت کنیم.